پاره‌سنگ

پاره‌سنگ

پاره‌سنگ‌های گاهگاهی ذهن من

Nov 12, 2009

غیرممکن نیست...

هیلبرت دانشجوی جوان و خون‌گرمی است که به تازگی از استرالیا آمده‌است به دانشکده؛ از خداباوران متعصب است٬ پیرو فرقه تازه‌ای است قرن بیست و یکمی و مدرن، که در یکی از شهرهای استرالیا دم‌و‌دستگاهی به هم زده؛ هیلبرت با ذوق و شوق دوست دارد فرقه‌اش را به دیگران معرفی کند و اگر شد گسترش بدهد.
با دوست مذهبی ما، محمدجواد، مشغول صحبتی بود که من هم شنیدم:
ه- محمدجواد! می‌دانستی ما اعتقاد داریم که نسل بشر هیچگاه نابود نمی‌شود؟
م- نه نمی‌دانستم، چه طور آخر؟
ه- خدا روی سیاره مرخ یک خانواده انسانی را حفظ کرده که هروقت نسل بشر با نادانی‌هایی که از آن سراغ داریم، خودش را معدوم کرد، آن ها را به زمین بیاورد.
م(با پوزخند)- جداً؟ ولی مریخ که خیلی جای نامطلوبی است؛ از آن گذشته اصلاً اکسیژن و غذا ندارد برای یک خانواده...
ه- من فکر می‌کردم تو که ادعای ایمان می‌کنی به خدای قادر متعال ایمان داری!
م- چه ربطی دارد؟
ه- شک داری که خدا قدرت بی‌کران است؟
م- نه!
ه- فکر می‌کنی برای خدا کاری دارد قوت و مایحتاج یک خانواده را در مریخ برایشان فراهم کند؟
م- آخر چرا آنجا؟ آنجا که شرایط مساعدی برای نوع بشر ندارد...
ه- در حکمت خداوندی شک نکن. هیچ چیزی برای پروردگار عالمیان ناممکن نیست.
م- ربطی به شک ندارد، با عقل سلیم چنین چیزی جور در نمی‌آید...
ه- ایمانت ضعیف است! هیچ چیز برای قادر متعال بعید نیست؛ اگر ایمانت قوی بود شک نمی‌کردی...
م- حالا اگر فرقی به حالت می‌کند باشد، چنین چیزی ممکن است!
ه- خوب، حالا که قبول کردی، این خانواده نمایندگانی هم روی زمین دارند...
م- نماینده دیگر برای چه؟
ه- نماینده برای این‌که میان مردم بروند و به آنان یادآوری کنند که چنین خانواده‌ای در سیاره مریخ هستند و برای بقای نوع بشر، زندگی در چنان شرایط نامساعدی را بجان خریده‌اند.
م(با لبخند)- خوب، به سلامت باشند آن نمایندگان!
ه- ما معتقدان به این امر باید قسمتی از درآمدمان را به این نمایندگان بدهیم که با خیال آسوده به امر تبلیغی‌شان بپردازند. شماره حساب را بدهم؟
م- !!!!!
ه- از اول هم من شک داشتم که ایمانت به خدا قوی باشد. شماره را بدهم یا نه؟
.....

Labels: , , ,

Nov 8, 2009

رابطه چرخ و حقوق بشر


بیش از دوهزارسال پیش کوروش هخامنشی فرمانی را بر استوانه ای منتشر کرد که بر آزادی های مدنی ملل مغلوب صحه گذاشته بود. جانشینانش هم شیوه حکومتداریی برپا ساختند که در آن زمانه وانفسا، چند قرن با اقتدار پایدار ماند. از ابتکار هخامنشیان جاده های شاهی -شاهراه هایش- بود که شبکه ارتباطی کارآمدی بود برای ارتباط نقاط مختلف کشور. بسیاری از جاده‌های آن زمان سنگفرش بودند و استفاده از عرابه و گاری و چرخ امری متداول بود.
چرخ زمان گذشت اما دو چیز آن دوران در یاد ایرانیان فراموش شدند. اولی احترام به عقیده و اعتقاد دیگری، دیگری استفاده از چرخ!
تا همین قرن گذشته، متداول ترین وسیله نقلیه، قاطر و شتر بودند و بارها سوار آن ها می شد. حتی وسیله ساده ای مانند فرقون هم در کشور ما ناشناخته بود. [بگذریم که هنوز هم در اسباب کشی ها وسایل خانه با "یا علی" جابجا می شوند و نه با چهارچرخه ساده‌ای مانند ترولی Trolley].
این عدم استفاده تاریخی از چرخ مایه تحیر است، کجاوه ها و محمل ها، به زحمت سوار اشتران و قاطران می‌شدند و با تعادلی نه چندان حمل می شدند.
سرزمین ما مناطق هموار کم ندارد، با سرمایه و رسیدگیی می شده جاده هایی سنگفرشی در آن ساخت که چرخهایی در گل نمانند؛ اما گویی ذات غیراهلی مردمان سرزمین ما، محدود شدن به جاده و مسیری خاص را بر نمی‌تافته و اندیشه نیفکندن عیش امروز به فردا برایش تاب بنای ساختارهای بلند مدت نگذاشته و ترجیح می‌داده با وسیله نقلیه‌اش هر جوری که عشقش کشید طی طریق بکند...

با رسیدن عصر جدید، چرخ به ایران بازگشته٬ کاش آن دومی هم زود برسد...

Labels: , , ,

Oct 25, 2009

زوال یک ملت

بسیاری غم می‌خورند که ما به دلایل متعدد از لحاظ اقتصادی و فرهنگی از دیگر ملل و کشورها عقب افتاده‌ایم. نادانی فرهنگی ما و وضع ناخوش اقتصادی ما تنها ضررش به ما مردمان ایران زمین نرسیده‌است؛ بلکه دیگر موجودات زبان بسته این سرزمین هم به پای بی‌فرهنگی ما می‌سوزند و سوخته‌اند.
مردمی که گرسنه‌باشند، چه باکی از تعقیب گورخر در خطر انقراض و شکار آن برای رفع گرسنگی دارند؟ روزنامه نگاری که اخبار کشته‌شدن هموطنانش در جاده‌ها یا دیگر سوانح طبیعی و غیر طبیعی روزانه و مرتب به دستش می‌رسد چه انگیزه‌ای از پرداختن به زندگی و مرگ پلنگ ایرانی درحال انقراض دارد؟ دولتی که برنامه‌اش رساندن مردم به سعادت اخروی از راه‌های تاریخ‌مصرف‌گذشته‌است، چه نیازی به داشتن برنامه‌ای برای حفظ محیط زیست می‌بیند؟ اگر پای چهار تا کنوانسیون زیستی هم امضا گذاشته برای خالی نبودن عریضه و حفظ پرستیژ بوده، وگرنه چه مقدار تربیت نیروی متخصص به آن امر مد نظرش بوده؟
ظاهراً ملتی که خوشبختند، سگ وگربه و کلاغش هم خوشبختند و ملتی که چنان نیستند، سگ و گربه‌شان هم به طریق اولی.
ویدئوی زیر را از سایت BBC می‌دیدیم؛ کشوری که نسبت به مردم ما تعهدی ندارد، بودجه صرف کرده، خبرنگاری را به کشور ثالثی فرستاده که سالهاست تعدادی از حیوانات تحت خطر انقراض ما را در خود پذیرفته‌است و شرایطی برایشان ایجاد کرده که در گله‌های بزرگ، اکنون وضعیتی دارند که پسرعموهایشان در ایران بدان غبطه می‌خورند...










Labels: , , , , , ,

Sep 17, 2009

مسوولیت اخلاقی

پولی از پدرانمان به ما رسیده. آیا ما مسوول آنیم که ببینیم از چه راهی تحصیل شده؟
------------------
مازیار و مانی دو دانشجوی ایرانی در دانشکده‌ای در مملکت خارجه هستند.
پدر مازیار در ایران به کار بساز‌و‌بفروشی مشغول است، کاروبارش بد نیست، البته زیاد به اخلاق حرفه‌ای پایبند نیست؛ چه بسیار مصالح نامناسبی که به قیمت کمتر خریده و به کار برده و خانه‌هایی ساخته و پولهایی به جیب زده؛ چه بسیار بناهایی که بدون کیفیت لازم بنا کرده و تحویل داده؛ با این اوصاف وضعیت مالی پدر مازیار خوب است.
پدر مانی در ایران کارمند ساده و سالمی در همان مملکت است، پس از سالها دربدری، کمتر از یک‌دهه است که صاحب خانه شده‌است. خوشحالیش به این است که فرزندش در خارجه تحصیل می‌کند و دانشجوی موفقی‌است.
پدر مازیار برای او پول می‌فرستد، مازیار از همان ماه‌های اول با پول پدر اتومبیلی خریده بود. اخیراً که بازار املاک موقعیت مناسبی داشت از پدرش پولی گرفت و آپارتمانی هم در همان شهرش خرید. برای مازیار مهم نیست پدرش از چه راهی پول درآورده، مساله را مساله او می‌داند و مسوول درست و غلطش را او می‌داند.
------------------
فیروز در تهران متولد شده‌بود. پدرش یکی از افراد خاندان پرجمعیت قاجار بود؛ فیروز استعداد معمولیی داشت و در اوایل دوره پهلوی، پدرش او را برای ادامه تحصیل به اروپا فرستاده بود؛ درسش که تمام شد برگشت و در ایران آن زمان، به پشتوانه تحصیل در اروپا، شغل مهمی گرفت و زندگی خوبی داشت. به اعتبار تحصیل در فرنگ، فیروز جزو افراد سرشناس و جزء طبقات خاص جامعه آن روز بود و در شرکت‌های دولتی به مناصب مهمی دست یافت و امروزه فرزندان و نوادگان او در اروپا و امریکا زندگی می‌کنند و به گذشته پر افتخارشان هم می‌بالند.
آیا برای فیروز مهم بود که هزینه تحصیلش از چه طریقی بدست آمده بوده؟ آیا برایش مهم بوده که پدربزرگش شاهزاده بدنام قاجاریی بوده و جز حق کشی و زورگیری در تاریخ هنری برایش ننوشته‌اند؟ ایا امروزه نوادگان او برایشان مهم است که موقعیت‌های اجتماعی، شغلی و تحصیلیی که برایشان فراهم آمده، به پشتوانه چه جنایات و خون‌ریزی‌هایی در تاریخ میسر شده بوده؟
نواده آن رعیتی که اموالش توسط فلان‌الدوله قاجار غارت شده، چه حسی نسبت به لاف‌ها و تفاخرات نوادگان فلان‌الدوله باید داشته باشد؟
------------------
سی سال پیش بسیاری دولتمردان پهلوی، کیسه‌هایشان را از پول ملت پر کردند و رفتند -کاری که شاید امروزه هم بسیاری از دولتمردان می‌کنند- و امروز نسل فرزندان بعدشان با فراغ بال مشغول به گذران عمر هستند؛ خیالشان هم نیست که پدرشان به ایران خدمت کردند یا خیانت. مالی که در دستشان است را حق خود و ثمره زحمات پدرانشان می‌دانند. چقدر در این ادعا محق‌اند؟
------------------
تا چه حد ما مسوول مالی هستیم که از اجدادمان به ما می‌رسد؟ تا چه حد مسوول رفتار آنها هستیم؟

Labels: , , , , , ,

Aug 26, 2009

پاسخی بر خیام

نزدیک هزار سال پیش٬ خیام نیشابوری سوالی را در قالب رباعی مشهوری مطرح کرد:
"جامی است که عقل آفرین می‌زندش ---- صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندش
این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف ---- می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش!؟"
این سوال٬ البته سوال به جایی است و جایی ندیدم جوابی بر آن داده باشند.
مدتی بیش دویستمین سالگرد تولد چارلز داروین٬ واضع نظریه فرگشت انواع بود. مطابق این نظریه٬ موجودات زنده از طریق انتخاب طبیعی به تکامل می‌رسند؛ یعنی نسلی که با شرایط محیطی دنیا سازگارتر است٬ در گذر زمان می‌ماند و نسل ناساز٬ در طی زمان حذف می‌شود و اینگونه است که در طی اعصار٬ نسل‌ها و موجوداتی قوی‌تر و سازگارتر و سالم‌تر به منصه ظهور می‌رسد. توصیفی که آمد٬ چکیده نظریه تکامل داروین است.
از دیدی که برای ماهم آشنا باشد٬ می‌توانیم نسل خودمان را با قدیمی‌ترین نسلی که دیدیم -معمولاً نسل پدربزرگهایمان- مقایسه کنیم. این مقایسه می‌تواند شامل سلامت عمومی٬ قد و قامت٬ دانش و آگاهی٬ تا بسیاری موارد دیگر را شامل شود. مقایسه‌ای انجام دهید و ببینید آیا نسل‌ها در گذر زمان رو به تکامل رفته‌اند٬ در جا زده‌اند یا پیش‌رفته‌اند.
اگر چه نسل پدریزرگ‌هایمان از دید خودشان٬ بهترین ترکیب موجود بوده و «عقل٬ آفرین می‌زده‌اش»٬ اما نسل تازه‌ای که «کوزه‌گر دهر» می‌سازد٬ به مراتب از آن نسل پیش‌تر و بهتر ‌است؛ امّا ظرفیت کره خاکی ما و «کارگاه کوزه‌گری» محدود است و برای «کوزه‌گر دهر» راهی جز شکستن کوزه‌های قبلی برای ساخت کوزه‌های بهتر و کامل‌تر ندارد.

حال سوال دیگری از خیام مطرح می‌کنم:
"دارنده چو ترکیب طبایع آراست ---- از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست؟
گر نیک آمد٬ شکستن از بهر چه بود؟ ---- ورنیک نیامد این صور٬ عیب کراست؟"

Labels: , , , ,

چقدر بر بدن خود صاحب اختیاریم؟

تصوری وجود دارد که انسان در حوزه شخصی‌اش اختیار تام دارد و با اعمال اراده٬ اداره کننده اعمالش است؛ در پس زمینه این تصور٬ فرض بر این است که مغز انسان٬ توانایی هدایت رفتار اجزای بدن را دارد٬ ولی آیا اینگونه است؟
بررسی ساده‌ای می‌توانیم انجام بدهیم که حوزه توانایی‌ها و ناتوانایی‌های مغز انسان را بسنجیم.
مغز بر بسیاری از اعضای بدن فرمان می‌راند٬ می‌توانید اراده کنید که به کسی لبخندی بزنید یا نه٬ یا این‌که سریع گام بزنید یا آهسته.
بسیاری از اعمال اعضای بدن هم البته از حوزه فرمان مغز خارج‌اند. اگر جایی از بدنتان زخم شود٬ مغز نمی‌تواند فرمان بدهد که آن عضو٬ یا دیگر اعضا٬ اضافه‌کاری کنند که زخم و جراحت سریع خوب شود. حداکثر کاری که می‌توانید بکند این است که به شما دستور بدهد تغذیه مناسب به بدنتان برسانید که کمبودی از ان نظر نباشد.
یا از آن بدتر٬ اگر عضوی از بدن کم‌کاری کند٬ یا پرکاری کند -مثلاً سرطان- مغز راهی برای براه آوردن عضو یاغی ندارد و این یاغی‌گری عضو خاطی می‌تواند به قیمت از دست رفتن جان تمام شود؛ مغز و اراده شما نمی‌تواند به فرض به مغز استخوان‌ دستور بدهد که چه مقدار خونسازی کند تا سرطان خون درمان شود .
مغز و اراده انسان حتی از کنترل کامل خود مغز هم ناتوان است! لَقوه (پارکینسون) و نِسیان پیری (آلزایمر) دو بیماری شایع مغزی هستند که به خاطر ترشح نشدن یا تولید ناکافی برخی مواد شیمیایی در مغز ایجاد می‌شوند. بیمار می‌تواند بارها و بارها با اراده به مغزش دستور بدهد که درست کار بکند٬ ولی افسوس که بسیاری از اجزاء مغز خود مختارند و تنها بر اساس برنامه‌ریزی اولیه‌شان -ناشی از ژنهایی که از زمان تولد مطابق آن ساخته و پرداخته شده‌اند- عمل می‌کنند.
توانایی‌های ذهنی انسانی هم تا حد زیادی ساختاری از پیش تنظیم شده و خودمختار دارد. این‌که حافظه مغزی چقدر قوی باشد٬ یا چقدر سریع بتوانند بین قسمت‌های مختلف مورد نیازش ارتباط برقرار کند٬ امری است که بسته به ژنتیک ما از قبل در مغز پرداخته شده‌است. مثلاً ما نمی‌توانیم به مغز دستور بدهیم که چه چیزی را خوب حفظ کند و چیزی دیگر را فراموش کند. بعضی مغزها٬ حافظه خوبی دارند و بعضی نه! درست مشابه این‌که ماهیچه‌های بدن‌ برخی افراد به طور طبیعی -و ناشی از ژنتیک- قوی‌تر از همان ماهیچه‌های بدن افراد دیگر است.
البته می‌توان با مقداری تمرین٬ کارکرد اعضا و اجزای بدن را بهتر کرد٬ اما نمی‌توان از تمرین انتظار داشت ساختاری را که از دوران تولد برای کسی به ارث رسیده٬ زیر و زبر کند. یعنی منِ ضعیف جثه٬ نمی‌توانم حتی با بهترین تمرینات و تحت نظر بهترین مربیان٬ در وزنه‌بردای رقیبی برای قهرمان دنیا٬ حسین رضازاده٬ باشم. یا منی که مغزم از لحاظ تمرکز و حافظه قوی نیست٬ نمی‌توانم رقیبی برای قهرمان شطرنج کشورم بشوم؛ گرچه می‌توانم با مطالعه و آموزش از این چیزی که امروز هستم بهتر شوم.
با این توصیفات اختیار ما روی بدنمان مشابه اختیاری است که راننده یک خودروی پیشرفته -با مشخصاتی از پیش تعیین‌شده- روی ماشینش دارد؛ می‌تواند آن را هدایت کند٬ اما از چگونگی کار اجزایش اطلاع کاملی ندارد. اجزای این خودرو پیشرفته معمولاً خودشان مشکلاتشان را برطرف می‌کنند٬ البته کم نیست مواردی که راننده برای رفع خرابی برخی اجزای ماشینش باید به تعمیرکار مراجعه کند و گاهی حتی تعمیرکار نمی‌تواند آن را تعمیر کند و اندک اندک ماشین اسقاطی می‌شود...
امّا حال که چنین است٬ پس حوزه توانایی\اختیار ما تا کجاست؟
ما می‌توانیم به مغزمان\خودمان یاد بدهیم که چگونه بهتر بیاندیشد٬ به این معنی که با توجه به داشته‌ها و نداشته‌ها٬ بهترین تدبیر را بکار گیرد. اگر بدنمان جایی ناقص کار کرد می‌توانیم با استفاده از ابزار -سمعک و عینک و عصا و انبردست و کلنگ و خودرو و ...- کمکش کنیم که بهتر کار کند. می‌توانیم خودمان را بهتر بشناسیم -حالا با مراجعه به پزشک و روانکاو٬ و پرسیدن از دوست و آشنا٬ یا با دقت در رفتار هرروزه‌مان- تا محدودیت‌های‌مان را بدانیم و در مواجهه با شرایط نامطلوب٬ تصمیمات مناسب بگیریم. مثلاً اگر مشکل هاضمه داریم و بعد از صرف غذای چرب٬ خوابمان می‌گیرد٬ منطقی این است که قبل از رانندگی یا امتحان٬ غذای چرب نخوریم؛ یا اگر وقتی قند خونمان پایین می‌آید عصبی می‌شویم٬ خوب است تنقلاتی در جیبمان داشته باشیم که گاه و بیگاه عصبیتمان را به رخ دیگران نکشیم.
بر خلاف اعتقاد قدما یا آنچه پدر و مادرمان به ما گفته‌اند٬ ما هر کدام محدودیت‌ها و نواقص جسمی و روحیی داریم. شناخت این نواقص فردی٬ کمکمان می‌کند که حوزه اختیارمان را بیشتر کنیم و زندگی سالمتری داشته باشیم.

Labels: , , , ,

Aug 10, 2009

دو جامعه و دو راهکار

در فروشگاههای بزرگ غربی شعار این است: هدف اصلی تجارت ما جلب رضایت مشتری است؛ ما جنس بد به شما نمی‌فروشیم؛ شرایط فروش‌شان هم موارد پسندیده‌ای را شامل می‌شود مثلاً اینکه اگر شما بتوانید نشان بدهید جای دیگری همان جنس را به قیمت ارزانتری عرضه می‌کند٬ فروشگاه جنس را به ده درصد زیرِ قیمت فروشگاه دیگر٬ به شما عرضه می‌کند. یا این‌که حداقل تا دوهفته می‌توانید اقلام خریداری شده را داخل بسته بندی اصلی به فروشگاه برگردانید یا با قلم دیگری تعویض کنید. هیچ توضیحی هم لازم نیست ارایه کنید چون انتخاب با شماست. اگر واقعاً هم اشکالی در جنس باشد تا مدت بیشتری می‌توانید آن را با ذکر اشکال برگردانید. جنس را از شما پس می‌گیرند و جنس نوی به شما می‌دهند. جنس معیوب را بعد از رفع عیب -با ذکر این‌که این جنس نونوار refurbished شده- با قیمت پایینتر دوباره برای فروش عرضه می‌کنند. (مثلاً من دوربین عکاسی ۳۰۰ دلاریی را ۵۵ دلار خریدم چون ظاهراً قبلاً صفحه نمایشگر LCD آن معیوب بوده و تعویض شده).
حال مقایسه کنید با تجارت ما: جنس فروخته شده پس گرفته نمی‌شود (مگر با دعوا!)٬ ناراحتی خرید نکن! اگر فروشگاه دیگر ارزانتر می‌دهد برو آنجا خوب! اگر هنگام خرید دقت نکنید پشیمانی فایده‌ای ندارد. گنجشک را رنگ می‌کنند جای قناری می‌فروشند. هندوانه به شرط چاقو (البته رنگ کردن هندوانه‌هم متداول شده!).
ظاهراً اساس معامله در ایران به جای بنابودن بر رضایت مشتری براساس انداختن و در رفتن است!
نگاهی به سابقه و تاریخ تاسیس فروشگاههای غربی آموزنده است:
Walmart 1962
LondonDrugs 1945
IKEA 1946
BEST BUY 1966
Zellers 1931
Army & Navy 1919
The Bay 1881
Toys "R" Us 1948
به نظر شما چگونه و با پیش گرفتن چه سیاستهایی چنین فروشگاههای معظمی این همه سال دوام آورده‌اند٬ اما در ایران ما یک شرکت آدامس خروس‌نشان نتوانسته دوام بیاورد؟
***
مقایسه آیین همسریابی غربیان با شیوه مرسوم ایران هم جالب است. در ایران هنجار چنین بوده که عروس با لباس سفید به خانه داماد می‌رفته و با لباس سفید (یعنی کفن) از خانه او برمی‌گشته. در غرب اما رسم است که پیش از ازدواج دوران مدیدی را دونفر با یکدیگر زندگی می‌کنند بدون تعهد ازدواج٬ از تمام جنبه‌ها یکدیگر را می‌شناسند و اگر پسند کردند ازدواج می‌کنند٬ اگر که نه هم از یکدیگر جدا می‌شوند و جفت دیگری می‌یابند.
مادری ایرانیی در امریکا به یکی از روانشناسان تلویزون‌های ماهواره‌ای زنگ زده‌بود و از او مشاوره می‌خواست: دختر ۱۹ ساله‌اش مدتی‌است با پسر امریکایی خوبی آشنا شده‌است٬ پسر امریکایی بعد از این مدت می‌خواهد که رابطه "جسمی" را با او آغاز کند تا میزان سازگاری‌شان معلوم شود؛ دختر موضوع را با مادرش در میان گذاشته٬ مادرِ بزرگ شده درفرهنگ ایرانی٬ البته نمی‌داند در مقابل این امر چه کند و از روانشناس پاسخ می‌جوید. روانشناس ایرانی هم جواب در خوری نداشت٬ ارجاعشان داد به مددکار مهاجران تازه در شهرشان تا موضوع را با او مطرح کنند.
پسر امریکایی که با فرهنگ معاملات غربی بزرگ شده٬ می‌خواهد همان آزادی را که در انتخاب اجناس زندگی‌اش (برای استفاده چند ساله) داشته٬ در انتخاب همراه یک عمر زندگی‌اش داشته‌باشد٬ اما فرهنگ ایرانی چنین آزادیی را برنمی‌تابد. فرهنگ ایرانی چنین امری برایش تازه است٬ چون‌که همواره‌ بنایش بر ظاهرسازی و انداختن جنس بوده و بعداً هم زدن زیرش و پس نگرفتن٬ یا بستن چنان مهریه سنگینی که طرف حتی خیال پس دادن هم به سرش نزند! دوام و قوام خانواده ایرانی در مقایسه با خانواده غربی٬ بعید نیست به همان نسبت دوام و قوام شرکتهای ایرانی در مقایسه با شرکتهای غربی باشد!

Labels: , , , , , ,

Jul 20, 2009

عامل انسانی

روزی سر کلاس فیزیک٬ معلم‌مان٬ -خدایش رحمت کند- در آغاز کلاس مساله ساده‌ای برایمان طرح کرد تا حل کنیم: «یک کارگر٬ اتاقی کوچک را در مدت ۲۴ ساعت بنا می‌کند٬ برای ۲ کارگر بنای همان اتاق چقدر طول می‌کشد؟ برای ۲۴ کارگر چه مدت؟». وقتی ورقه‌های جواب را از ما گرفت٬ با بررسی سریعی گفت که هیچ کس جواب صحیح را نداده است. جواب صحیح باید متضمن این واقعیت باشد که ۲۴ کارگر نمی‌توانند در اتاق کوچکی باهم کار کنند و آن را در عرض ۱ ساعت بنا کنند!
نکته‌ای که آن روز ایشان به ما یادآور شد در نظر گرفتن عامل انسانی در محاسبات و تخمین‌ها و برنامه ریزی‌هایمان بود. عاملی که اغلب از اذهان ریاضی غایب می‌ماند.
دنیای بشری متغیرهای غیر ریاضی فراوان دارد و تنها حل ریاضی مسایل و «مهندسی» آنان کافی نیست!

Labels: , ,

Jul 11, 2009

اعتقاد یا دانستن٬ مساله این است!

شاخه‌ای از فلسفه وجود دارد که کارش بررسیِ خودِ شناخت و ظرفیت آدمی٬ در داوری و استدلال و شناخت حقیقت و جهان خارج است؛ به این شاخه از علم «معرفت شناسی» یا Epistemology می‌گویند؛ این‌که چگونه می‌توان فهمید که باورهای انسانی٬ صادق یا کاذب هستند؛ بسیاری "معارف"٬ سفسطه آمیز هستند و یا این‌که با آن‌که امروزه کاذب بودن بسیاری از آنها معلوم شده٬ زمانی از اقبال عمومی برخوردار بوده‌اند؛ معیار تمییز «شناخت/معرفت»های سره از ناسره چه باید باشد؟
نادرستی برخی مفاهیم و شناخت‌ها٬ به علت استفاده ناصحیح و دوپهلوی زبانی مدتها پنهان می‌ماند و تنها با دقیق شدن در مفهوم دقیق آن‌هاست که می‌توان به ارزش منطقی آن‌ها پی‌برد. گزاره‌های معرفتی را می‌توان در چهار گروه زیر دسته‌بندی کرد:
۱) برخی گزاره‌ها کذب یا صدقشان معلوم شدنی است: «فلان قارچ سمی است»٬ «دو به علاوه دو٬ چهار می‌شود»٬ «در سیاره مریخ آب مایع وجود دارد».
۲) صدق و کذب برخی دیگر گزاره‌ها وضعیت مشخصی ندارند و بیشتر تابع افکار عمومی هستند: «ساعت شروع کار بانک‌ها از ۹ صبح باشد»٬ «شروع سال نو با آغاز بهار منطبق باشد»٬ «روز تعطیل آخر هفته یکشنبه باشد»٬ «اسم بزرگراه تازه تاسیس خلیج فارس باشد».
۳) برخی گزاره‌ها هم٬ نه اثبات پذیرند و نه این‌که می‌توان آن‌ها را رد کرد. گزینش این‌که این گزاره‌ها صادق‌اند یا کاذب هستند بسته به نظر شخصی فرد دارد. چنین گزاره‌هایی باورهای شخصی نامیده‌ می‌شوند و اینجاست که پای "ایمان" در میان می‌آید. مثلاً این باور که «جهانی پس از این جهان وجود دارد» امری وابسته به ایمان شخص است. اغلب گزاره‌های دینی از این رده هستند؛ اما اکثر آموزه‌های دینی از جنس گزاره‌های رده اول هستند. مثلاً این‌که خیانت بد است و پاکیزگی خوب٬ ربطی به ایمان ندارند٬ هرچند افرادی بدون توجه به ارزش استدلالی آن‌ها٬ به آن‌ها عمل کنند.
۴) برخی دیگر به ظاهر گزاره‌ها٬ ارزش منطقی ندارند و در واقع خارج از حوزه منطق هستند: «جمعه دیگر پایان دنیاست»٬ «فردا من مقداری پول در خیابان پیدا می‌کنم». ارزش منطقی چنین گزاره‌هایی تنها پس از میسر شدن مقدمات زمانی-مکانی آن‌ها معین می‌شود و بحث و استدلال قبل از محقق شدن شرایط گزاره٬ بیهوده و اتلاف وقت است.
***
چنین دسته بندی‌هایی می‌توانند کمک بکنند تا باورهایی را که داریم بهتر بشناسیم.
"عقاید شخصی" مشمول موارد گروه سوم هستند و گزاره‌های گروه اول از حوزه نظرات شخصی خارج‌اند. برای مثال فردی می‌تواند مدعی شود «هوا گرم است»٬ اما این که بگوید «عقیده دارد دمای هوا پنجاه درجه سلسیوس است»٬ نشان دهنده ‌این است که ساختار زبانشناسی-تفکری‌اش مشکل دارد.
رای گیری و نظرسنجی برای گزاره‌های گروه دوم می‌تواند انجام بگیرد و انجام آن برای دیگر گروه‌ها محل اشکال است؛ مثلاً کسی برای تعیین این‌که فاصله ماه تا زمین چقدر است٬ همه‌پرسی انجام نمی‌دهد! یا این‌که قبل از انجام همه‌پرسی با ایما و اشاره -یا با دخیل کردن نهاد‌های گوناگون- به مردم خط‌دادن که به چه کسی رای بدهند٬ امری تناقض آمیز است .
همچنین با این تفاسیر کشاندن پای ایمان به دیگر حوزه‌های معرفت٬ کاری مضحک و عبث است. این‌که مثلاً کسی مدعی شود که «ایمان دارد دو ضربدر دو برابر پنج است» خللی در ریاضیات وارد نمی‌کند٬ بلکه خلل در مشاعرش را آشکار می‌کند!
****
گزاره‌های گروه نخست٬ اموری استدلالی و قابل نشر و نقد و بحث هستند. گزاره‌های گروه دوم اما٬ اموری سلیقه‌ای و فاقد ارزش نقدکردن هستند. گزاره‌های گروه سوم اموری ایمانی و شخصی هستند و از حوزه اعتقادات. تلاش برای استدلال و "هدایت گمراهان" امری خطاست و منطق٬ احترام به اعتقادات شخصی و دخیل نشدن در آن را٬ درست‌تر می‌داند.
متاسفانه اما٬ بسیاری٬ اموری را که مربوط به گروه‌های اول و دوم می‌باشند٬ با موارد مربوط به گروه سوم یکی می‌گیرند و هرنقدی را خلل در اعتقادات شخصی‌شان و نابجا می‌دانند.
****
در زبان فارسی به گزاره‌های گروه نخست «دانش» می‌گوییم و آن را جلوه‌ای از «واقعیت» می‌دانیم. درمقابل٬ گزاره‌های گروه سوم «عقیده» نامیده می‌شوند که جلوه‌ای انگاشته‌می‌شوند از «حقیقت».
کار علم جستجوی «حقیقت» نیست٬ بلکه توضیح «واقعیت».

Labels: , , , ,

Jun 3, 2009

وظیفه در مقابل لطف

در بسیاری موارد٬ متوجه شده‌ام فرق بین وظیفه و لطف برای اکثر ایرانیان روشن نیست!
مثلاً اگر بنده دوستی را تا جایی برسانم به او لطف کرده‌ام٬ اگر هم نرسانم نباید موجب رنجش خاطرش بشوم چون که در قبال رساندن او به منزلش وظیفه‌ای نداشته‌ام. اگر خرج تحصیل فرزند نوجوانم را بدهم٬ منتی بر او ندارم؛ بلکه وظیفه پدری خودم را انجام داده‌ام. و قص‌علی‌هذا.
حالا همین عدم تفکیک معنا در اذهان دولتمندان ما هم هست...
اگر دولت ما از مبارزان فلسطین و لبنان حمایت کند٬ لطف می‌کند و چنان وظیفه‌ای ندارد. یا اگر صدها هزار نفر از مردم کشور الف توسط ارتش کشور ب به خاک و خون کشیده‌شوند٬ بازهم به دولت ما ارتباطی ندارد. حساب احساسات انسانی از وظایف عقلی و قانونی سواست؛ دولت ما وظیفه‌‌ای در حمایت جهانی از مظلوم و دیگر کارهای احساسی ندارد.
حال اگر از اتباع ایران به گروگان گروه‌های تبهکار گرفته‌شوند -در هرکجای دنیا- وظیفه دولت ما است که از حداکثر توانایی‌اش برای آزادی آنها بهره بگیرد. دولت به عنوان کسی که تمام منابع و اختیارات اتباع کشور به او سپرده شده٬ به مثابه وکیل تک‌تک مردم کشور است و در مقابل تامین رفاه و امنیت فردفرد آنها وظیفه دارد.
می‌گویند در مثل مناقشه نیست؛ مشابه کار دولت ما در حمایت از دیگران مانند این است که در آپارتمانمان٬ مدیر آپارتمان‌مان پول و اختیاری که از طرف مالکان واحدها در اختیارش گذاشته‌شده-که باید صرف آرامش وبهبود وظعیت آپارتمان بشود- صرف واحدهای ساختمانهای دیگر بکند و در مقابل اعتراض واحدهای ساختمان خودش بگوید که انسانیت ایجاب می‌کرد و یا این‌که دوستی با مدیر آپارتمان بغلی چنان ایجاب می‌کرد و...
متاسفانه در دوره جمهوری‌اسلامی چنان شده‌است که اگر دولت گاهی به وظیفه خودش در قبال اتباعش عمل می‌کند‌ آنرا به مثابه لطفش عنوان می‌کند و اگر به کشورهای محروم لطف و کمک می‌کند آنرا وظیفه تلقی می‌کند و در رسانه‌هایش تبلیغ می‌کند.
مقایسه رفتار دیگر دولتهای جهان با دولت ایران در قبال اتباعشان٬ در بهترین تفسیر ناآشنایی دولتمردان ایران را با وظایفشان آشکار می‌کند:
در سال ۱۳۸۷دزدان دریایی سومالی به کشتیی امریکایی حمله می‌کنند و ناخدای آن را به گروگان می‌گیرند. پس از پنج روز با دخالت نیروی دریایی امریکا گروگان امریکایی آزاد می‌شود و گروگانگیرها کشته می‌شوند.

در سال ۱۳۸۷ رکسانا صابری -خبرنگار زاده و بزرگ‌شده در امریکا از پدری ایرانی و مادری ژاپنی- که با گرفتن تابعیت ایران مدت ۶ سال در ایران اقامت داشت٬ به اتهام جاسوسی در ایران زندانی می‌شود. وزیر امورخارجه امریکا با بی‌اساس خواندن اتهامات او٬ خواهان آزادی فوری او می‌شود. چندی بعد وزیر خارجه ژاپن به ایران سفر می‌کند -به دلیل این‌که مادر خانم صابری ژاپنی است- و مساله را با صراحت پی‌گیری می‌کند.‌
در همان سال ٬۱۳۸۷ گروه جندا... چندین تن از سربازان وظیفه ایرانی را در استان سیستان و بلوچستان می‌رباید و گروگان می‌گیرد. دولت ایران می‌گوید به این ادعا شک دارد و آن را به جنگ روانی نسبت می‌دهد. پس از چندی گروه تروریستی جندا... دونفر از سربازان ایرانی را به قتل می‌رساند و عکسش را نیز منتشر می‌کند، معاون امنیتی و انتظامی وزارت کشور، در پاسخ به این سوال که آیا ادعای جندالله را تایید می کند می‌گوید: "من این اخبار را نه تایید می کنم نه تکذیب." وی همچنین می‌گوید "می دانید که این عکس را می توان جعل و مونتاژ کرد."
چندی بعد جانشین فرمانده نیروی انتظامی ایران به خبرگزاری رسمی ایران می‌گویدکه نتایج بررسی های کمیته تفحص ویژه حادثه سراوان نشان دهنده کشته شدن تمامی گروگانها است. در کل این ماجرا -مدت شش ماه- دولت ایران ظاهرا دو هیات را برای بررسی موضوع به پاکستان اعزام می‌کند.

Labels: , , , , ,

May 31, 2009

زندگی نوین٬ داده‌ها و گرفته‌ها

فکر می‌کردم که زندگی نوین چه چیزهایی را از بشر دریغ می‌کند. از آغاز شروع کنیم٬ زن حامله به بیمارستانی می‌رود و با نوزادی برمی‌گردد. انسان مدرن فرایند زایمان را نمی‌بیند. همچنین مرگ؛ فرد مریض به بیمارستان می‌رود و بستری می‌شود٬ آنجا می‌میرد و از همانجا به قبرستان و تمام. حالا باز در ایران ما یک مراسم‌هایی هم می‌گیرند که به همین سادگی هم نباشد ولی در غرب به همین سادگی است که گفتم.
زندگی مدرن فکر کردن به مسایل فلسفی را از عمده مردم می‌گیرد. آنها کاری را انجام می‌دهند که نتیجه آن را نمی‌بینند و [اکثرشان] نمی‌دانند یا برایشان مهم نیست٬ هدفشان امرار معاش است و دغدغه دیگری ندارند. زندگی مدرن حس ترس را از انسان می‌گیرد. شهر همه روشن است و پلیس با یک شماره تلفن در دسترس. آن ترس و ظلمتی که در تاریکی‌های روستاها انسان سنتی را به فکر فرومی‌برده دیگر وجود ندارد. اگر انسان سنتی وقت فراوانی برای گذران و یا احیاناً فکر به مسایل غیربدیهی٬ مثلاً این‌که چرا آسمان آبی است و چگونه گندم سبز می‌شود٬ داشت٬ زندگی نوین چیزی از آن باقی نگذاشته؛ وقت پایان هفته انسان نوین باید صرف سینما و یا دیگر موارد تعریف شده بشود.
انسان سنتی می‌دید که چگونه گندمش تهیه می‌شود٬ نتیجه زحماتش کجا نمایان می‌شود٬ چرخه مرگ و زندگی در طبیعت چگونه است؛ دنیا گذراست و از لحظه لحظه آن باید لذت برد؛ در مقابل انسان نوین روزها برایش می‌گذرد همه تکراری و شبیه. از گذر فصل و زمان کمتر می‌فهمد چون در مقابل سرما و گرما و باران و ... به خوبی محافظت شده است. عمرش را درون اتاقکی که دفترکار نامش نهاده‌اند می‌گذراند٬ غذاهای خوشمزه و فرآورده می‌خورد و چیزهایی می‌بیند که انسان نوین خوابش را هم نمی‌دیده است٬ اما لذتش را از آنها نمی‌برد.
هیجان در زندگی نوین گم شده‌است٬ ترس٬ هراس٬ ناامنی و احتیاج به دیگری کم شده‌است در مقابل تحت تبلیغ رسانه‌ها انتظارات بالا رفته‌است. همه می‌خواهند زندگیشان مانند فیلمهای هالیوودی باشد٬ همان چهره‌ها٬ همان خانه‌ها و همان رفاه. اگر کمتر از آن باشند دلخورند و ناراضی. تنوع شخصیتی کم شده‌است و همه دوست دارند مطابق الگوهایی زندگی‌شان را سامان بدهند.
شاید خلاصه بتوان گفت در زندگی نوین رفاه بالا رفته اما رضایت کم شده. وضعی به ظاهر متناقض اما واقعی به دلیل ذات طماع و سیری ناپذیر انسان.

Labels: , , , ,

Apr 28, 2009

روابط انسانی در دنیای جدید

آشنایی گله داشت که در دنیای مدرن و با وجود ابرازهای ارتباطی نوین - مثل تلفن و چت و ایمیل و فیس‌بووک و ...- دیگر روابط انسانی معنی حقیقی خودشان را از دست داده‌اند و شکلی مجازی و سطحی گرفته‌اند. چنین عقیده‌ای شیوع زیادی حداقل بین اطرافیان بنده دارد. خیلی‌ها در عمل چنین چیزهایی را جایگزین روابط انسانی‌شان کرده‌اند.
چنین تصور اشتباهی٬ به عقیده من٬ از این تفکر ریشه می‌گیرد که ابزارهای ارتباطی جدید٬ آمده‌اند تا جایگزین ارتباط رودرروی قدیمی شوند. مثلاً برخی بر این گمانند که اگر تولد آشنایی نزدیک است و او را شخصاً هم ملاقات می‌کنی٬ نوشتن تبریکی بر دیوار فیس‌بووکش بجای برزبان آوردن آن٬ روش مدرن تبریک تولد اوست؛ در حالی‌که چنین نیست. چنین کاری نشان از عدم درک کارکرد واسطه‌های ارتباطی جدید دارد. به همان اندازه مبتذل است که به فرد بغل‌دستی‌ات ایمیل بزنی برای ابلاغ پیامی که شفاهی هم می‌توانی بدهی.
کارکرد ابزار ارتباطی نوین بسط و توسعه حیطه حضور انسان‌ است٬ نه وسیله‌ای مد روز برای انجام کارهایی که قبلاً هم می‌کرد. بله٬ می‌توان از وب‌کم رایانه بجای آیینه هم استفاده کرد٬ اما کارکرد اصلی آن نمایاندن رخسار شما به عزیزانتان که هزاران کیلومتر دورتر از شما٬ مشتاق دیدارتان هستند است.
عدم درک چنین کارکردی از ابزار دنیای مدرن٬ که متاسفانه کم هم شایع نیست٬ باعث می‌شود که آنها را نه وسیله‌ای برای بسط حضور ما٬ بلکه ابزاری برای بی‌روح کردن آن بدانیم و مطابق آن هم از آنها استفاده کنیم. چالشی جدید برای انسان وامانده بین سنت و تجدد.

Labels: , , , ,

Apr 12, 2009

دیکتاتورهای صغیر

از خوبی‌های زمانه ما یکی هم این است که امکانات نوین ارتباطی٬ محدود به عده خاصی نشده‌است و هرکس با کمی همت می‌تواند حرف و سخنش را در دنیای مجازی منتشر کند؛ دیگر از پشت مونیتور کسی نمی‌فهمد طرفش نوجوانی نشسته‌بوده یا پیری دنیادیده و معیار سنجشش تنها متنی است که می‌خواند٬ نه او که نوشته‌است.
بسیار می‌بینم در اینترنت فارسی٬ بعضی - که ظاهراً خودشان را بیشتر از بقیه صاحب‌نظر می‌دانند (;- برای خودشان شیوه شخصیی برای نگارش گزیده‌اند و توجیهاتی هم دارند. کم نمی‌بینم اغلاطی از قبیل: حتمن٬ عیسا٬ سانیه٬ نماینده‌گان و ترکیباتی مثل: می‌شناسم‌اش٬ ام‌روز٬ جوان‌ای.
چندین بار که توجه‌شان داده‌ام به موارد مذکور و مشابه٬ جواب آمده که من رسم‌الخط خودم را استفاده‌می‌کنم. عجیب که این عزیزان٬ که آن‌قدر خود را صاحب‌نظر می‌دانند که از خود شیوه نگارش ابداع کنند٬ نمی‌دانند که "رسم" چیزی است که بین عده زیادی مرسوم است و شیوه نگارش آنها تا "رسم‌"الخط شدن فرسنگها فاصله دارد.
از دیدی دیگر می‌توان روانشناسی این عملشان را مشابه رفتار قانون‌گریز متداول ایرانی دانست؛ همه می‌دانیم که برای نوشتن قوانینی هست که متولی آن هم در زمانه ما بطور رسمی فرهنگستان زبان و ادب فارسی است. همانطور که قوانین راهنمایی و رانندگی هستند و متولی دارد و شکستن آنها قانون شکنی‌است -و متاسفانه از لحاظ اجتماعی منفور نیست- شکستن قوانین نگارش هم قانون‌شکنی‌است و برهمان سبق. اگر کسی هم در نوشته‌اش خود را صاحب‌رای بداند که به دلخواه و انتخاب خودش قوانین نگارش وضع و نقض کند و آن را حق خودش بداند٬ چه می‌توان گفت جز این که او یک دیکتاتور کوچک است و حوزه دیکتاتوری صغیر‌ش وبلاگش و فضای اینترنتیی است که در آن حکم می‌راند!
تعریف ساده دیکتاتور: حکمرانی که خودش قانون وضع می‌کند.

Labels: , , , ,

Apr 11, 2009

snobism

گاهی می‌بینم در وبلاگی٬ دوستی٬ آشنایی٬ رفیقی که اتفاقاً از دید من تحصیل کرده و چیزفهم هست٬ عکسی گذاشته لابد به سیاق فوتوبلاگیدن. اما توضیحات عکس چنان بی‌ربط است که متفکر می‌شوم که چرا آن توضیحات را گذاشته پای عکس.
چنین کاری را بنده باز تولید می‌کنم با توضیحات مشابه٬ ببینید چه حسی بهتان دست می‌دهد بعد از دیدن عکس و خواندن توضیحات من زیرش.

هفت‌سین من٬ مارچ 2008٬ طبقه هجدهم٬ آپارتمانم در تورونتو کانادا. با دوربین سونی که ۳۰۰ پاوند در سفر لندنم خریده بودم. عکاس: Jennifer Hallemier. شمع از آن شمعهای طبی خوشبو برای تمدد اعصاب بود به قیمت ۱۵ دلار.

Labels: , ,

Apr 8, 2009

دیگرآزاری:

به این فکر می‌کردم که تفریح کودکی بعضی‌ آدم‌ها چه‌ها که نبوده‌است!
از نسل قدیم لابد شما هم شنیده‌اید مشابه این که در ولایتشان فلفل به ماتحت الاغ می‌گذاشته‌اند و از عکس‌العمل آن زبان بسته شاد و سرگرم می‌شده‌اند؛ یا این که مثلاً لاک لاکپشت‌ها را می‌شکسته‌اند و ولشان می‌کرده‌اند٬ یا کمی مهربانتر فقط آن‌ها را پشت ورو می‌کرده‌اند و به امان خدا ولشان می‌کرده‌اند. با تیرکمان به شکار گنجشکان بیچاره‌ می‌رفته‌اند؛ گربه و سگ را با چوب و سنگ می‌زده‌اند و ...
نسل کمی جدیدتر: سنگ پراندن به قطار یا ماشین‌های عمومی. زدن زنگ در خانه مردم و فرار کردن. مزاحم تلفنی مردم شدن.
نسل جدید: با آی‌دی تقلبی چت کردن و سرکار گذاشتن. در بالاترین با هر گروهی مخالفش بحث کردن٬ یا رای تقلبی دادن و جمع کردن و ...

اصطلاح این اختلال روانی در روانشناسی سادیزم است. البته جایی هم نوشته‌نشده که این اختلال روانی با گذشت زمان و بالا رفتن سن درمان می‌شود! تنها نمودهای آن ظریف‌تر می‌شوند...

Labels: , , , , ,

Apr 2, 2009

مغز٬ کامپیوتر زنده؟

گاهی گفته می‌شود که "مغز نوعی کامپیوتر است و پیش‌بین می‌شود که تا چندین سال آینده ابررایانه‌هایی ساخته شوند که به توانایی‌هایی مشابه قابلیت‌های مغز برسند". در این میان نکته‌ای مغفول می‌ماند که درچند مورد -که شرح می‌دهم- مغز انسان از کامپیوترها در حال حاضر هم عقب است و اصولاً با آنها تفاوت ماهوی دارد.
نخست این‌که حافظه انسانی یا همان هارددرایوِ مغز٬ حافظه‌ای پویا است و این پویایی آن را ناقص و آسیب پذیر می‌کند٬ در مقایسه با حافظه یک رایانه که کاملاً ایستا است: مثلاً عکسی را که چند سال پیش در رایانه‌ای ذخیره کرده‌اید صد سال بعد هم از آن فرابخوانید با تمام جزییات یکسان می‌ماند؛ اما... برای مثال اگر شما به مهمانیی رفته باشید و دوستی در آن نیامده‌باشد٬ بعدها دوستان دیگرتان می‌توانند با توصیفاتی از حضور او در آن مجلس٬ شما را طوری متقاعد کنند که حتی مغز شما تصاویری از حضور او در آن مجلس به شما ارایه کند! مورد مشابهی که شناخته شده‌است این است که مغز افراد مسن تمایل به ساخت چنین خاطرات تقلبی دارد و بسیاری از آنها نقل مجالس آنهاست٬ بی‌آن‌که واقعاً قصد دروغگویی داشته‌باشند.
مورد دوم که بی‌ارتباط هم با مورد اول نیست این است که منطق مغز انسانی -یا بهتر گفته شود روش ارزشگذاری آن- بر عکس منطق رایانه‌ای٬ مطلق نیست بلکه سیال و تلقین پذیر است. مثلاً می‌توان غذای شوری را به کسی خوراند و او را وادار کرد که شوری غذا را تشخیص ندهد٬ به شرط آن‌ که عده زیادی از قبل از خوشمزگی آن غذا برایش بگویند و او از پیش متقاعد شود که غذای عالیی خواهد خورد. چندی نمی‌گذرد که فرد٬ دیگر شوری غذا را تشخیص نخواهد داد! یا این‌که در بسیاری از خوابهایی که می‌بینیم اصول منطقی و اخلاقی را بدون هرگونه حس بدی نقض می‌کنیم و بعد که از خواب بلند می‌شویم تازه تعجب می‌کنیم که چنان امر بدیهیی را در خواب متوجه نشده بوده‌ایم. اما برای یک رایانه همیشه ۲=۱+۱ است٬ حتی اگر هزاران رایانه دیگر به گوشش چیز دیگری بخوانند برای آن رایانه اصولی که طبق آن برنامه ریزی شده هیچگاه تغییر نخواهند کرد.

Labels: , ,

Mar 22, 2009

چرا "کار٬ کارِ خود ...هاست"؟

لابد شما هم دیده‌اید یا شنیده‌اید این عقیده «دایی جان ناپلئونی» را که وقتی تغییری در جامعه رخ می‌دهد٬ مثلاً از انقلاب بگیر تا شروع جنگ و پایان آن٬ افرادی که لقلقه زبانشان این است که: «آقا٬ شما کجای کاری که کآر٬ کار خودشان است»٬ «خودشان شروعش کردند٬ خودشان هم تمامش کردند»٬ «خودشان آوردندش٬ خودشان هم بردندش» و قص‌علی‌هذا.
این که ریشه این طرز تفکر از کجاست را بسیاری دوست دارند رویش بحث کنند. مستندی که درباره روابط ایران و انگلیس اخیرا از شبکه چهار بی‌بی‌سی پخش شد٬ اشاراتی هم به داستان دایی جان ناپلئون کرد و برای آن طرز تفکر ریشه‌های تاریخیی شمرد.
اما بنده تصور می‌کنم٬ ریشه این طرز تفکر امر ساده‌ای است. وقتی که بنده‌ی نوعی اعتماد به نفسم پایین باشد و خودم را عنصری غیر موثر در اجتماع بدانم و کاری نکنم٬ شمای نوعی هم نکنی٬ دیگر ملت هم نکنند٬ اگر تغییری در اجتماع حاصل شود نتیجه‌ی کار کیست؟ من یا شما یا دیگران که نبوده‌ایم! پس کار کارِ خودشان است! از"جماعت خواب، اجتماع خواب زده، جامعه چرتی" که کاری در نمی‌آید...
٬٬٬
این تکه فیلم از شاهکار علی حاتمی در هزاردستان بسیار دیدن دارد٬ مخصوصاً جمله‌ای که در پایان٬ مفتش می‌گوید.

داستان٬ حدیث پایان یافته دیروز ما نیست٬ داستان زمان حاضر ما هم هست٬ با این تفاوت که اکنون نفت داریم تا بفروشیم و با پول آن تصور کنیم که آن مزد حاصل دسترنج کاری است که می‌کنیم و جامعه‌مان را به پیش می‌بریم.

Labels: , , , , , , ,

Mar 15, 2009

شرق و غرب٬ مردم‌سالاری و استبداد٬ عرفی و الوهی

با دوستی ژاپنی و مسیحی صحبت می‌کردم. بحث به شرق و غرب و پیشرفت و مدرنیته و ... رسید. نتیجه بحث‌هایمان چنین شد:
انسان در درجه اول یک حیوان است با تمام غرایز و حوائج آن٬ تا وقتی از مرحله حیوانیت عبور نکند نمی‌تواند مولفه‌های انسانی خود را به منصه ظهور برساند. به بیان عوام انسان گرسنه دین ندارد و از او نباید انتظار اخلاقی رفتار کردن داشت. سه نیاز غریزی انسان خوردن و خوابیدن و ارضای جنسی است. وقتی این سه نیاز در فردی ارضا شدند٬ فرد فرصت می‌کند به کارهای متعالی‌ بپردازد٬ فلسفه بپردازد٬ متفکر شود٬ منطقی باشد٬ اخلاقی رفتار کند٬ قانون مدار باشد و قص علی‌هذا. *
در جوامع مدرن٬ این سه نیاز اصلی امروزه دغدغه اصلی اکثر مردم نیستند و آن جاست که انسان‌ها به دنبال ارضای دیگر نیازهایشان می‌روند٬ نیاز به آزادی٬ زیبایی٬ رفاه٬ اجتماعی بودن و .... این چنین است که اندیشه‌ها شکوفا می‌شوند٬ فرهنگ بارور می‌شود و تولیدات علمی و صنعتی و ... پا می‌گیرد. البته کسی هم انتظار ندارد که فلان ایل کوچنده آپولو هوا کند٬ چرا که هم‌و‌غم‌شان چیز دیگری است.
حال همین نکته کوچک و بدیهی٬ چنین اختلافی را نتیجه می‌دهد. حکومت‌‌های جوامع “در حال پیشرفت” نه تنها تلاش در کمک به مردم در رفع چنان نیازهایی را از اولویت‌های خود نمی‌دانند٬ بلکه برای خود رسالتی قایلند که مردم را به کمال فلسفی برسانند -یا در جوامع مذهبی اراده الهی را محقق کنند-.
در حالی‌که حکومت‌‌های جوامع پیشرفته٬ ادعای رسالتی الهی ندارند و تنها ارایه نظم و آزادی‌های نسبی را سرلوحه خود قرار داده‌اند و با اعتقاد به این که عامه مردم خود محترم هستند و احتیاج به ولی و قیم ندارند٬ سرنوشت‌شان را به دست خودشان سپرده‌اند تا کارشان را پیش ببرند٬ . اینجاست که یکی می‌شود شرقی و دیگری غربی.

-------------
*) بحث در مورد اکثریت انسان‌هاست که متن جامعه‌ را تشکیل می‌دهند. به استثناها کاری نداریم که خود به تعریف اکثریت نیستند.

Labels: , , , ,

Mar 6, 2009

خلقیات ایرانی: ابراز عقیده

مقیاس کوچک -ده بیست نفره:
برای جشنی چندین نفر جمع شده‌اند و برنامه‌ریزی کرده‌اند. شما پولها را جمع کرده‌اید و می‌روید که برای جشن کیکی بخرید. از جمع می‌پرسید که چه نوع کیکی بخرید؟ کسی جواب درستی نمی‌دهد. باز هم خواهش می‌کنید که نظر بدهند. کسی از میان جمع حرف دل بقیه را می‌زند: «هر چیزی خواستی به انتخاب خودت بگیر٬ دیگر یک کیک خریدن این حرفها را ندارد که». کیکی برای روز جشن می‌خرید. دو حالت پیش می‌آید:
۱) کیک مورد پسند جمع می‌شود. می‌شنوید که عده‌ای به همدیگر می‌گویند که نظرشان بر آن کیک بوده‌است و می‌خواسته‌اند بگویند که حتماً آن نوع کیک خریداری شود.
۲) کیک مورد پسند جمع نمی‌شود. اولین نفر که نظر مخالفش را ابراز می‌کند٬ نفرات بعدی هم دنبالش را می‌گیرند. هر کس یک ایرادی می‌گیرد و شما متحیر می‌مانید که این همه نظرات موقعی که نظرشان را می‌پرسیدید کجا پنهان بوده‌اند.
نتیجه: «بعضی» افراد از اظهار نظر و پذیرش مسوولیت بعدی اظهارنظرشان گریزانند. ترجیح می‌دهند که فرمان را بدهند دست دیگری و با خیال راحت اگر بعداً به جایی رسیدند نتیجه را مصادره به مطلوب کنند و اگر هم به جایی نرسید بتوانند از خودشان سلب مسوولیت کنند.
****
مقیاس بزرگ -سی تا هشتاد میلیون نفره:
تعداد بسیاری از وضع جاری مملکت ناراضی‌اند اما کسی کار عملیی نمی‌کند. کسی پیدا می‌شود که حرفهای قشنگی می‌زند و حمایت توده‌هایی را هم دارد. توده‌های دیگر هم پشت سر او جمع می‌شوند و انقلاب می‌کنند. در فضای باز مطبوعاتیی که رخ می‌دهد کسی نظر مخالف و موافقی و راهکاری ارایه نمی‌دهد. نشریات پر می‌شود از مقالات تمجیدی و تعارفاتی؛ روشنفکران و صاحب‌قلمان دم از اتحاد و پشتیبانی مردم پشت سر قائد عظیم‌الشان و امام امت می‌زنند.
آن قائد عظیم‌الشان هم مدل حکومتی را بدون آن که آلترناتیوی ارایه کند به رای‌ می‌گذارد و از مردم جواب آری یا نه می‌خواهد. مردم هم رایشان را می‌دهند و می‌روند پی زندگی‌شان . دو حالت پیش می‌آید:
۱) حکومت مورد پسند جمع می‌شود: می‌شنوید که همه افتخار می‌کنند که در بزرگترین انقلاب تاریخ معاصر شرکت فعال داشته‌اند و از روز اول هم مطمئن بوده‌اند که راهی که در پیش گرفته‌اند صحیح است و تنها ره راهایی بوده‌است.
۲) حکومت مورد پسند جمع نمی‌شود: از هر که که می‌شنوید در انقلاب شرکت نداشته٬ و از روز اول هم با آن مخالف بوده‌است. اگر رأیی هم داده به اجبار و از روی ناچاری بوده‌است. می‌گویند که اگر امکانش را داشته‌باشند می‌خواهند از مملکت مهاجرت بکنند و بروند.
نتیجه: «بعضی» افراد از اظهار نظر و مسوولیت بعدی اظهارنظرشان گریزانند. ترجیح می‌دهند که فرمان را بدهند دست دیگری و با خیال راحت اگر بعداً به جایی رسید مصادره به نفع کنند و اگر هم به جایی نرسید بتوانند از خودشان سلب مسوولیت کنند.
به قول مشهور«کی بود؟ کی بود؟ من که نبودم

Labels: , , , , ,

Mar 1, 2009

از مشروطه تبریزی تا دموکراسی دینی...

افکار عمومی در جوامع بسته معمولاً معنی خاصی ندارد. از آنجا که رسانه‌های آزادی وجود ندارند که ذهنیت‌ها را روشن کنند و مفاهیم را توضیح دهد٬ مردم از روشهای افواهی از اخبار و تحلیل‌ها مطلع می‌شوند و تصمیم گیری می‌کنند.
آلبرت چارلز راتيسلاو، کنسول انگليس در تبريز، ۱۹۰۹-۱۹۰۳ ميلادی (۱۲۸۲-۱۲۸۸ خورشيدی)، يعنی چند سال پيش از پیروزی جنبش مشروطه‌خواهی و پايان محاصره‌ی تبريز توسط نيروهای محمدعلی شاه،می‌نویسد:
"در شهرهای ديگر آذربايجان به مقدار زيادی نظير آن‌چه در تبريز واقع شد، کارهايی انجام پذيرفت. انجمن‌ها بر پا شد و مشروطه در همه جا با گرمی و حرارت گرامی داشته می‌شد. اما عده‌ کمی از مردم تصور نسبتاً روشنی درباره‌ این که مشروطه چيست داشتند. در اوايل در اروميه چنين تصور می‌شد که مشروطه يک چيز قابل لمس است و اين عقيده برای مدتی غلبه داشت که ۵۰۰ بار شتر از "مشروطه" در تبريز آماده است که در تمام ايالت، در هنگامی که زمان مطلوب فرا برسد توزيع شود. در بسياری از روستاها انجمن‌های کوچک برپا شد و بسياری از رعايا عموماً چنين تصور کردند که مشروطه به معنای لغو پرداخت اجاره است و از اين رو تمام پرداخت‌ها را به ملاکين خودشان متوقف کردند. نتيجه‌ی اين عمل سرد کردن اشتياق مالکين زمين‌‌دار برای آرمان آزادی بود." [ کنسول در شرق، آلبرت چارلز راتيسلاو، ترجمه‌ی رجبعلی کاوانی، صفحه ۲۶۲.]
حالا احتمالاً سالها باید بگذرد که مردم (وشاید اغلب روشنفکران‌ هم) دریابند که اصطلاحاتی چون «جمهوری اسلامی» یا «دموکراسی دینی» حتی در لفظ حاوی تناقض هستند چه برسد در اجرا...

اطلاع از متن کتاب از اینجا

Labels: , , , ,

Feb 26, 2009

افسانه‌های امروزی

افسانه نوین(نسخه داخلی ۰.۵)
مش قربان ماجرای ما در روستای ساده‌ای زندگی می‌کرد. کشاورز ساده‌ای بود که از تکنولوژی دنیا٬ تنها رادیو را دیده بود. پارسال محصولش زیاد شده‌بود و خوشحال بود که امسال برای خانه‌اش یک نیم‌طبقه جدید اضافه کرده بود تا هووها کمتر چمشمان باهم بیفتد. سه پسر و یک دختر نوجوان داشت که همگی باسواد بودند٬ یعنی دبستان ده را تمام کرده بودند و کمک پدر و مادرانشان بودند. البته به تازگی صاحب پسر تازه‌ای هم از فراش جدیدش شده‌بود.
روزی دو نفر٬ مجتبی و مصطفی٬ که از شهر به قصد صحراگردی راه افتاده‌بودند به روستای او رسیدند. آنها را به اصرار دعوت به خانه‌اش کرد٬ اطاق مهمان‌خانه‌اش را باز کرد و پهلویشان نشست. تعریف کرد و تعریف کرد از زندگی موفقی که دارد٬ از فرزندان موفق و باسوادی که دارد٬ از این که پارسال محصولش را به قیمت بالا خریده‌بودند. از مهندسی‌اش و طراحی‌اش برای اطاق نیم طبقه فوقانی‌اش لاف زد و این که از دیوارهای ضخیم خانه‌اش سرما عبور نمی‌کند. از وسعت زمین‌های کشاورزیش گفت و تنوع محصولاتس. خلاصه فخر فروخت و خوب هم فروخت ... بیچاره مهمانان مجبور بودند که شنوای تفاخر مش‌قربان ساده‌دل باشند٬ هیچ چیز نگفتند و گذشتند.
بعد از چندی دیگر غرور مش‌قربان لبریز شده‌بود:
-شما چه؟ اصلاً زمین دارید؟ چقدر است؟ بچه دارید؟ بچه‌تان سوادی هم دارد؟ اطاق خانه‌تان را خودتان طراحی کردید؟ یک طبقه است یا مثل مال من طبقه‌ای هم بالای آن دارد؟ زندگی‌تان ثمری هم دارد یا به بطالت می‌گذرانیدش؟ چند تا زن دارید؟ چندبار مشهد رفته‌اید؟ و ....
مجتبی دیگر حرصش گرفته بود٬ طاقت لاف زدنهای مش باقررا نداشت. دلش می‌خواست فریاد بزند که «ای ساده لوح٬ دنیا از آنچه تو دیده‌ای بزرگتر است٬ بیا ببرم نشانت بدهم تا به زندگی خودت بخندی و ...» اما مصطفی که دنیا دیده‌تر بود هشدارش می‌داد که تحمل کند و از فخر فروشی و غرور مش‌قربان نرنجد و آن‌ها را تنها به حساب سادگی او بگذارد. البته چیز ساده‌ای نبود٬ چون دیگر سوال‌های مش‌قربان توهین آمیز و نیش‌دار هم شده‌بود:
-تا حالا گرگ دیده‌اید؟ می‌توانید لاشخور و گراز را از هم تشخیص دهید و ...
آن ماجرا گذشت٬ مصطفی و مجتبی تصمیم گرفتند برای «تنبیه» مش‌قربان٬ دفعه بعد برایش تلویزیونی به هدیه بیاورند.
دفعه مابعد٬ مش‌قربان ما جلوی آن‌ها حرفی برای زدن نداشت و خجل بود...
---------------------------------------------
(نسخه خارجی ۰.۵)
عبدا... و سکینه از دانشگاه جابلقا درس خوانده‌بودند٬ البته عبدا... از جابلسای علیا برای دانشگاه به جابلقا آمده بود و سکینه از جابلسای سفلی. در همان سال اول دانشگاه همدیگر را دیده‌بودند و با رضایت تام خانواده‌هایشان مزدوج شده‌بودند. درس خوان بودند و بعد ازدواج خارج هم رفته بودند٬ یعنی عمره دانشجویی به عربستان رفته‌بودند و برای ماه عسلشان هم هفته‌ای به مالزی.
از آنجا که درس خوان بودند٬ امتحان تافل هم دادند که پذیرشی بگیرند و بروند خارج برای ادامه تحصیل. بعد مدتی نامه نگاری٬ پذیرشی از دانشگاه جانزلند گرفتند و با بدرقه خیر خانواده‌شان راهی شدند.
به دانشگاه جانزلند که رسیدند٬ پر از هموطنانشان بود٬ حتی بسیاری که در خارجه بزرگ شده‌بودند و زبان مادریشان را با مشکل تکلم می‌کردند.
روزهای اول کمتر در دانشکده آفتابی می‌شدند٬ از ظاهر جابلساییشان راضی نبودند. پول آنچنانی هم نداشتند که خرج ظاهرشان کنند. دو هفته صبر کردند تا از دانشگاه اولین پول دانشجوییشان را به حسابشان بریزند. آن روز خیلی خوشحال بودند... تا آن روز صاحب آن همه پول نبودند. ماه اول رفتند و لباس خارجی خریدند؛ ماه بعد به آرایشگاه رفتند تا عبدا... صفایی به صورت و سرش بدهد و سکینه هم مانیکور و پدیکور و مش کند. ماه سوم هم ماشینی خریدند؛ البته اتوبوسرانی جانزلند همه جای شهر را به خوبی پوشش می‌داد٬ و کمتر کسی با شرایط دانشجویی ماشین می‌خرید ولی خوب٬ ماشین داشتن چیز دیگری بود٬ حتی اگر بسیاری از دانشجویان دیگر فکر کنند خرج اضافه‌ای است.
اندک اندک تنهایی به سرشان زد٬ تصمیم گرفتند چندتایی از هموطنانشان را به خانه‌شان دعوت کنند.
شامی مهیا کردند و چندتنی از هموطنانشان را که با آنها سلام و علیکی داشتند دعوت کردند.
موقع صحبت کردن که شد٬ سکینه رشته سخن را بدست گرفت و داستانها گفت از ماجراهای عشق و عاشقی‌اش با عبدا... فخرها فروخت که همسرباهوش و سختکوشی دارد و عاشقانه تا آخر عمر همراهش خواهد بود. پرسید: -شماها چرا هنوز مجردید؟! چرا نتوانشته‌اید مهر کسی را بدست آورید؟ چه زندگی کسالت باری دارید و ....
مهمانان که ای بسا سالها بود همصحبت چنان هموطنی نشده‌بودند با تعجب به همدیگر نگاه کردند و سری تکان می‌دادند...
نوبت به عبدا... رسید. از بزرگی خانه‌شان گفت در جابلسای علیا و این که در قفس‌های جانزلند زندگی سخت است و دلش می‌گیرد. از آفتاب جابلسا گفت و از میوه‌هایش٬ از مرام مردم جابلسا می گفت و از داستانهای مهیج داشجویی‌اش در خوابگاه دانشگاه جابلقا. از استادهای باسواد آن‌جا. از این گفت که اغلب فیلمهای روز دنیا را دیده‌است٬ حتی قبل از این که روی پرده امریکا بیایند... پس از فخر فروشی‌ها او هم پرسید: -شما چند سال است در جانزلند هستید؟ هنوز مجردید؟... ماشین ندارید؟...اشکالی ندارد٬ می‌توانم تا جایی شما را برسانم...
مهمانان بازهم تعجب به همدیگر نگاه می‌کردند و سری تکان می‌دادند...
گذشت و مهمانان از آن میهمانی رفتند. دیگر عبدا... و سکینه آن هموطنان ساده‌شان را دعوت نکردند٬ آن هموطنان در شآن مهمانی آنها نبودند... دفعات بعد دانشجویان متاهل کشورهای اطراف را دعوت می‌کردند و با هم خوش بودند.
سالیانی گذشت. سکینه و عبدا... با محیط و افراد دیگر آشنا شدند. دیگر کمتر خودشان را خوش بخت ترین و موفق‌ترین انسانهای روی زمین حس می‌کردند. سکینه که زبانش بهتر شده بود و به کلاسهای "فیت‌نس" و غیره می‌رفت در کلاس تنیس با پسرجوانی آشنا شد که بسیار خوش صحبت تر و شیک پوش تر از عبدا... بود. عبدا... هم که گاهگداری با خانم‌های دیگر همصحبت می‌شد در دلش افسوس می‌خورد که چرا در اوان جوانی و خامی زن گرفته‌است.
اندک اندک عبدا... و سکینه دیگر به هم کم توجه‌تر شدند و هر کسی راه خودش را می‌رفت ؛ حتی دیگر کمتر با هم غذا می‌خوردند٬ هرکس زودتر خانه‌می‌آمد چیزی می‌پخت و می‌خورد.
اندی بعد عبدا.. و سکینه به این نتیجه رسیدند که نیمه گم شده همدیگر نبوده‌اند. رفتند و طلاق‌شان را گرفتند٬ البته بی‌سر و صدا که خبرش به جابلسا نرسد....
سالی بعد یکی از همان مهمان‌های مهمانی اول عبدا... و سکینه٬ سکینه و "بوی‌فرندش" را دید که از تنیس بر می‌گشتند. به رسم جاری دو هموطن٬ حالش را جویا شد و در حالی که به همراه او نگاه می‌مرد پرسید که عبدا... کجاست و چه‌کارمی‌کند؟
و سکینه این بار جلوی او حرفی برای زدن نداشت و خجل بود....

Labels: , ,