پاره‌سنگ

پاره‌سنگ

پاره‌سنگ‌های گاهگاهی ذهن من

Oct 25, 2009

زوال یک ملت

بسیاری غم می‌خورند که ما به دلایل متعدد از لحاظ اقتصادی و فرهنگی از دیگر ملل و کشورها عقب افتاده‌ایم. نادانی فرهنگی ما و وضع ناخوش اقتصادی ما تنها ضررش به ما مردمان ایران زمین نرسیده‌است؛ بلکه دیگر موجودات زبان بسته این سرزمین هم به پای بی‌فرهنگی ما می‌سوزند و سوخته‌اند.
مردمی که گرسنه‌باشند، چه باکی از تعقیب گورخر در خطر انقراض و شکار آن برای رفع گرسنگی دارند؟ روزنامه نگاری که اخبار کشته‌شدن هموطنانش در جاده‌ها یا دیگر سوانح طبیعی و غیر طبیعی روزانه و مرتب به دستش می‌رسد چه انگیزه‌ای از پرداختن به زندگی و مرگ پلنگ ایرانی درحال انقراض دارد؟ دولتی که برنامه‌اش رساندن مردم به سعادت اخروی از راه‌های تاریخ‌مصرف‌گذشته‌است، چه نیازی به داشتن برنامه‌ای برای حفظ محیط زیست می‌بیند؟ اگر پای چهار تا کنوانسیون زیستی هم امضا گذاشته برای خالی نبودن عریضه و حفظ پرستیژ بوده، وگرنه چه مقدار تربیت نیروی متخصص به آن امر مد نظرش بوده؟
ظاهراً ملتی که خوشبختند، سگ وگربه و کلاغش هم خوشبختند و ملتی که چنان نیستند، سگ و گربه‌شان هم به طریق اولی.
ویدئوی زیر را از سایت BBC می‌دیدیم؛ کشوری که نسبت به مردم ما تعهدی ندارد، بودجه صرف کرده، خبرنگاری را به کشور ثالثی فرستاده که سالهاست تعدادی از حیوانات تحت خطر انقراض ما را در خود پذیرفته‌است و شرایطی برایشان ایجاد کرده که در گله‌های بزرگ، اکنون وضعیتی دارند که پسرعموهایشان در ایران بدان غبطه می‌خورند...










Labels: , , , , , ,

Aug 26, 2009

پاسخی بر خیام

نزدیک هزار سال پیش٬ خیام نیشابوری سوالی را در قالب رباعی مشهوری مطرح کرد:
"جامی است که عقل آفرین می‌زندش ---- صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندش
این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف ---- می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش!؟"
این سوال٬ البته سوال به جایی است و جایی ندیدم جوابی بر آن داده باشند.
مدتی بیش دویستمین سالگرد تولد چارلز داروین٬ واضع نظریه فرگشت انواع بود. مطابق این نظریه٬ موجودات زنده از طریق انتخاب طبیعی به تکامل می‌رسند؛ یعنی نسلی که با شرایط محیطی دنیا سازگارتر است٬ در گذر زمان می‌ماند و نسل ناساز٬ در طی زمان حذف می‌شود و اینگونه است که در طی اعصار٬ نسل‌ها و موجوداتی قوی‌تر و سازگارتر و سالم‌تر به منصه ظهور می‌رسد. توصیفی که آمد٬ چکیده نظریه تکامل داروین است.
از دیدی که برای ماهم آشنا باشد٬ می‌توانیم نسل خودمان را با قدیمی‌ترین نسلی که دیدیم -معمولاً نسل پدربزرگهایمان- مقایسه کنیم. این مقایسه می‌تواند شامل سلامت عمومی٬ قد و قامت٬ دانش و آگاهی٬ تا بسیاری موارد دیگر را شامل شود. مقایسه‌ای انجام دهید و ببینید آیا نسل‌ها در گذر زمان رو به تکامل رفته‌اند٬ در جا زده‌اند یا پیش‌رفته‌اند.
اگر چه نسل پدریزرگ‌هایمان از دید خودشان٬ بهترین ترکیب موجود بوده و «عقل٬ آفرین می‌زده‌اش»٬ اما نسل تازه‌ای که «کوزه‌گر دهر» می‌سازد٬ به مراتب از آن نسل پیش‌تر و بهتر ‌است؛ امّا ظرفیت کره خاکی ما و «کارگاه کوزه‌گری» محدود است و برای «کوزه‌گر دهر» راهی جز شکستن کوزه‌های قبلی برای ساخت کوزه‌های بهتر و کامل‌تر ندارد.

حال سوال دیگری از خیام مطرح می‌کنم:
"دارنده چو ترکیب طبایع آراست ---- از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست؟
گر نیک آمد٬ شکستن از بهر چه بود؟ ---- ورنیک نیامد این صور٬ عیب کراست؟"

Labels: , , , ,

چقدر بر بدن خود صاحب اختیاریم؟

تصوری وجود دارد که انسان در حوزه شخصی‌اش اختیار تام دارد و با اعمال اراده٬ اداره کننده اعمالش است؛ در پس زمینه این تصور٬ فرض بر این است که مغز انسان٬ توانایی هدایت رفتار اجزای بدن را دارد٬ ولی آیا اینگونه است؟
بررسی ساده‌ای می‌توانیم انجام بدهیم که حوزه توانایی‌ها و ناتوانایی‌های مغز انسان را بسنجیم.
مغز بر بسیاری از اعضای بدن فرمان می‌راند٬ می‌توانید اراده کنید که به کسی لبخندی بزنید یا نه٬ یا این‌که سریع گام بزنید یا آهسته.
بسیاری از اعمال اعضای بدن هم البته از حوزه فرمان مغز خارج‌اند. اگر جایی از بدنتان زخم شود٬ مغز نمی‌تواند فرمان بدهد که آن عضو٬ یا دیگر اعضا٬ اضافه‌کاری کنند که زخم و جراحت سریع خوب شود. حداکثر کاری که می‌توانید بکند این است که به شما دستور بدهد تغذیه مناسب به بدنتان برسانید که کمبودی از ان نظر نباشد.
یا از آن بدتر٬ اگر عضوی از بدن کم‌کاری کند٬ یا پرکاری کند -مثلاً سرطان- مغز راهی برای براه آوردن عضو یاغی ندارد و این یاغی‌گری عضو خاطی می‌تواند به قیمت از دست رفتن جان تمام شود؛ مغز و اراده شما نمی‌تواند به فرض به مغز استخوان‌ دستور بدهد که چه مقدار خونسازی کند تا سرطان خون درمان شود .
مغز و اراده انسان حتی از کنترل کامل خود مغز هم ناتوان است! لَقوه (پارکینسون) و نِسیان پیری (آلزایمر) دو بیماری شایع مغزی هستند که به خاطر ترشح نشدن یا تولید ناکافی برخی مواد شیمیایی در مغز ایجاد می‌شوند. بیمار می‌تواند بارها و بارها با اراده به مغزش دستور بدهد که درست کار بکند٬ ولی افسوس که بسیاری از اجزاء مغز خود مختارند و تنها بر اساس برنامه‌ریزی اولیه‌شان -ناشی از ژنهایی که از زمان تولد مطابق آن ساخته و پرداخته شده‌اند- عمل می‌کنند.
توانایی‌های ذهنی انسانی هم تا حد زیادی ساختاری از پیش تنظیم شده و خودمختار دارد. این‌که حافظه مغزی چقدر قوی باشد٬ یا چقدر سریع بتوانند بین قسمت‌های مختلف مورد نیازش ارتباط برقرار کند٬ امری است که بسته به ژنتیک ما از قبل در مغز پرداخته شده‌است. مثلاً ما نمی‌توانیم به مغز دستور بدهیم که چه چیزی را خوب حفظ کند و چیزی دیگر را فراموش کند. بعضی مغزها٬ حافظه خوبی دارند و بعضی نه! درست مشابه این‌که ماهیچه‌های بدن‌ برخی افراد به طور طبیعی -و ناشی از ژنتیک- قوی‌تر از همان ماهیچه‌های بدن افراد دیگر است.
البته می‌توان با مقداری تمرین٬ کارکرد اعضا و اجزای بدن را بهتر کرد٬ اما نمی‌توان از تمرین انتظار داشت ساختاری را که از دوران تولد برای کسی به ارث رسیده٬ زیر و زبر کند. یعنی منِ ضعیف جثه٬ نمی‌توانم حتی با بهترین تمرینات و تحت نظر بهترین مربیان٬ در وزنه‌بردای رقیبی برای قهرمان دنیا٬ حسین رضازاده٬ باشم. یا منی که مغزم از لحاظ تمرکز و حافظه قوی نیست٬ نمی‌توانم رقیبی برای قهرمان شطرنج کشورم بشوم؛ گرچه می‌توانم با مطالعه و آموزش از این چیزی که امروز هستم بهتر شوم.
با این توصیفات اختیار ما روی بدنمان مشابه اختیاری است که راننده یک خودروی پیشرفته -با مشخصاتی از پیش تعیین‌شده- روی ماشینش دارد؛ می‌تواند آن را هدایت کند٬ اما از چگونگی کار اجزایش اطلاع کاملی ندارد. اجزای این خودرو پیشرفته معمولاً خودشان مشکلاتشان را برطرف می‌کنند٬ البته کم نیست مواردی که راننده برای رفع خرابی برخی اجزای ماشینش باید به تعمیرکار مراجعه کند و گاهی حتی تعمیرکار نمی‌تواند آن را تعمیر کند و اندک اندک ماشین اسقاطی می‌شود...
امّا حال که چنین است٬ پس حوزه توانایی\اختیار ما تا کجاست؟
ما می‌توانیم به مغزمان\خودمان یاد بدهیم که چگونه بهتر بیاندیشد٬ به این معنی که با توجه به داشته‌ها و نداشته‌ها٬ بهترین تدبیر را بکار گیرد. اگر بدنمان جایی ناقص کار کرد می‌توانیم با استفاده از ابزار -سمعک و عینک و عصا و انبردست و کلنگ و خودرو و ...- کمکش کنیم که بهتر کار کند. می‌توانیم خودمان را بهتر بشناسیم -حالا با مراجعه به پزشک و روانکاو٬ و پرسیدن از دوست و آشنا٬ یا با دقت در رفتار هرروزه‌مان- تا محدودیت‌های‌مان را بدانیم و در مواجهه با شرایط نامطلوب٬ تصمیمات مناسب بگیریم. مثلاً اگر مشکل هاضمه داریم و بعد از صرف غذای چرب٬ خوابمان می‌گیرد٬ منطقی این است که قبل از رانندگی یا امتحان٬ غذای چرب نخوریم؛ یا اگر وقتی قند خونمان پایین می‌آید عصبی می‌شویم٬ خوب است تنقلاتی در جیبمان داشته باشیم که گاه و بیگاه عصبیتمان را به رخ دیگران نکشیم.
بر خلاف اعتقاد قدما یا آنچه پدر و مادرمان به ما گفته‌اند٬ ما هر کدام محدودیت‌ها و نواقص جسمی و روحیی داریم. شناخت این نواقص فردی٬ کمکمان می‌کند که حوزه اختیارمان را بیشتر کنیم و زندگی سالمتری داشته باشیم.

Labels: , , , ,

Jul 20, 2009

عامل انسانی

روزی سر کلاس فیزیک٬ معلم‌مان٬ -خدایش رحمت کند- در آغاز کلاس مساله ساده‌ای برایمان طرح کرد تا حل کنیم: «یک کارگر٬ اتاقی کوچک را در مدت ۲۴ ساعت بنا می‌کند٬ برای ۲ کارگر بنای همان اتاق چقدر طول می‌کشد؟ برای ۲۴ کارگر چه مدت؟». وقتی ورقه‌های جواب را از ما گرفت٬ با بررسی سریعی گفت که هیچ کس جواب صحیح را نداده است. جواب صحیح باید متضمن این واقعیت باشد که ۲۴ کارگر نمی‌توانند در اتاق کوچکی باهم کار کنند و آن را در عرض ۱ ساعت بنا کنند!
نکته‌ای که آن روز ایشان به ما یادآور شد در نظر گرفتن عامل انسانی در محاسبات و تخمین‌ها و برنامه ریزی‌هایمان بود. عاملی که اغلب از اذهان ریاضی غایب می‌ماند.
دنیای بشری متغیرهای غیر ریاضی فراوان دارد و تنها حل ریاضی مسایل و «مهندسی» آنان کافی نیست!

Labels: , ,

Jul 11, 2009

اعتقاد یا دانستن٬ مساله این است!

شاخه‌ای از فلسفه وجود دارد که کارش بررسیِ خودِ شناخت و ظرفیت آدمی٬ در داوری و استدلال و شناخت حقیقت و جهان خارج است؛ به این شاخه از علم «معرفت شناسی» یا Epistemology می‌گویند؛ این‌که چگونه می‌توان فهمید که باورهای انسانی٬ صادق یا کاذب هستند؛ بسیاری "معارف"٬ سفسطه آمیز هستند و یا این‌که با آن‌که امروزه کاذب بودن بسیاری از آنها معلوم شده٬ زمانی از اقبال عمومی برخوردار بوده‌اند؛ معیار تمییز «شناخت/معرفت»های سره از ناسره چه باید باشد؟
نادرستی برخی مفاهیم و شناخت‌ها٬ به علت استفاده ناصحیح و دوپهلوی زبانی مدتها پنهان می‌ماند و تنها با دقیق شدن در مفهوم دقیق آن‌هاست که می‌توان به ارزش منطقی آن‌ها پی‌برد. گزاره‌های معرفتی را می‌توان در چهار گروه زیر دسته‌بندی کرد:
۱) برخی گزاره‌ها کذب یا صدقشان معلوم شدنی است: «فلان قارچ سمی است»٬ «دو به علاوه دو٬ چهار می‌شود»٬ «در سیاره مریخ آب مایع وجود دارد».
۲) صدق و کذب برخی دیگر گزاره‌ها وضعیت مشخصی ندارند و بیشتر تابع افکار عمومی هستند: «ساعت شروع کار بانک‌ها از ۹ صبح باشد»٬ «شروع سال نو با آغاز بهار منطبق باشد»٬ «روز تعطیل آخر هفته یکشنبه باشد»٬ «اسم بزرگراه تازه تاسیس خلیج فارس باشد».
۳) برخی گزاره‌ها هم٬ نه اثبات پذیرند و نه این‌که می‌توان آن‌ها را رد کرد. گزینش این‌که این گزاره‌ها صادق‌اند یا کاذب هستند بسته به نظر شخصی فرد دارد. چنین گزاره‌هایی باورهای شخصی نامیده‌ می‌شوند و اینجاست که پای "ایمان" در میان می‌آید. مثلاً این باور که «جهانی پس از این جهان وجود دارد» امری وابسته به ایمان شخص است. اغلب گزاره‌های دینی از این رده هستند؛ اما اکثر آموزه‌های دینی از جنس گزاره‌های رده اول هستند. مثلاً این‌که خیانت بد است و پاکیزگی خوب٬ ربطی به ایمان ندارند٬ هرچند افرادی بدون توجه به ارزش استدلالی آن‌ها٬ به آن‌ها عمل کنند.
۴) برخی دیگر به ظاهر گزاره‌ها٬ ارزش منطقی ندارند و در واقع خارج از حوزه منطق هستند: «جمعه دیگر پایان دنیاست»٬ «فردا من مقداری پول در خیابان پیدا می‌کنم». ارزش منطقی چنین گزاره‌هایی تنها پس از میسر شدن مقدمات زمانی-مکانی آن‌ها معین می‌شود و بحث و استدلال قبل از محقق شدن شرایط گزاره٬ بیهوده و اتلاف وقت است.
***
چنین دسته بندی‌هایی می‌توانند کمک بکنند تا باورهایی را که داریم بهتر بشناسیم.
"عقاید شخصی" مشمول موارد گروه سوم هستند و گزاره‌های گروه اول از حوزه نظرات شخصی خارج‌اند. برای مثال فردی می‌تواند مدعی شود «هوا گرم است»٬ اما این که بگوید «عقیده دارد دمای هوا پنجاه درجه سلسیوس است»٬ نشان دهنده ‌این است که ساختار زبانشناسی-تفکری‌اش مشکل دارد.
رای گیری و نظرسنجی برای گزاره‌های گروه دوم می‌تواند انجام بگیرد و انجام آن برای دیگر گروه‌ها محل اشکال است؛ مثلاً کسی برای تعیین این‌که فاصله ماه تا زمین چقدر است٬ همه‌پرسی انجام نمی‌دهد! یا این‌که قبل از انجام همه‌پرسی با ایما و اشاره -یا با دخیل کردن نهاد‌های گوناگون- به مردم خط‌دادن که به چه کسی رای بدهند٬ امری تناقض آمیز است .
همچنین با این تفاسیر کشاندن پای ایمان به دیگر حوزه‌های معرفت٬ کاری مضحک و عبث است. این‌که مثلاً کسی مدعی شود که «ایمان دارد دو ضربدر دو برابر پنج است» خللی در ریاضیات وارد نمی‌کند٬ بلکه خلل در مشاعرش را آشکار می‌کند!
****
گزاره‌های گروه نخست٬ اموری استدلالی و قابل نشر و نقد و بحث هستند. گزاره‌های گروه دوم اما٬ اموری سلیقه‌ای و فاقد ارزش نقدکردن هستند. گزاره‌های گروه سوم اموری ایمانی و شخصی هستند و از حوزه اعتقادات. تلاش برای استدلال و "هدایت گمراهان" امری خطاست و منطق٬ احترام به اعتقادات شخصی و دخیل نشدن در آن را٬ درست‌تر می‌داند.
متاسفانه اما٬ بسیاری٬ اموری را که مربوط به گروه‌های اول و دوم می‌باشند٬ با موارد مربوط به گروه سوم یکی می‌گیرند و هرنقدی را خلل در اعتقادات شخصی‌شان و نابجا می‌دانند.
****
در زبان فارسی به گزاره‌های گروه نخست «دانش» می‌گوییم و آن را جلوه‌ای از «واقعیت» می‌دانیم. درمقابل٬ گزاره‌های گروه سوم «عقیده» نامیده می‌شوند که جلوه‌ای انگاشته‌می‌شوند از «حقیقت».
کار علم جستجوی «حقیقت» نیست٬ بلکه توضیح «واقعیت».

Labels: , , , ,

Apr 8, 2009

دیگرآزاری:

به این فکر می‌کردم که تفریح کودکی بعضی‌ آدم‌ها چه‌ها که نبوده‌است!
از نسل قدیم لابد شما هم شنیده‌اید مشابه این که در ولایتشان فلفل به ماتحت الاغ می‌گذاشته‌اند و از عکس‌العمل آن زبان بسته شاد و سرگرم می‌شده‌اند؛ یا این که مثلاً لاک لاکپشت‌ها را می‌شکسته‌اند و ولشان می‌کرده‌اند٬ یا کمی مهربانتر فقط آن‌ها را پشت ورو می‌کرده‌اند و به امان خدا ولشان می‌کرده‌اند. با تیرکمان به شکار گنجشکان بیچاره‌ می‌رفته‌اند؛ گربه و سگ را با چوب و سنگ می‌زده‌اند و ...
نسل کمی جدیدتر: سنگ پراندن به قطار یا ماشین‌های عمومی. زدن زنگ در خانه مردم و فرار کردن. مزاحم تلفنی مردم شدن.
نسل جدید: با آی‌دی تقلبی چت کردن و سرکار گذاشتن. در بالاترین با هر گروهی مخالفش بحث کردن٬ یا رای تقلبی دادن و جمع کردن و ...

اصطلاح این اختلال روانی در روانشناسی سادیزم است. البته جایی هم نوشته‌نشده که این اختلال روانی با گذشت زمان و بالا رفتن سن درمان می‌شود! تنها نمودهای آن ظریف‌تر می‌شوند...

Labels: , , , , ,

Nov 2, 2008

حیوان ناطق...

در بیان این که چه چیزی انسان را از حیوانات متمایز می‌کند از دوران کهن بحث بسیار بوده‌است. نقل مشهور بر این است انسان حیوان ناطق است٬ و ریشه این نقل به حکمای یونان می‌رسد.
البته در معنی لفظ «ناطق» نیز حرف و حدیث زیاد بوده‌است.
کلمه اصلیی که حکمای یونان استفاده کرده‌بوده‌اند٬ کلمه Logus بوده است که هم به معنی «صاحب عقل» است و هم به معنی «گفتگوگر». حکمای مسلمان هم این کلمه را به نیکی به «ناطق» برگردانده‌اند که هم به معنای «صاحب منطق» است و هم به معنای «گویا».
حال بحثهایی بوده که کدام وجهه از معنی «ناطق» وجه متمایز انسان از حیوان است.
شاید شما هم داستانهایی از همکاری حیوانات شنیده باشید. مثلاً این که گروهی از فیلها به فیلی که خرطومش طی حادثه‌ای قطع شده بوده و از کارهای روزمره‌اش (گرفتن غذا٬ آبتنی کردن و ...) عاجز شده بوده٬ کمک می‌رسانده‌اند تا زنده بماند. یا این همکاری گاومیشها بر ضد دشمنشان را ببینید:

معلوم نیست چگونه می‌توان این حرکات دسته جمعی حیوانات را بدون قایل شدن وجود اراده و راهی برای ارتباط بینشان توجیه کرد و رفتار آنها را تنها از روی غریزه دانست.
از سوی دیگر لابد انسانهایی را دیده‌اید که بسیار اوقات نه از روی فکر٬ بلکه در بهترین توجیه تنها از روی غریزه رفتار می‌کنند. البته ظاهرا صحبت هم می‌کنند و از قوه ناطقه بی‌بهره نیستند...
حالا وجه متمایز کننده انسان از حیوان چیست؟
پس نوشت: ظریفی می‌گفت: خدایا! می‌گویند آدم را به گناه این که از میوه درخت دانایی خورد از بهشت اخراج کرده و در این دیر خراب آبادی. بنازم حکمتت را! ولی این همه نادان در زمین چکار می‌کنند؟! اگر آنها نبودند زمین هم بهشتی بود برای خودش...

Labels: , ,

Sep 18, 2008

گفتمان دینی امروز چیست؟

در ادامه پست قبلی٬ بد ندیدم گریزی هم به موضوع بالا بزنم.
زمانی بود در قدیم٬ بحث دینی بین مردم این بود که بت و خدای چه کسی برتر و قوی‌تر و بحق‌تر است. پیامبر اسلام بود که به این بحث خاتمه داد با این شعار که:«لا اله الا الله»؛ یعنی این که اولاً چندین خدا وجود ندارد٬ ثانیاً خدای تمام ادیان توحیدی یکی است.
این شعار هنوز روی پرچم کشور پادشاهی عربستان منقوش است و اگر کسی بخواهد بستگی‌اش را به اسلام اعلان کند آن را بیان می‌کند.
امروزه امّا زمانه عوض شده‌است و دوره٬ دوره‌ی بت پرستی و چندخدایی نیست. گفتمان دینی غالب٬ حالا حداقل در دنیای نوین و مترقی٬ این است که آیا اصلاً خدایی وجود دارد یا نه. پیشرفتهای علمی و نظریات تکاملی حیات٬ تشکیک اساسیی در اعتقادات دینیی که قبلاً بدیهی تلقی می‌شده‌اند ایجاد کرده‌اند و گفتمان تازه‌ای آورده‌است که شاید مختص دوران معاصر است.

Labels: ,

Sep 11, 2008

خدا - هست یا نیست؟

پرسش ساده بالا {یا در طول آن این که بعد از مرگ دنیای دیگری هست یا خیر} شاید مهمترین پرسش بشری باشد.
انسان‌ها در مقابل این پرسش دوگونه‌اند:
دسته‌ اول عوامی که این پرسش اصلاً برایشان مطرح نیست٬ هرگز به آن نیاندیشیده‌اند یا دوست ندارند به آن بپردازند و ترجیح می‌دهند به آنچه از کودکی آموخته‌اند اکتفا کنند.
دسته دوم خواص هم که این پرسش برایشان مطرح می‌شوند خود به سه دسته تقسیم می‌شوند: معتقدان به وجود خدا٬ دسته بی‌خدایان که معتقدند خدایی وجود ندارد و دسته سوم گروه «لاادری» که به این نتیجه می‌رسند که نمی‌دانند خدایی وجود دارد یا نه و قاعدتاً استدلالی هم در رد یا اثباتش ندارند.
از لحاظ علمی واضح است که اگر اثبات علمیی بر وجود یا عدم وجود خدا بود٬ دیگر این سه‌دستگی بالا به وجود نمی‌آمد. وجود خدا قابل اثبات یا رد از لحاظ علمی نیست. به اصطلاح موضوعی ما‌بعد‌الطبیعی(متافیزیکی) است. «برهان»هایی که ما در دروس دینی خود خواندیم هم هرکدام جاییشان لنگ می‌زنند و اثباتی نیستند.
[از لحاظ منطقی وجود معجزه هم معقول نیست. اگر پیامبری برای اثبات برحق بودنش معجزه‌ای می‌آورد سوال این است که چرا تمام مردم آن دیار دنباله‌رو آن پیامبر نمی‌شدند؟ چرا پیامبران باید سالها مشقت می‌کشیدند تا عده محدودی را -آن هم اکثر مردم محروم و ستم کشیده- دور خود جمع کنند؟ به نظر می‌رسد پیامبر هر زمان با دانش علمی یا عرفی‌اش کار شگفتی می‌کرده‌است عده‌ محدودی را مسحور می‌کرده است٬ با گذشت زمان و با دهان به دهان شدنش آن کار تبدیل به معجزه می‌شده و پیامبران هم تاکیدی بر تکذیب آن نداشته‌اند. (در مجموعه تلویزیونی ابن‌سینا خاطرم هست که او هم «مرده» زنده می‌کرد٬ اما البته زمانه‌اش زمان معجزه پروری نبود).
( در کتاب مذهبی قدیمیی خوانده‌بودم که در شب معراج پیامبر اسلام ایشان که از مسجدالاقصی به آسمان می‌رود٬ پایشان را روی سنگی گذاشته‌بودند که آن سنگ از آن زمان تا بحال معلق مانده‌است. من خواننده هم فکر کردم که چه راهی از این ساده‌تر که آن سنگ را که در مسجدالاقصی است به نامسلمانان نشان دهم و شکشان را نسبت به اسلام برطرف کنم. کتاب در زمانه‌ای نوشته شده‌بود که مسافرت سخت بوده٬ اینترنتی نبوده و نویسنده آن احتمال نمی‌داده‌است که خواننده در حرفش شک کند و خواننده هم لابد راهی برای رد حرفش نداشته. اکنون با یک جستجوی ساده اینترنتی معلوم می‌شود که داستان این است که در زیر گنبد طلایی مسجد صخره در بیت‌المقدس٬ صخره‌ای است که یهود معتقدند قربانگاهی بوده‌است که ابراهیم می‌خواسته در آنجا پسرش اسحاق را قربانی خدا کند٬ مسلمانان هم بر این عقیده‌اند این صخره محل عروج پیغمبر اسلام است. حالا این کجا و امر خارق‌العاده وجود صخره‌ای معلق در آنجا کجا...)]
نکته‌ای که بیخدایان روی آن انگشت می‌گذارند این است که اگر خدایی هست٬ چرا این جهان پر از ظلم و بی‌عدالتی است؟ چرا عده‌ای معلول و در خانواده‌ای فقیر بدنیا می‌آیند٬ نصیبی از این دنیا ندارند بدون هیچ تقصیری؟ چرا فجایع طبیعی هر ساله هزاران انسان معمولی و بیگناه را نیست می‌کند؟
جوابی که باخدایان می‌دهند این است که نقش خدا در این دنیا «دخالتی» نیست و «نظارتی» هست؛ این دنیا را براساس نظمی آفریده٬ بندگانش را هم آفریده تا آن نظم را بررسی کنند و در آن تعقل کنند و زندگی خوبی برای خود بپا کنند. بنابراین برای هر مشکلی -از به زمین نخوردن هواپیمای اسقاطی ایرانی تا گرفتن مدال طلای المپیک برای یک ورزشکار معتقد- خدا در آفرینشش مداخله نمی‌کند تا وجودش را اثبات کند.
بیخدایان می‌گویند پس چه احتیاجی به اعتقاد‌به‌وجود‌خدا در این دنیا است؟ آیا خدا٬ تنها آفریده ذهن ترسان و آرامش طلب انسان بی‌دفاع اولیه نبوده‌است؟ آیا اسطوره‌های ما دینهای منسوخ شده‌ی انسانهای اولیه نیستند؟ شاید در آینده هم به دینهای زمانه ما به چشم اسطوره نگریسته شود...
بیخدایان می‌گویند که اعتقاد به خدای گروه باخدایان٬ قابل انتقال به فرد دیگر٬ بدون بکارگیری روشهای احساسی وعاطفی نیست و معمولاً گروههای دینی برای ترویج عقیده‌شان احساسات طرف را تحریک می‌کنند تا بکار گیری ذهن و تعقل او و این روش جالبی نیست.
باخدایان می‌گویند هرنیازی در انسان منشا بیرونیی دارد. اگر گرسنه می‌شویم غذایی هست؛ اگر نیازجنسی پیدامی‌کنیم٬ می‌توانیم شریک جنسیی بیابیم و قص‌علی‌هذا. نیاز به اعتقاد به خدا هم در انسان به شکل فطری وجود دارد٬ همچنین نیاز به جاودانگی. پس پر بیراه نیست که به خدا اعتقاد داشته باشیم و همچنین به زندگی پس از مرگ.

شعری که یادم نیست در کجا خوانده‌ام
چون نور که از خور جداهست و جدانیست*** عالم همه آیات خدا هست و خدا نیست

Labels: , ,

Jun 29, 2008

ساخت شخصیت

شخصیت شما با من و یا هرکس دیگری متفاوت است. چرا؟ چون تجربیات متفاوتی را از سر گذرانده‌ایم. حالا آیا تمام عمر من یا شما تجربه بوده؟ نه لزوماً. خیلی چیزهای «روزمره» ای که برای من و شما رخ می‌دهد نقشی در شکل گیری شخصیت ما ندارند. پس کدام تجربیات و اتفاقات هستند که شخصیت سازند؟
لابد بعضی فیلمها را به خاطر دارید که دید شما را نسبت به چیزی عوض کرده باشد. یا کتابی یا همنشینی با صاحب نفسی. چنین چیزهایی شخصیت سازند.
کسانی را می‌شناسم که ساعتها فیلم می‌بینند٬ از نوع کمدی٬ لذتش را می‌برند و آنرا فراموش می‌کنند و مدتی بعد بازمی‌بینندش. یا بسیاری که مطالعه‌شان از طریق مجلات زرد تامین می‌شود. ایمیلهای فورواردی‌شان هم یا جک است یا داستان کوتاه یا شایعات بی‌اساس. با ایشان هم‌صحبت اگر بشوی بعد از چند صباحی تکراری می‌شوند و مایه سردرد. خودشان را البته با فکر باز می‌دانند اما اگر ازیشان دلیل یک ادعایشان را بپرسی حواله‌ات می‌دهند به زمین و زمان...
مدتی‌است اکثر فیلمهای مستند می‌بینم. نکته‌شان در این است که گروه تهیه کننده تمام کوششان در این است که در مدت زمانی هرچه کوتاه ‌تر هر چه بیشتر و با استناد حرف بزنند. بسیاری از فیلمهای مستند شخصیت سازند٬ خلاصه یک عمر تلاش فردی یا جمعی مستند سازند٬ در هر زمینه ای.
نکته اسفبار این است که بعضی فیلمها هستند که ۲۰- ۳۰ سال است که برای کتابخانه دانشگاه خربداری شده‌اند و من اولین قرض گیرنده آنها هستم...

Labels: ,

Jun 13, 2008

آزمایش زندان استنفورد

علمی هست به نام روانشناسی اجتماعی Social Psychology. از زیر شاخه های علوم انسانی است که متاسفانه در ایران و برای ایرانیان کم‌طرفدار است. این علم می‌آید و رفتارهای جمعی یک اجتماع را روانشناسی می‌کند٬ مثلاً رفتار مردم در طول یک جنگ٬ انقلاب٬ جشن٬ الگوهای خرید مردم٬ روشهای بازاریابی در جوامع مختلف و کلی چیزهای دیگر.
پرواضح است که داشتن نتایج چنین مطالعاتی برای جوامع مختلف٬ چقدر می‌تواند در تصمیم گیریها برای آن جوامع تاثیرگذار باشد.
-----------------
لابد شما هم شنیده‌اید که فلانی در قبل از رسیدن به قدرت آدم ایده‌آل طلب و درستکاری بوده٬ اما بعد از آن رنگ عوض کرده‌است. سوالی که معمولاً مطرح می‌شود این است که مگر قدرت فسادآور است؟
مستندی را می‌دیدم در زمینه روانشناسی اجتماعی٬ با نام «آزمایش زندان استنفورد». شرح آزمایشی است که در سال ۱۹۷۱ استاد روانشناسی دانشگاه استنفورد در زیرزمین دانشکده انجام داده‌است.
در این پژوهش فیلیپ زیمباردو و دانشجویانش، زندان شبیه سازی شده ای را در زیرزمین گروه روان شناسی دانشگاه استنفورد ایجاد کردند وعده ای از جوانان بهنجار، بالغ، باثبات و باهوش را در این زندان جای دادند. زیمباردو از طریق شیروخط انداختن یک سکه، نیمی از آنان را به عنوان زندانی تعیین کرد و نیمی دیگر را به عنوان زندانبان. بدینسان جوانان چند روز را در آنجا به سر آوردند. البته مقررات زندان در آنجا به واقع اجرا می‌شد. روزی که آزمایش شروع شد نیروهای واقعی پلیس٬ داوطلبان را از خانه‌هایشان دستگیر کردند و تحویل زندان آزمایشس دادند.
چه اتفاقی افتاد؟
بگذارید زیمباردو خود ماوقع را بیان کند که خواندنیست:
«در پایان فقط شش روز٬ مجبور شدیم زندان شبیه سازی شده را ببندیم. زیرا آنچه را که دیدیم وحشتناک بود. دیگر نه برای ما و نه برای اغلب آزمودنی ها روشن نبود که مرز بین شخصیت واقعی و نقش آنها کجاست. اکثر آنها واقعا به صورت زندانی و زندانبان درآمده بودند و دیگر قادر نبودند به روشنی بین خود و نقش خود در این آزمایش تفاوت بگذارند. تقریبا در تمام جنبه های رفتار، تفکر و احساس آنها تغییرات فاحشی به وقوع پیوست و کمتر از یک هفته زندانی شدن آزمایشی عمری یادگیری را زایل کرد. در آزمودنی ها ارزشهای انسانی نابود شد و خودپنداره زیر سوال رفت و زشت ترین، پست ترین و بیمارگونه ترین چهره طبیعت انسانی ظاهر گردید. برای ما وحشتناک بود که ببینیم بعضی از پسران شرکت کننده در این آزمایش(زندانبانان) با پسران دیگر همچون حیوانات پست رفتار می کنند و از بیرحمی لذت می برند، در حالی که پسران دیگر (زندانیان) چاپلوس و مطیع شده و به صورت ماشین های بی شباهت به انسان درآمده اند که تنها فکرشان فرار، بقای فردی و نفرت فزاینده نسبت به زندانبانان بود.»
در واقع موقعیتی که ساخته شده‌بود٬ رفتار و شخصیت افراد را تعویض کرده‌بود.
این استاد دانشگاه استنفورد٬ تحقیقاتش را ادامه داد٬ تا جایی که بعد از قضایای زندان ابوغریب بغداد٬ در گروه وکلای مدافع سربازان امریکایی مجرم قرار گرفت و جرم را متوجه فرماندهی کرد که سربازان را در چنان موقعیتی قرار داده بود.
او نتایج تحقیقات سی ساله‌اش را در این کتاب (اثر لوسیفر٬ چگونه انسانهای نیک٬ شیطان‌صفت می‌شوند) منتشر کرده است.
--------
بعد از دیدن فیلم فکر می‌کردم چقدر مضمون این آزمایش برای ما ایرانیان آشنا می‌نماید...

Labels: , ,

Oct 30, 2007

چرا دانش ارزشمند است؟

در جامعه ما کسب دانش بسیار توصیه شده و ظاهراً بسیاری در پی کسب آن هستند. رونق کلاسهای کنکور و دانشگاه‌ها از این اشتیاق حکایت دارد.
اما در این میان چیزی که فراموش شده است علت این امر است؟ خود شما می‌دانید چرا دانش ارزشمند است و باید به دنبال آن بود؟
اگر به دارایی و مکنت فکر کنیم مساله واضح است که دولتمندی٬ قدرت و رفاه می‌آورد و طلب مال بر این اهداف استوار شده است؛ شاید دانش نیز چنین تواناییی داشته باشد.
از نظر من چیزی که دانش عرضه می‌کند توانایی پیش‌بینی است -حالا در هر زمینه‌ای- و این توانایی پیشتر دیدن از دیگران و بیشتر دیدن است که آن را ارزشمند و خواستنی می‌کند.
البته واژه دانش واژه وسیعی است و بهتر است آن را به دو بخش تقسیم کنیم:
یک بخش می‌تواند مطالعه٬ یا به زبان ساده‌تر گردآوری اطلاعات باشد. بخش دیگر توانایی تحلیل و بررسی است. یعنی اطلاعاتی را که گردآوری می‌شود تحلیل کردن و نامکشوفاتی را از دل آن آشکار کردن.
هر دو بخش ارزش و احترام سوایی دارد. در جامعه ما امّا تاکید بر بخش اول است و تحلیل و نوآوری شاید قرنهاست که به ورطه فراموشی سپرده شده‌است.
ارزش اطلاعات بر کسی نامکشوف نیست٬ همه ما در زندگی تصمصم هایی می‌گیریم که وابسته به اطلاعاتی است که داریم. اگر اطلاعات ما کاملتر و بیشتر در موردی باشد٬ در آن مورد دقیقتر و بهتر تصمیم می‌گیریم. تصمیم بهتر هم نتیجه می‌دهد که از دیگران فرصت‌های برتری کسب کنیم و رفاه و درآمد و قدرت بیشتری کسب کنیم. حالا خواه چه این تصمیم یک تصمیم سیاسی مملکتی باشد٬ یا تصمیمی به اندازه انتخاب رشته دانشگاهی...
بی‌دانشی هم نتیجه عکس می‌دهد٬ این که کاری الله بختکی بکنیم و نتیجه را حواله کنیم به قضاوقدر و با آن بسازیم.
لابد شما هم دیده‌اید آدمهایی را که ظاهراً کمتر جوش و خروش زندگی را می‌زنند و زندگی راحتی هم دارند٬ و آدمهایی را که از صبح تا شب به قول خودشان سگ‌دو می‌زنند و شیششان گرو هشتشان است.
لذا دانش به خودی خود ارزشی ندارد٬ که اگر داشت که هر دایرةالمعارفی هم ارز طلا بود. چیزی که آن را ارزشمند می‌کند قدرتی است که صاحب آن به مدد اطلاعات و پیش‌بینی هایش فراتر از دیگران داراست.
پ.ن. معلمی داشتیم می‌گفت شما قدر دانشتان را نمی‌دانید. اگر بدانید که چندین نفر سلامتیشان را از دست دادند تا مثلاً گزاره‌ای مانند این که :«فلان قارچ فلان رنگ سمّی است» به دانسته‌های بشر اضافه شود قدر آن را بیشتر می‌دانستید!
پ.پ.ن. فکر می‌کنید کلاه بردارها و این همه موسسه کلاه‌برداری و تجارت هرمی از چه ویژگی مردم استفاده می‌کنند و چرخشان را می‌چرخانند؟!

Labels: ,

Nov 2, 2006

تسکین و رفع پرش پلک

چندی پیش دچار پرش پلک شدم که مخل کارهایم بود٬ روی اینترنت درمانی برای آن پیدا نکردم. اسم آن را البته پیدا کردم که به انگلیسی eye twitch است. به هرحال درمان آن را پبدا کردم که اینجا می‌نویسم.
به نظر بنده این اتفاق از آن جا رخ می‌دهد که هر ماهیچه ای در بدن احتیاج به حرکت دارد و اگر مدت مدیدی این اتفاق برایش نیفتد٬ خودش این کار را انجام می‌دهد. زمانهایی که مضطرب هستیم٬ خواه‌ناخواه از نشان دادن احساساتمان با صورت خودداری می‌کنیم و اگر این امر مدتی اتفاق بیفتد پرش پلک اتفاق می‌افتد. حالا روش درمان ابداعی من: چشمانتان را ببندید و با قدرت ماهیچه های صورتتان را در جهات مختلف منقبض و منبصط کنید. احساس می‌کنید که چه انرژیی آزاد می‌شود و پس از اندکی پرش پلکتان هم تمام می‌شود.
پ.ن. آدم های که بیان صورتیشان facial expression کمتر است(قیافه های جدی) بیشتر دچار این عارضه می‌شوند.

**************
A relief for eye twitch
It was a time that I was suffering from eye twitch for a while; looked it up on the internet to find a relief, unfortunately there I could not find much -most relate it to vitamin deficiency and stress-.
Anyhow, I thought for a while and found that due to stress, I have not had my normal facial muscles moved; basically there was no facial expression on my face for a while.
Therefor I tried to repay those frozen muscles; did expand and shrink my facial muscles in all directions I could and bingo! the eye twitch is gone in just a few minutes!
Few years ago I posted my experience here -in Persian, above- and since then apparently, as people have left comments, the method has worked for others too (one has mentioned that has relieved from the twitch which annoyed her for 3 years, just 5 minutes after doing what I suggested).
So please try the method described above and leave your comment regarding the experience.


Labels: , ,