پاره‌سنگ

پاره‌سنگ

پاره‌سنگ‌های گاه‌گاهی ذهن من

2011/09/10

توهمات ایرانی: ثروت، پولی که درمی‌آید…

یک توضیح: غلط مفید، درست غیرمفید؛ در علوم اجتماعی بسیاری مواقع دسترسی به آمارها و گزاره‌های دقیق اگر غیرممکن نباشد، ‌بسیار هزینه‌وزمان‌بر است. از این رو بسیاری پژوهشگران برای تبیین و ارایه نظرشان در علوم انسانی به گزاره‌هایی موسوم به "غلط مفید" در برابر "راست غیرمفید" متوسل می‌‌شوند. مثلاً بیان این که "یک چهارم ازدواج‌ها در ایران به طلاق می‌انجامد"، گزاره‌ای غلط ولی مفید است. غلط از آن جهت که کسی چنان آمار دقیقی ندارد و حتی اگر آماری باشد، عددش یک چهارم نیست، مفید از آنرو که درکی صحیح از شیوع طلاق در جامعه ایرانی می‌دهد. در مقابل، این گزاره که "دیروز دمای تهران در خیابان ولی‌عصر نبش جمهوری در ساعت ۱۴:۴۵ بعد از ظهر ۲۸ درجه سانتی‌گراد بود"، گزاره‌ای درست ولی غیرمفید می‌تواند باشد.
در نوشتارهایی که از این قلم، و با عنوان "توهمات ایرانی…" در پی خواهد آمد گاه نویسنده در راستای پرداختن به پیام نوشته به گزاره‌هایی از جنس "غلط مفید" گریزی می‌زند؛ پیداست که نقد چنان گزاره‌های کلی که اغلب تاریخی‌اند و از جنس ردی و اثباتی نیستند، در منظور نویسنده نمی‌باشد.
***
حدود ۶۰ سال پیش تصور اغلب ایرانیانی که به آبادان آن روز رفته بودند یا از وضعیت و آبادانی آن داستانها شنیده‌بودند این بود که "این اینگلیسی‌های مکّار ثروت مملکت را دارند غارت می‌کنند و فقط به فکر مهندسان خودشان هستند". ایرانی محنت کشیده و خوگرفته با شپش و تراخم و کچلی -اشتباه نکنید، حرفم از ایران شصت سال پیش است و نسلی که آنروز لابد ۳۰-۴۰ سالی از خدا عمر گرفته بودند و خاطراتش به قرنی پیش از امروز بر‌می‌گردد- از دیدن خانه‌های مرتب و مهندسی شده و امکاناتی متناسب با جمعیت کارکنان شرکت نفت، نگاهش از سطح نفوذ نمی‌کرد که به هزینه و تلاش و برنامه‌ریزی وانتظامی که برای فراهم شدن چنان امکاناتی خرج شده بیندیشد، بلکه حرصش می‌گرفت و تصورش این بود که "انگلیس ثروت ما را چپو می‌کند؛ با ملی شدن این ثروت تمام ایران آبادان می‌شود." با چنین خیالی و با یک قیام و قعود نمایندگان مردم در مجلس، "صنعت" نفت ایران در روز ۲۹ اسفند سال ۱۳۲۹ "ملی" می‌‌شود. اما مشکل از همان ابتدا آغاز می‌شود؛ کسی از "ملت" از "صنعت" و سازوکارهای آن سر درنمی‌آورد. تصور عمومی از نفت، چاهی بود که از آن پول نقد بالا می‌آمد که کافی بود سر آن چاه خودمان بنشینیم و پولها را کامل و برای کشور خودمان جمع کنیم.
چنین توهم و ساده انگاری از دنیای نوین و مناسباتش، کرد آنچه بر سر اقتصاد ایران دوره مصدق آمد وسرانجامش به آنجا رسید که یک نفر خارجی با یک چمدان پول توانست دولتی ملی را طی صبح تا بعدظهری سرنگون کند. پس از شصت سال اما، واقعیتی که امروز شاهدیم این است که در نهایت نه تنها ایران آبادان نشده، آبادان هم ویران شده (این لینک را ببینید که ما ایرانیان در حفظ و نگاه‌داری همان ساخته‌های انگلیسی آبادان چه کرده‌ایم).
حدود ۳۵ سال پیش نیز در کشور ۳۵ میلیونی ایران، در پی رشد اقتصادی مملکت و بهبود اوضاع معیشتی، باز توهم دیگری صورت گرفت. با رشد قیمت نفت و توجه دولت به مدیریت و نهادسازی و رشد اقتصادی کشور و بهبود اوضاع اقتصادی، وضع رفاهی و اقتصادی مردم نسبت به نسل قبلشان بسیار بهتر شد. در طی چنان سرعت رشدی، عامه به توهمی فرو رفتند که اوضاع به اندازه بایسته و شایسته خوب نیست؛ ثروت و امکانات کشور بیش از این حرفهاست و اگر شاه مملکت {با تحصیلات بین‌المللی و داشتن ۵ سر عائله}، تعطیلاتش را در خارج می‌گذراند و کاخ ییلاقی و قشلاقی دارد، آنها نیز {با تحصیلات ابتدایی و داشتن ۸ سر عائله} باید از امکانات مشابه برخوردار باشند و انصاف این نیست که شششان گرو هشتشان باشد. از دید آن ایرانی اگر اوضاع آرمانی و ایده‌آل نبود، پس ثروت‌های مملکت داشت توسط شاه و اطرافیانش غارت می‌شد. {جایی در مستند «ملکه و من» کار ناهید پرسون فیروزآبادی، فرح پهلوی از ناهید می‌پرسد چرا با نظام سلطنتی مخالف بودی؟ ناهید که در زمان انقلاب اعلامیه پخش می‌کرده و ماشین آتش می‌زده و در جای‌جای فیلم اعلان کرده که از رژیم شاه متنفر بوده می‌گوید: پدرم سل داشت، مادرم فرش می‌بافت تا خرج هشت فرزندش را درآورد، و ما بسیاری روزها غذا «نان و دندان» داشتیم یا هیچ چیز. در همان حال در تلویزیون، ملکه را می‌دیدیم که شاد و خندان با فرزندانش در سبزه‌ها بازی می‌کند و غصه‌ای ندارد. لجمان می‌گرفت…}
با دامن زدن به چنین توهمی توسط قدرت‌طلبان سیّاس، ملتی به خیابانها ریختند و در کشوری با طراز اقتصادی بسیار خوب انقلابی اساسی کردند. اندکی بعد رهبر انقلابشان هم، همنوا با آنان، طی فتوایی هم گوشت یخی را حرام اعلام کرد، و هم دستور صادر کرد که همه بی‌خانمان‌ها و زاغه‌نشینان مسکن دار بشوند { همه محرومان باید خانه داشته باشند ، هیچکس در هیچ گوشه مملکت نباید از داشتن خانه محروم باشد . بر دولت اسلامی است که برای این مسئله مهم چاره ای بیندیشد و بر همه مردم است که در این مورد همکاری کنند.} فرمان تاریخی رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (ره) ، در خصوص تاسیس بنیاد مسکن انقلاب اسلامی، ۲۱ فروردین ۱۳۵۸
چنان تصوری از ثروت تا مدتها ادامه داشت و حتی تا چند سالی پس از انقلاب نیز دغدغه دولت مصادره و بازگرداندن "میلیاردها دلار" اموالی که شاه به غارت برده بود به ایران بود، و تا همین اواخر هم حرف از آزادی اموال بلوکه شده ایران در امریکا هست (که واقعیت این است که چنان اموالی وجود ندارد و بخش عمده‌ آن تحت قرار داد الجزایر، با امضای بهزاد نبوی و نخست وزیر رجایی، صرف بازپرداخت شکایات شرکت‌های امریکایی {به علت عدم اجرای مفاد قراردادهایشان توسط طرف ایرانی}، و شاکیانی که اموالشان توسط دولت مصادره شده‌بود، شد). تا سالیانی بعد انقلاب مردم منتظر بودند که ببینند چه شد آن ثروتی، که اغلب آن را شاه غارت می‌کرد و اندکی را صرف بهبود قابل توجه آنان کرده‌بود. با شروع جنگ و بحرانی شدن اوضاع و طول کشیدن آن اما چنان خاطره و انتظاری از حافظه مردم محو شد.
امروزه هم اگر با یک ایرانی نوعی دم‌خور بشوید هنوز می‌شنوید که در تصور او، ایران یکی از غنی‌ترین ممالک دنیا در داشتن منابع طبیعی و ثروتهای گوناگون است {البته ایرانی به تلاشی و زحمت و سرمایه‌گزاری و هزینه‌ای که برای استخراج و فرآوری آن ثروتها باید بشود توجه و آگهیی ندارند}، لذا ثروت و امکانات کافی برای زندگی آسوده در مملکت موجود است؛ اگر تاکنون چنین نشده لابد توطئه خارجی یا داخلی است که نگذاشته همه دارا و خوشبخت بشوند و با خنثی کردن توطئه ها، ایرانی سرانجام به زندگی و رفاهی که شایسته اوست خواهد رسید.
مطابق این تصور، ثروت‌های خدادادی طبیعی مساوی پول نقد است و احتیاجی به صرف هیچگونه هزینه، زحمت، سرمایه‌گذاری، مدیریت، فرآوری و بهینه‌سازی و … اضافی ندارد؛ هدیه‌ایست الهی که نصیب نسل ایرانی شده‌است. با وجود این تصور، اگر حرکتی اجتماعی در راستای دریافت آن ثروت باشد، ایرانی با ایرانی به سازش می‌رسد و همراه می‌شود و جنبشی حتی مثل جنبش مشروطه شکل می‌گیرد. در راستای این تصور اگر عاملی خارجی نیز به فردی ایرانی وعده آن را بدهد، آن ایرانی همراه او می‌شود تا به "حق خدادادش" برسد و چنین چیزی را خیانت نمی‌پندارد (و این تعبیر وجود انبوه دولتمردان خاینی‌ست که در ایران داشته‌ایم که منافع شخصی را بر هرچیزی مقدم داشتند).
چنین تصوری از فرایند تولید ثروت، حتی در زبان فارسی هم ردپایش را گذاشته است؛ آنجا که فارسی زبانی می‌گوید "پول درمی‌آورد"، در مقابل انگلیسی زبانی که "پول می‌سازد (to make money)". در تصور و ذهنیت ایرانی پول و سرمایه کمیتی است با مقدار محدود که از جایی درمی‌آید و جیب به جیب می‌شود تا در نهایت به جیب کسی می‌رود؛ با همین تصور اگر سرمایه‌داری پولدار است حتماً به قیمت حق‌خوری و فقیر کردن جمعیتی دیگر به آن سرمایه رسیده است و لذا سرمایه‌دار و ثروتمند در ایران از لحاظ اجتماعی منفور است؛ {همین استدلال هم پایه مصادره اموال سرمایه‌داران و فراری دادن کارآفرینان صاحبان سرمایه در ابتدای انقلاب بود و بسیاری صنایع رو به رشد در ایران به آن استدلال مصادره و ملی و در نهایت "ور"شکسته شدند، از صنایع کفش ملی بگیر تا ایران خودرو و حتی آدامس خروس‌نشان}
امروزه مشکلات اقتصادی، کمی، اندکی، ایرانیان را با واقعیت امور آشنا کرده‌ است که پول از زیر بوته سبز نمی‌شود؛ آشناشدن قشری از جوانان با دنیای نوین و مناسبات جهانی آنها را به این واقعیت رسانده که دنیای اقتصاد، دنیایی بر پایه واقعیت‌های علمی و هزینه و سرمایه‌گذاری و امکانات و واقعیات موجود است و جریان امور به همان سادگی تصور پدرانشان نیست. امکانات کشور محدود است و برای تولید پول و سرمایه باید هدف داشت، برنامه ریخت، استراتژی تعیین کرد، همکاری داشت، و در راستای آن عرق ریخت و تلاش کرد.
اما در لایه‌های مختلف جامعه و حکومت چنان توهمی -ثروت و امکانات غنی ملی در انتظار استخراج- پابرجاست. رهبر حکومت همین اواخر فرمودند:

«جمعيت كشور، هفتاد و پنج ميليون. البته بنده همين جا عرض بكنم؛ من معتقدم كه كشور ما با امكاناتى كه داريم، ميتواند صد و پنجاه ميليون نفر جمعيت داشته باشد. من معتقد به كثرت جمعيتم. هر اقدام و تدبيرى كه ميخواهد براى متوقف كردن رشد جمعيت انجام بگيرد، بعد از صد و پنجاه ميليون انجام بگيرد!»
چنین توهم ایرانی از ثروت و نادانی از سازوکار تولید آن، می‌تواند باعث رفتارها و تصمیم‌های اشتباه در حد ملی شود (و شده‌است). شاید توهم همین غرق در ثروت‌های ملی بودن و خماری ناشی از آن است که ایرانیان را چنین به تن‌آسایی سوق داده‌است؛ متوسط کار مفید یک کارمند ایرانی بین یک تا دوساعت است-در مقابل ۷-۸ ساعت کار در کشورهای مدرن- و سرانه مطالعه او در حد چند دقیقه در روز -در مقابل بیش از یک ساعت مطالعه روزانه مردم در کشورهای مدرن-!
بر ماست که عینک خیال را در مشاهده حقیقت از چشم ایرانیان برداریم و از رویای شیرین ثروت ایرانی بیدارشان کنیم.

Labels: , , , , , , , ,

2011/07/06

مساله حجاب، مساله‌ای دینی یا مساله دینداران؟

مساله حجاب- به طور اخص، اجباری بودن حجاب زنان- و دیدگاه حکومتی جمهوری اسلامی ایران به آن، به نظر من دو منشا می‌تواند داشته باشد:
۱) منشا دینی:
عده‌ای معتقدند بی‌حجابی مساله‌ای منکراتی و ذیل گناهان است؛ یعنی چیزی مشابه غیبت، زنا، دروغگویی و .... همچنین عقیده دارند که حجاب مانند نماز و روزه امر واجب دینیی است. عده‌ای با این نگاه و با گوشه‌چشمی به قاعده فقهی امر به معروف و نهی از منکر، برخورد با بی‌حجابی را از وظایف حکومت دینی می‌دانند و چرایی حجاب اجباری را پاسخ می‌گویند.
از نگاه بنده، چنین استدلال و دیدی صائب نیست؛ از دید دینی، واجبات دینی برای آن به وجود آمده‌اند تا افراد، مومنانه، با انتخاب و اختیار، به انجام آن مبادرت بکنند و پاداش آن را نیز از پروردگارشان طلب کنند، یا شیوه دیگر را برگزینند و عواقب دنیوی و اخروی آن را هم به جان بپذیرند. یعنی مثلاً اگر در خانواده‌ای پدری مستبد فرزندان را به زور به نماز وادارد، آن نماز تا با اعتقاد قلبی فرزندان همراه نباشد، اجر و پاداشی چندان نخواهد داشت. به همین منوال اگر واجبات دینی هم در جامعه‌ای با زور حکومتی اجبار و انجام شوند، اجرای آنها لطفی نخواهد داشت، در مقایسه با جامعه‌ای دیگر که از روی اعتقاد فردی و قلبی بدانها روآورده است. به بیان دیگر حداکثر وظیفه بایسته حکومت دینی، می‌تواند تشویق و فرهنگ‌سازی برای هدایت مردم به سوی انجام واجبات دینی، از روی عقیده قلبی‌شان، باشد و نه بیش. بنابراین از دید منطقی حجاب -و دیگر واجبات دینی- نمی‌توانند اجباری باشند وگرنه با فلسفه وجودی خود  در تناقض می‌افتند.
۲) مساله افراد دینی:
عده‌ای نیز بحث افراد دیندار را مطرح می‌کنند؛ این که افراد دیندار نمی‌خواهند در جامعه‌ای باشند که چشمشان به بی‌حجابی و فحشا بیفتد. همان چیزی که گاهی از آن به عنوان امنیت اجتماعی مومنان یاد می‌شود. ریشه این مساله‌را شاید به مجمل‌ترین صورت محسن قرائتی در این  سخنرانی‌اش شکافته‌ باشد:

( گفتاری از حجت الاسلام والمسلمین محسن قرائتی؛ به این مضمون درباره حجاب: مثلا مردی زنی دارد كه نمره اش ۱۴ است. اگر زن ها بی‌حجاب بیایند توی كوچه و خیابان آن مرد چشمش به زن‌هایی می‌افتد كه نمرهٔ بالاتری دارند. مثلا زنی را می‌بیند كه به لحاظ تیپ و زیبایی نمره اش ۱۶ است یا ۱۸ است و اعصابش خورد می‌شود و با خودش وارد جنگ می شود كه این چه زنی است كه من گرفته‌ام؟ همین می‌شود كه وقتی به خانه برمی‌گردد تا زنش حرف می‌زند مرد شروع به داد و هوار می‌كند. چرا كه در بیرون از خانه زن‌هایی دیده كه نمرهٔ بهتری از زنش داشته‌اند. مثل این كه كسی توی ماشین معمولیش نشسته و در خیابان هی چشمش دنبال ماشین های مدل بالاتر است و دائما می گوید ببین این بی ام و و یا بنز فلان مدل را؟)
خلاصه مطلب این‌که مومنانی هستند که کنترل چندانی بر نفس ندارند؛ پس باید جامعه را کنترل کرد تا کار بر آنها آسان شود!
از دیدگاه روانشناسی اجتماعی، معمولاً ازدواج قشر مذهبی نه بر اساس علاقه فیزیکی و جنسی و عشق و عاشقی،‌ بلکه بیشتر بر اساس خواستگاری سنتی، بده‌بستانهای درون خانواده‌ای، توصیه و انتخاب والدین و ... انجام می‌شود و نتیجهٔ آن می‌شود زن و شوهری که تا قبل ازدواج چندان همدیگر را ندیده‌اند و گاه اصلاً همدیگر را "انتخاب" نکرده‌اند، و لذا شاید به هم کشش و جاذبه جنسیی نداشته باشند و از قیافه و ظاهر یکدیگر خوششان نیاید. زنان این قشر-با فرض این‌که کمتر در اجتماع ظاهر می‌شوند-  چندان مشکلی نخواهند داشت و شوهرشان را آقا و برترین می‌بینند. اما مردان و جوانان این قشر که در جامعه چشمشان به دیگر زنان  خوش بر و رو و بی‌حجاب بیفتد چندان احساس خوشایندی از آن نخواهند داشت؛ چنان‌که حجت الاسلام قرائتی هم با تشبیه ساده خود آن را در ویدئو مذکور توصیف کرده‌است. زنان این مردان هم البته ترجیح می‌دهند نگاه مردانشان به چنان زنانی نیفتد و پایش بیفتد در گشتهای ارشاد شاید جدی‌تر از مردان به مبارزه با بدحجابی می‌پردازند.
در حکومت قبلی و وقتی قشر مذهبی قدرت اجرایی نداشت، راه حل این مشکلش را در عدم تعامل با قشر دیگر می‌دانست و بنابرآن در شهرها و جامعه محلات قشر مذهبی و اقشار دیگر جدا بود. با وقوع انقلاب سال ۱۳۵۷ و قدرت گرفتن مذهبیون، سالهاست که مساله حجاب و اجبار آن با قدرت تعقیب می‌شود و هنوز که هنوز است مساله روز جامعه‌ای مانند ایران است.
***
پس‌نوشت: در راستای تقویت فرضیه دوم، در فقه اسلامی حجاب بر اقلیت‌های دینی و غیرمسلمانان واجب نیست؛ اما در جمهوری اسلامی حتی سر جهانگردان خارجی با بازده اقتصادی مورد نیاز کشور نیز حجاب می‌افکنند. واضح است چنین رفتاری نمی‌تواند منشا دینی داشته باشد و فرضیه دوم را تقویت می‌کند.

Labels: , , , , , ,

2011/04/29

غذا: نان و دندان

در مورد عوامل نارضایی مردم از رژیم سلطنتی و انقلاب ضدسلطنتی متعاقب آن قبل‌تر هم نوشته‌بودم. امروز فیلم دیدنی ملکه و من ساخته ناهید پرسون سروستانی را می‌دیدم. فیلم مستندی‌است از ملاقات مستندسازی گریخته از ایران که ساکن سوئد است، که با ملکه کشوری که با نظام آن مخالف بود ملاقات می‌کند و تجربه گریزشان از کشور را مرور می‌کنند.
جایی از فیلم که نظر مرا گرفت آن بود که فرح پهلوی از ناهید پرسید چرا با نظام سلطنتی مخالف بودی؟ ناهید که در زمان انقلاب اعلامیه پخش می‌کرده و ماشین آتش می‌زده و در جای‌جای فیلم اعلان کرده که از رژیم شاه متنفر بوده می‌گوید: پدرم سل داشت، مادرم فرش می‌بافت تا خرج هشت فرزندش را درآورد، و ما بسیاری روزها غذا «نان و دندان» داشتیم یا هیچ چیز. در همان حال در تلویزیون، ملکه را می‌دیدیم که شاد و خندان با فرزندانش در سبزه‌ها بازی می‌کند و غصه‌ای ندارد. لجمان می‌گرفت...
چنین طرز فکری، به نظرم طرز فکر رایج مردم ایران آن روز بوده، مردمی که عقلشان قد نمی‌داده که به آن فکر کنند که چرا پدر و مادرشان هشت فرزند به دنیا آورده‌اند بدون پشتوانه مالی، اما غبطه آن را می‌خوردند که چرا مانند خانواده سلطنتی رفاه و آسایش ندارند. تریبون‌هایی هم تبلیغ می‌کرده‌اند که ثروت مملکت را شاه برای خودش می‌برد و به مردم نمی‌دهد؛ اگر شاه برود همه به رفاه می‌رسند و این وطن وطن می‌شود. نتیجه هم شد آنچه که شد و بر مملکت رفت آنچه رفته تاکنون.

Labels: , , , , ,

2011/03/16

منطق قدیم یا استدلالهای جهان سومی:

در دوران قدیم و با توجه به امکانات و موضوعات محدود آن زمانه، استدلالهایی به‌کار می‌رفت که در آن محیط و زمان صحیح به نظر می‌رسید؛ اما در حال حاضر چنان استدلالهایی لزوماً معتبر نیستند.
نمونه استدلالهایی که در قدیم معتبر بودند:
۱- عالم بی‌عمل به زنبور بی عسل می‌ماند (علم عالم بی‌عمل فایده‌ای ندارد)
۲- فلانی اگر راست می‌گوید (در مورد عدم انجام فلان کار) پس چرا خودش آن‌کار را می‌کند؟ -لذا حرفش صحیح نیست و ارزشی ندارد-
۳- من خودم اصفهانی هستم؛ تو می‌خواهی در مورد اصفهان به من مطلب یاد بدهی؟!؟
۴- من خودم تاکنون چندین بنا ساخته‌ام، تو چگونه می‌خواهی در مورد ساختمان‌سازی اظهار نظر کنی؟!؟
۵- حالا تو شاید چیزهایی را خوانده‌باشی، اما من خودم تجربه شخصی دارم.
۶- تا چیزی را خودت تجربه نکنی، اساساً در مورد آن چیزی نمی‌دانی.
۷- حرف افراد مُسن حجت است و احترامشان واجب (چون بیشتر از جوانان می‌دانند) و تجربه و پختگی با سن بدست می‌آید.
۸- من زمانی در فرنگ بوده‌ام،‌ پس بیشتر از تو در مورد فرنگ می‌دانم.
۹- من به فلانی که از قشر رنج‌کشیده است رای می‌دهم و از او طرفداری می‌کنم چون همدرد ماست و گره کار ما را بهتر می‌گشاید.
***
شاید بتوان اساس استدلالهای بالا را بنا بر مُرجّح دانستن تجربه بر دیگر طرق کسب دانش دانست. در دوران قدیم که وسایل ارتباطی و رسانه‌ها چندان توسعه نیافته‌بودند و درصد افراد با سواد قابل توجه نبود و کتابها و مطالب در دسترس نبود، تنها راه کسب دانش، تجربهٔ‌دست‌اول داشتن بود. (البته اطلاعات عمومیی از طرقی بین عامه مردم وجود داشت که مثلاً فلان قارچ سمی‌است و ماست و سرکه با هم نمی‌سازند).
سعی می‌کنم موارد بالا را از دید امروزی بررسی کنم و ارزش آنها را بسنجم:
۱ و۲- فرض کنید پزشکی به ما توصیه می‌کند که سیگار نکشیم -در حالی که خودش سیگاری است- یا این‌که برای تقویت بیناییمان فلان کار را بکنیم -در حالی که خودش عینکی است-.
نکته کوچک این است که اینکه حرفی درست یا غلط است سوای این است که گوینده آن خودش آن را انجام می‌دهد یا نمی‌دهد. این که کسی به علمش عمل نکن آن علم را از درجه اعتبار ساقط نمی‌کند. اگر حرفی با عقل و منطق و تجربه جمعی جور درمی‌آید، قبول آن بسته به گوینده آن نباید باشد.
۳و ۴- امروزه می‌توان با مطالعه کتابها -که هر کدام خود مجموعه‌ای مرتب از تجربیات مختلف هستند- به نتایج تجربیات مختلف -بدون پرداخت هزینه واقعی تجربه‌کردن تک‌تک آنها- دست یافت. این امر برای افراد دوران قدیم تا حدی غیرقابل هضم به نظر می‌رسید؛ اما اکنون کاملاً قابل تصور است که اسلام‌شناسی یهودی بهتر از یک فرد مسلمان معمولی با جزییات دین اسلام آشنا باشد، یا اینکه ایرانشناسی غیر ایرانی بهتر از بسیاری ایرانیان با فرهنگ و تاریخ ایران آشنا باشد.
۵و۶- تجربه شخصی در نهایت یک تجربه برای یک شخص است، اما علم امروز ناشی از مجموعه بسیاری تجربیات مختلف در افراد مختلف، در موارد مختلف و زمانهای متفاوت است. یعنی اگر کسی در موردی مطالعه می‌کند و می‌آموزد به نتیجه بسیاری تجربیات دست می‌یابد که برای فردی در دنیای قدیم قابل تصور نبود. تصور این که تجربهٔ‌شخصی بر مطالعهٔ‌اصولی ترجیح دارد امروزه امر درستی نیست.
۷- همانطور که در بالا آوردم در دنیای دیروز، کسب معرفت تنها از راه تجربه ممکن بوده و امری زمان‌بَر بوده و انباشت آن تنها با گذر زمان میسر می‌شده؛ لذا غیر قابل تصور بوده که جوانی بیشتر از فرد مسنی بداند. اما امروزه با در دسترس بودن منابع دانش، نتایج تجربیات در دست کسانی است که به منابع آنها بیشتر مراجعه کرده باشند، نه افرادی که خود به تجربه کردن آنها -که کاری هزینه‌بر است- دست یازیده باشند. بنابرهمین حقیقت است که امروزه بسیاری از جوانان را می‌بینیم که در بسیاری علوم سرآمد بسیاری از ریش‌سفیدان آن علوم هستند، مخصوصاً اگر خود آن علوم، علومی در حال رشد شتابنده باشند.
۸- در دنیای قدیم، صِرف عمل تجربه به خودی خود امری ارزشمند به شمار می‌آمد و قابل ارجاع و افتخار -شاید از آنجا که بسیاری تجربیات گرانبها بوده‌اند- مثلاً برای کسی که هزینه زیادی کرده و به فرانسه رفته و در موزه لوور تابلوی لبخند ژوکوند را دیده است، دشوار است قبول کردن این که امروزه می‌تواند فرد دیگری از پای رایانه‌اش تکان نخورده باشد و هزینه زیادی نداده باشد، اما نه تنها تصویر واضح‌تری از لبخند ژوکوند روی رایانه‌اش دیده باشد، بلکه در مورد آن نیز بیشتر خوانده باشد و بداند. حال آنکه چه مقدار صِرف دیدن ارزشمند باشد در مقابل مطالعه و دانستن چیزی، امر دیگری است.
۹- در دوران قدیم که کارها تخصصی نشده بودند، راه آموختن امور تجربه کردن مستقیم آنها بود. یعنی تا کسی مثلاً دستش نمی‌شکست، گذارش به شکسته بندی نمی‌افتاد و لذا درمورد شکسته‌بندی و شکستگی استخوان چیزی نمی‌دانست. بنابراین مراجعه به کسی که قبلتر تجربه مشابهی داشته و "دردکشیده" باشد امر موجهی بود. امروزه اما بسیاری معارف را می‌توان بدون تجربه کردن آنها فراگرفت و مثلاً دیگر کسی در مراجعه به پزشک معالجش برای رفع گرفتگی عروقش دنبال پزشکی نمی‌گردد که خود تجربهٔ‌ گرفتگی عروق داشته باشد! یا رهبر سیاسیی لازم نیست خودش از طبقه محروم باشد تا بتواند به بهترین روش حقوق طبقه محروم را از طریق دیپلماسی در عرصه سیاسی احقاق کند. متاسفانه هنوز در جهان سوم و در تبلیغات انتخاباتی رنج‌کشیدگی یک ارزش محسوب می‌شود و تجربه زندگی و تحصیل در غرب یا رفاه ردگی یک ضد ارزش. انقلاب ضدسلطنتی سال ۱۳۵۷ نمونه واقعی خیزشی مردمی بود که با چنین استدلالی قدرت را از دست قشر نخبه و درس‌خوانده خارج کردند و به دست افرادی از جنس خودشان دادند، تا جریان کارها را به زعم ایشان به نحو بهتری و به نفع ایشان پیش ببرد. نتیجهٔ آن که چه شد،‌اکنون مردم ایران شاهد آن هستند.

Labels: , , , , , , ,

2010/11/20

اعتماد به نفس، وابستگی، التصاق


شما هم لابد دیده‌اید افرادی را که به خودشان چیزهایی متصل می‌کنند.
پسر جوانی زنجیری به گردن انداخته، انگشتری بر دست و مچ بندی بر مچ. زنی روستایی با بسیاری طلاجات بر ساعد و گردنبند و گوش. دیگرانی با انگشتران عقیق در انگشت و سبحه شاه‌مقصود در کف؛ قدیم‌تر ها بسیجی‌ها با عکس خمینی در جیب؛ الان مسلمانان مدرن با گردنبند طلای «و اِن یکاد»!
بسیاری با پخش موسیقی همراه و گوشی بلوتوث تلفن دستی در گوش، یا تی‌شرتی که رویش زیمبل و زیمبو نوشته یا کشیده؛ با ریشی که به طرز عجیبی تراشیده شده؛ یا -بیشتر در غرب- گوشواره تک‌گوش و حلقه در بینی و ابرو و خال‌کوبی.
بسیاری بدون تلفن همراه از خانه بیرون نمی‌روند و بدون آن احساس کم‌بود می‌کند. بسیاری هموطنان، بیرون که می‌روند حتماً باید دستشان چیزی باشد، می‌تواند روزنامه امروز باشد یا کیف بزرگی پر از وسایل نالازم؛ لابد با دستان خالی نمی‌دانند چه بکنند حین راه رفتن!
از آن طرف هم لابد دیده‌اید که بعضی خیلی ساده دست در جیبشان می‌کنند و حتی ساعت نمی‌بندند و بدون هر آلایشی می‌روند و می‌آیند.
شاید از منظر روانشناسی بهتر باشد بگوییم این افراد به خودشان چیزی وصل می‌کنند تا خودشان را به هویتی دیگر الصاق کنند؛ بسیاری افراد که به محیط تازه می‌روند -چه آن محیط تازه شهری بزرگ باشد یا کشوری جدید- احساس بی‌هویتی می‌کنند. این خلاء هویتی را باید با چیزی پرکنند، مگر این‌که به پشتوانه حرمت نفسی که دارند، اعتماد به نفسشان بالا باشد.
در کشورهای مرفه که اعتماد به نفس مردم بالا است کمتر تیپ‌های متنوع مردم‌ مشابه آنچه در بالا توصیف کردم دیده‌می‌شوند و اکثر مردم بی‌آلایش و معمولی هستند. اما در کشورهای "جنوب" ظاهر جامعه به تیپ‌های مختلف تقسیم می‌شود؛ در ایران ما مذهبی، بسیجی، خشکه مذهبی، سنتی، طاغوتی، غربزده، تحصیلکرده، دانشجو، روستایی، شهرستانی، خارج رفته و .... هر تیپ هم مشخصه‌های التصاقی خودش را دارد، مثلاً تیپ مذهبی انگشتر عقیق دارد، ریشش را با تیغ نمی‌زند؛ دانشجو کیفی همیشه همراه دارد و معمولاً عینکی؛ الخ.
همین دسته‌بندی‌ها بین جامعه هم همرنگی را کم می‌کند، چون ظاهراً همه راه‌ها نمی‌توانند درست باشند پس لابد دیگری اشتباه می‌کند و همرنگی و حمایت از نظر و عقیده او جایز نیست. و این چنین است که کمبود حرمت نفس در جوامع فقیر منتهی به کاهش سرمایه اجتماعی می‌شود.
جالب است برخی چنین تنوع و رنگارنگی در جامعه را مایه افتخار می‌دانند و نشان دهنده غنای فرهنگی! استدلالشان را لابد خودشان می‌دانند...

Labels: , , , , ,

2010/07/02

در معنای مباحثه:

بحث کردن درباره موضوعات پیش روی یکی از شیوه‌های افزایش اطلاعات و دانستن دیدگاه‌های مختلف نسبت به موضوعات مختلف است. اگر چنین امری به طور صحیح انجام پذیرد یکی از لذت بخش‌ترین شیوه‌های تعاملی دو اندیشه و طرز تفکر خواهد بود؛ اما متاسفانه بسیار می‌بینم که بسیاری، فرق بحث و مجادله را نمی‌دانند و بحث روی موضوعات مختلف را راهی برای اثبات خود می‌دانند.
مباحثه روی مواردی انجام می‌شود که افراد روی آن اطمینان ندارند وگرنه اگر طرفین بحث روی نظر خود اطمینان صددرصدی دارند، نام گفتگوی طرفین مجادله است و نه مباحثه؛ مثلاً اگر طرفی اطمینان دارد که الآن شب است و دیگری ایمان دارد که الآن روز است، جای بحثی نمی‌ماند، چون هر دو بر عقیده خود ثابت‌قدمند و گفتگوی ایشان کاری جز اتلاف وقت نیست.
همینطور است گفتگوی یک فرد غیرمتعصب با یک دیندار معتقد، که دین‌دار معتقد در اصول باورهای خودش هیچ‌گونه تشکیکی قبول ندارد و راه نمی‌دهد.
یکی از مشکلات مناظره افراد دانا و منطقی با افراد عامی این است که افراد عامی روی نادانسته‌های خود پافشاری می‌کنند و از صحت آن مطمئن هستند و حاضرند پای آن‌ها هزینه بدهند، در حالی‌که افراد دانای منطقی همیشه در دانسته‌هایشان اما و اگر را ممکن می‌دانند و می‌دانند در چیزی قطعیت وجود ندارد -الا عدم قطعیت- و چنین است که اکثر اوقات چنین بحث‌هایی به نتیجه نمی‌رسد.
مشابه این قضیه در درگیری‌های بین مردمان دو طبقه اجتماعی رخ می‌دهد؛ شعور، شخصیت و نجابت چیزهایی می‌شوند که به واسطه آنها انسانهای باشعور، باشخصیت و نجیب در مقابل انسانهای بی‌شعور، بی شخصیت و نانجیب، کوتاه می‌آیند و گاه، در بزنگاه‌هایی تاریخی، چنان مردمان دون‌مایه‌ای بانی سرنوشت همه می‌شوند و مایه سرافکندگی تمام مردم می‌شوند.

Labels: , , , , , ,

2010/06/24

آشفتگی‌های ذهنی:


کم نمی‌بینم مواردی را که نشان می‌دهد برخی اذهان درست کار نمی‌کنند. مثال کلاسیکش اشتباه گرفتن رابطه همبستگی با رابطه علیت است؛
مثلاً فردی گمان می‌دارد روزهایی که چتر در ماشین حمل می‌کند شاهد تصادفات بیشتری در خیابان است و از رابطه همبستگی بین حمل چتر و تصادفات نتیجه می‌گیرد که حمل چتر در خودرو باعث تصادفات می‌شود؛ در حالی که رابطه علیتی که عقل سالم و منطقی باید برداشت کند این است که حمل چتر در خودرو هیچگونه دخلی به ازدیاد تصادفات ندارد، بلکه بارانی بودن هوا و لغزنده بودن جاده‌هاست که باعث بیشتر شدن تصادفات می‌شود. و البته در هوای بارانی افراد چترشان را درون خودرویشان حمل می‌کنند.
موردی که اخیراً دیدم اختلاط وسیله و هدف است؛ دوستی قرار بود که با بقیه دوستان هماهنگیی بکند که بعد از مدتها یکدیگر را ببینیم و دیدارهایی تازه کنیم؛ پیشنهاد داد که می‌توانیم برنامه دوچرخه‌سواریی هم بگذاریم که تفریحی هم کرده باشیم. از آن هماهنگی ایشان برای دیدار دوباره دوستان خبری نشد که نشد چون هوا مساعد دوچرخه‌سواری نبود! گویی هدف دوچرخه‌سواری بوده‌است که با عدم همراهی هوا ناممکن شود؛ این دوست وسیله و هدف را با هم اشتباه گرفته بود.
همچنین کم نیستند که مثلاً به ازدواج به عنوان هدف نگاه می‌کنند و وقتی سنشان به عدد معینی رسید خود را ملزم به ازدواج می‌دانند تا خوشبخت شوند؛ برای چنین افرادی ازدواج یک هدف است نه وسیله‌ای برای خوشبختی است؛ در حالی که هدف خوشبختی باید باشد که از راه ازدواج شاید فراهم شود.
مورد دیگری که دیده‌ام خود‌ ویرانگری و یا ازدیاد ضرر است؛ فردی ضرر هنگفتی می‌کند و از آن پس ضررهای اضافی هم به خود می‌زند چرا که «دیگر فرقی نمی‌کند»!، اگر یک میلیون باخته، بی‌خیال دو هزار دیگر می‌شود چون دیگر در مقابل میلیون هزار به چشم نمی‌آید! و همینطور به ضرر خود می‌افزاید و خود را آشفته‌تر می‌کند.
کتمان واقعیت نیز از دیگر آشفتگی‌های ذهنیی است که در برخی افراد دیده‌ام؛ مثال عامه‌فهمش این است که کسی میخی به پایش فرورفته باشد و او پایش را کج کج بگذارد و راه برود و با خود بگوید که اتفاقی نیفتاده و خود را با شرایط تازه عادت بدهد، بجای این‌که واقعیت را قبول کند و در صدد بیرون آوردن میخ از پایش دربیاید -در اکثر خانواده‌های ایرانی اعتیاد یا بیماری‌ها یا اختلافات را کتمان می‌کنند، به امید آن‌که خودشان بهبود پیدا کنند- در چنین حالاتی با رها کردن مشکلات به حال خودشان اندک اندک به شرایط غیرقابل بازگشت سوق داده می‌شوند و آنجاست که ویران‌کننده است.
در مورد اختلاط لطف و وظیفه هم قبلاً نوشته‌ام.

Labels: , , , , ,

2010/03/02

در لزوم منظم اندیشیدن:

خیلی اوقات نوشته‌ای -یا عام‌تر٬ اغلب نوشته‌ای در وبلاگی (مثلاً این)- می‌بینم که در درک منظور نویسنده‌اش مشکل دارم. تک‌تک کلمات معنی‌دارند٬ گاهی جملات‌ هم معنی‌دارند٬ گاهی آنها هم نه؛ خلاصه ارتباط معنایی بین کلمات و جملات گم‌است. اوایل می‌اندیشیدم لابد متن٬ متنی احسایس است که باید در حسش قرار بگیری تا درکش کنی٬ اما با خواندن چند باره٬ این ظن هم از بین می‌رفت.
دیدن چنین "تالیفات" گُنگی در مطبوعات رسمی‌تر٬ معمولاً نشان از آن دارد که آن تالیفات٬ "ترجمه" هستند و مترجم٬ بدون درک معنی٬ کلمات مترادف را کنار هم ردیف کرده٬ اسمش را هم بجای این‌که بگذارد مترجم٬ گذاشته مؤلف. [زمانی به توصیه آشنایی٬ کتاب کیمیاگر پائولو کوییلو را ‌خواندم. کم نبود جملاتی را که مجبور می‌شدم به انگلیسی برگردانم تا معنی صحیح‌شان را دریابم!]
کم پیش نمی‌آید که پای صحبت کسی می‌نشینم و باز همان حس مشابه به سراغم می‌آید؛ با آن‌که معنی کلمات منفرد را می‌دانم٬ نمی‌فهمم گوینده چه مفاهیم و معنایی را می‌خواهد در گفتارش القا کند. در چنین موقعیتی٬ حسن قضیه این است که اگر گوینده مجال بدهد٬ می‌توان با سوالهایی٬ از منظورش پرسید و حکایتش را متوجه شد. اغلب حکایتش را با کلماتی دیگر و در جملاتی کوتاهتر برایش بازگو می‌کنم تا تأیید کند...
مشکلی تداول چنین رویه‌ای از نظر من، فراموشی روال منطقی فکر در گفتگو است. اگر کسی قبل آن که به چیزی فکر کند٬ از آن داد سخن بدهد٬ کم نیست جملات و کلمات کم معنی و نابجا و یا زایدی که بر زبان می‌آید بدون این‌که ارزشی اطلاعاتیی داشته باشند.
ترس از سکوت و بدجلوه کردن آن، بسیاری را به سخن گفتن لاینقطع تشویق می‌کند؛ شاید که از نظرشان ساکت نشستن دونفر روبروی هم، برابر بی‌علاقگیشان به هم باشد.

Labels: , , , , ,

2010/02/16

عجایب‌المخلوقات

همراه فردی مذهبی مآب، ساکن خارج از کشور برای سالیانی -و آشنا به زبان آن دیار- در خودرو نشسته‌اید، از پخش موسیقی ترانه‌ای پخش می‌شود، خواننده بانویی خوش‌آواز از همان دیار است. آهنگ که تمام شد، سی‌دی را عوض می‌کنید تا بانویی ایرانی این بار نوای فارسی سر‌‌دهد، همراه مذهبی‌تان این بار ابراز ناراحتی می‌کند؛ اگرچه حرفهای این خواننده هموطن محجوبانه‌تر از آن یک است، اما چه می‌شود کرد؟ این هم از عجایب ایرانی جماعت است!

Labels: , , , , ,

2010/01/18

روشنفکری، از نوع ایرانی:

لابد دیده‌اید کسی را که فکر می‌کند چیزی را می‌داند، و نمی‌داند که نمی‌داند. بعدتر چنین فردی با اعتماد به نفس بالایش نادانسته‌هایش را به فرد ثالث انتقال می‌دهد٬ فرد ثالث هم تصور می‌کند چیزی را درک کرده‌است٬ یا این‌که حداقل اطمینان حاصل می‌کند چیزی که شنیده‌است درست بوده٬ اگر چه شاید خودش آن را به درستی درک نکرده. چنین فردی مدافع نظرات فرد گوینده می‌شود٬ اگرچه نمی‌داند که شاید او هم درست نمی‌داند چه می‌گوید٬ و ار آنجا که خودش هم مطلب را کامل درنیافته این فرد ثالث خیلی مواقع در مقابل نظرات مخالف تعصب هم به خرج می‌دهد.*
در این سلسله مراتب البته هر فرد خودش را در مرتبه‌ای از روشنفکری می‌داند.
از مشکلات روشنفکری ایرانی یکی این است که بازار نقد روشنفکری رونقی ندارد٬ و عامه روشنفکران شأن خود را والاتر از ان می‌دانند که به بسیاری از نقدها پاسخ بگویند.** اگر هم جایی پاسخ-مانندی می‌دهند٬ بیشتر شبیه اعلان اتهاماتی است بر کسی که آن‌ها را نقد کرده٬ تا جوابی منطقی. متاسفانه ساختار اجتماعی سنتی ما٬ هنوز عالمانِ بی پروا و از خود راضی و مريدطلب را ارج می‌نهد و انتظار می‌دارد.
مشکل دیگر عدم وجود حلقه‌های روشنفکری است. منظورم از حلقه گروهی از صاحب‌نظران است که با هم جلسات گاه‌گاهی داشته‌باشند و نتایج بحث‌های درون گروهی‌شان را منتشر بکنند. منظورم از بحث هم به وضوح بحث‌است نه تأیید و تعارفات افراد حلقه از یکدیگر و استاد خواندن یکدیگر.
اشکال دیگر روشنفکری٬ استفاده از ادبیات مغلق و نارایج در بسط نظریاتشان است؛ اگر مطلبی به زبان عامه نوشته نشود٬ مخاطب عامی هم نخواهد داشت و بردی نخواهد داشت.
اشکال بزرگ روشنفکری ایران اما٬ از نظر بنده چیزی است که شاید بتوان روحیه پهلوانی‌اش نامیده‌اند٬ یعنی وقتی حریف را خاک کردی -مدرکی گرفتی٬ نامی یا منصبی یافتی- دیگر پهلوان هستی و کافی است! لازم نیست دیگر خودت را محک بزنی و مطالعاتت را بسط بدهی. می‌توانی تا پایان عمر دانسته‌هایت را برای مریدان شرح و بسط کنی. بعد از تو هم کسانی هستند که به افلاکت برسانند و داستانسرایی‌ها برایت بکنند.
ریشه چنین رفتارها هم بیشتر فرهنگی-اجتماعی است؛ جامعه عالمان را ورای نقد و اشکال می‌خواهد، شاگردان روابط مرید و مرادی را ارزش می‌نهند، و عالمانی که متبختر و از خودراضی نباشند جایگاه اجتماعی کمتری کسب می‌کنند نسبت به آنانی که دور از دسترس و درپرده‌تر هستند. نمونه اخیرش آیت‌ا... منتظری، که فردی خاکی بود و به زبان عوام صحبت می‌کرد و جایگاه قدسیی برای خودش قایل نبود، مقایسه کنید با خیلی دیگر از آیت‌ا.. های دیگر که داستان‌ها در مراتب عرفان و خلوصشان در زبان‌ها می‌گردد و البته در انظار نیستند و عوام را دسترسی به ایشان نیست.
****
* زمانی پیشِ فردی٬ نقدی به دیدگاه‌های "حکیم و فیلسوفی" کردم٬ آن فرد بسیار رنجید و مرا به توهین به چنان فیلسوف بزرگی متهم کرد؛ جواب دادم که کجای حرف من اشکال دارد؟ گفت که نمی‌داند٬ اما اضافه هم کرد که مطمئن است که من اشتباه می‌کنم!!
** در برخی از وبلاگ‌های به اصطلاح روشنفکر٬ گاهی که دیده‌ام نویسنده با برداشت اشتباه یا ناقص از مطلبی٬ در مورد آن سخن‌سرایی کرده و نتیجه‌ای اشتباه گرفته٬ پای مطلب نظر داده‌ام و اشتباه را گوشزد کرده‌ام؛ با این که نویسنده به دیگر نظرات پاسخ گفته٬ هیچ وقت در مقابل نظر بنده جوابی نیامده؛ {حداقل جای امید هست که نظرم حذف نشده است.}
در باره دکتر عبدالکریم سروش و نقدپذیری او هم اینجا را بخوانید: http://sibestaan.malakut.org/archives/2005/03/post_284.shtml

Labels: , , ,

2009/12/24

چون دل به یکی دادی، چشم از همه بر هم زن...

می‌شنویم گاهی که گروهی از بسیجیان خود را ذوب شده در رهبری و ولایت فقیه و ... می‌نامند؛ بسیاری اما چنین چیزی را عاقلانه نمی‌دانند که فردی خود را ذوب شده در امری دیگر بداند و خود را متعهد به فرمانبرداری محض -از فردی یا ایدئولوژیی- بداند.
متاسفانه چنان ذوب‌شدگیی محدود به بسیجیان و یا موارد مربوط به دین یا سیاست نیست و تمایل به ذوب شدن در امر دیگر و سپردن مسوولیت و عهده تصمیم بر دیگری امری است که در جامعه ما -بطور اعم- کم تداول نیست.
ریشه‌های روانشناختی آن هم البته از کمبود اعتماد به نفس و تمایل به در سایه دیگری قرار گرفتن است، تا از یک سو انتقادات را بر خود نپذیرند، و از جانبی دیگر هم مسوولیتی بر خود متصور نشوند.
برای واضح شدن منظورم از دیگر موارد «ذوب شدگی» مثال‌هایی از مواردی که بین دیگر طبقات اجتماع دیده‌ام می‌نویسم؛
دیده‌ام فردی که به آواز علاقه‌دارد به صدای خواننده خاصی تمایل دارد، تصاویر او را زینت بخش محل زندگی‌اش می‌کند، بر خوانندگان رقیب خرده‌می‌گیرد و از هر فرصتی برای اثبات برتر بودن خواننده مورد علاقه‌اش بر دیگران می‌کند. حالا این فرد ممکن است تحصیلات دانشگاهی والایی هم داشته باشد، اما در آن زمینه -آواز- با این‌که اعتقادی به ذوب شدگی ندارد، اعمال و رفتار و واکنشش مشابه ذوب شدگان است.
دیده‌ام افرادی که به سخنوری -فقط برای مثال الهی قمشه‌ای- یا تیم فوتبالی -مثلاً پرسپولیس- یا فرهنگی -مثلاً فرهنگ ایرانی- یا شهری -مثلاً شهر پاریس- و الخ علاقه و تعصبی دارند و تمام موارد مربوط بدانان را خوب و برتر و بهتر می‌دانند و هیچ انتقادی را برنمی‌تابند وقتی از امر مشابهی برایشان داد سخن می‌دهی، با ذکر بدی دیگری، سعی در اثبات نیکی انتخاب خودشان دارند.
روزی که با یکی از این مدعیان صحبتی داشتم، می‌گفت که تنها با تعهد صددرصدی به چیزی است که می‌توان به آن رسید و اگر چیزی را می‌پسندی باید کاملاً شیفته آن شوی، و گرنه کارت و راهت مخلصانه نیست! گفتم مگر تمام قضایای زندگی موارد عشقی و ازدواجی است که تعهد صددرصدی بطلبد؟! گفت برای ما، بله، علاقه به ....، موضوعی احساسی‌است تا عقلی. گفتم که همان جناب .... خودش بارها بیان کرده که در دوره صباوت و تلمذ محدود به مکتب و استاد خاصی نبوده‌است و از تمام گذشتگانش بهترین بهره را گرفته و تعصب خاصی نداشته تا به اینجا رسیده است. گفت اما امروز همان .... سرآمد و تک است و مجموعه حسن است و دیگر با وجودش نیازی به اعتنا به دیگری نیست!
خلاصه این‌که این روحیه ذوب‌شدگی و خالص شدن و تعطیل عقل در کاری، امری منحصر به امور سیاسی و یا آن جهانی نیست، متاسفانه از رسوبات فرهنگ شبه عرفانی گذشته ماست که ناقص در اذهان بسیاری موجود است.

Labels: , , , , , ,

2009/11/08

رابطه چرخ و حقوق بشر


بیش از دوهزارسال پیش کوروش هخامنشی فرمانی را بر استوانه ای منتشر کرد که بر آزادی های مدنی ملل مغلوب صحه گذاشته بود. جانشینانش هم شیوه حکومتداریی برپا ساختند که در آن زمانه وانفسا، چند قرن با اقتدار پایدار ماند. از ابتکار هخامنشیان جاده های شاهی -شاهراه هایش- بود که شبکه ارتباطی کارآمدی بود برای ارتباط نقاط مختلف کشور. بسیاری از جاده‌های آن زمان سنگفرش بودند و استفاده از عرابه و گاری و چرخ امری متداول بود.
چرخ زمان گذشت اما دو چیز آن دوران در یاد ایرانیان فراموش شدند. اولی احترام به عقیده و اعتقاد دیگری، دیگری استفاده از چرخ!
تا همین قرن گذشته، متداول ترین وسیله نقلیه، قاطر و شتر بودند و بارها سوار آن ها می شد. حتی وسیله ساده ای مانند فرقون هم در کشور ما ناشناخته بود. [بگذریم که هنوز هم در اسباب کشی ها وسایل خانه با "یا علی" جابجا می شوند و نه با چهارچرخه ساده‌ای مانند ترولی Trolley].
این عدم استفاده تاریخی از چرخ مایه تحیر است، کجاوه ها و محمل ها، به زحمت سوار اشتران و قاطران می‌شدند و با تعادلی نه چندان حمل می شدند.
سرزمین ما مناطق هموار کم ندارد، با سرمایه و رسیدگیی می شده جاده هایی سنگفرشی در آن ساخت که چرخهایی در گل نمانند؛ اما گویی ذات غیراهلی مردمان سرزمین ما، محدود شدن به جاده و مسیری خاص را بر نمی‌تافته و اندیشه نیفکندن عیش امروز به فردا برایش تاب بنای ساختارهای بلند مدت نگذاشته و ترجیح می‌داده با وسیله نقلیه‌اش هر جوری که عشقش کشید طی طریق بکند...

با رسیدن عصر جدید، چرخ به ایران بازگشته٬ کاش آن دومی هم زود برسد...

Labels: , , ,

2009/09/17

مسوولیت اخلاقی

پولی از پدرانمان به ما رسیده. آیا ما مسوول آنیم که ببینیم از چه راهی تحصیل شده؟
------------------
مازیار و مانی دو دانشجوی ایرانی در دانشکده‌ای در مملکت خارجه هستند.
پدر مازیار در ایران به کار بساز‌و‌بفروشی مشغول است، کاروبارش بد نیست، البته زیاد به اخلاق حرفه‌ای پایبند نیست؛ چه بسیار مصالح نامناسبی که به قیمت کمتر خریده و به کار برده و خانه‌هایی ساخته و پولهایی به جیب زده؛ چه بسیار بناهایی که بدون کیفیت لازم بنا کرده و تحویل داده؛ با این اوصاف وضعیت مالی پدر مازیار خوب است.
پدر مانی در ایران کارمند ساده و سالمی در همان مملکت است، پس از سالها دربدری، کمتر از یک‌دهه است که صاحب خانه شده‌است. خوشحالیش به این است که فرزندش در خارجه تحصیل می‌کند و دانشجوی موفقی‌است.
پدر مازیار برای او پول می‌فرستد، مازیار از همان ماه‌های اول با پول پدر اتومبیلی خریده بود. اخیراً که بازار املاک موقعیت مناسبی داشت از پدرش پولی گرفت و آپارتمانی هم در همان شهرش خرید. برای مازیار مهم نیست پدرش از چه راهی پول درآورده، مساله را مساله او می‌داند و مسوول درست و غلطش را او می‌داند.
------------------
فیروز در تهران متولد شده‌بود. پدرش یکی از افراد خاندان پرجمعیت قاجار بود؛ فیروز استعداد معمولیی داشت و در اوایل دوره پهلوی، پدرش او را برای ادامه تحصیل به اروپا فرستاده بود؛ درسش که تمام شد برگشت و در ایران آن زمان، به پشتوانه تحصیل در اروپا، شغل مهمی گرفت و زندگی خوبی داشت. به اعتبار تحصیل در فرنگ، فیروز جزو افراد سرشناس و جزء طبقات خاص جامعه آن روز بود و در شرکت‌های دولتی به مناصب مهمی دست یافت و امروزه فرزندان و نوادگان او در اروپا و امریکا زندگی می‌کنند و به گذشته پر افتخارشان هم می‌بالند.
آیا برای فیروز مهم بود که هزینه تحصیلش از چه طریقی بدست آمده بوده؟ آیا برایش مهم بوده که پدربزرگش شاهزاده بدنام قاجاریی بوده و جز حق کشی و زورگیری در تاریخ هنری برایش ننوشته‌اند؟ ایا امروزه نوادگان او برایشان مهم است که موقعیت‌های اجتماعی، شغلی و تحصیلیی که برایشان فراهم آمده، به پشتوانه چه جنایات و خون‌ریزی‌هایی در تاریخ میسر شده بوده؟
نواده آن رعیتی که اموالش توسط فلان‌الدوله قاجار غارت شده، چه حسی نسبت به لاف‌ها و تفاخرات نوادگان فلان‌الدوله باید داشته باشد؟
------------------
سی سال پیش بسیاری دولتمردان پهلوی، کیسه‌هایشان را از پول ملت پر کردند و رفتند -کاری که شاید امروزه هم بسیاری از دولتمردان می‌کنند- و امروز نسل فرزندان بعدشان با فراغ بال مشغول به گذران عمر هستند؛ خیالشان هم نیست که پدرشان به ایران خدمت کردند یا خیانت. مالی که در دستشان است را حق خود و ثمره زحمات پدرانشان می‌دانند. چقدر در این ادعا محق‌اند؟
------------------
تا چه حد ما مسوول مالی هستیم که از اجدادمان به ما می‌رسد؟ تا چه حد مسوول رفتار آنها هستیم؟

Labels: , , , , , ,

2009/08/10

دو جامعه و دو راهکار

در فروشگاههای بزرگ غربی شعار این است: هدف اصلی تجارت ما جلب رضایت مشتری است؛ ما جنس بد به شما نمی‌فروشیم؛ شرایط فروش‌شان هم موارد پسندیده‌ای را شامل می‌شود مثلاً اینکه اگر شما بتوانید نشان بدهید جای دیگری همان جنس را به قیمت ارزانتری عرضه می‌کند٬ فروشگاه جنس را به ده درصد زیرِ قیمت فروشگاه دیگر٬ به شما عرضه می‌کند. یا این‌که حداقل تا دوهفته می‌توانید اقلام خریداری شده را داخل بسته بندی اصلی به فروشگاه برگردانید یا با قلم دیگری تعویض کنید. هیچ توضیحی هم لازم نیست ارایه کنید چون انتخاب با شماست. اگر واقعاً هم اشکالی در جنس باشد تا مدت بیشتری می‌توانید آن را با ذکر اشکال برگردانید. جنس را از شما پس می‌گیرند و جنس نوی به شما می‌دهند. جنس معیوب را بعد از رفع عیب -با ذکر این‌که این جنس نونوار refurbished شده- با قیمت پایینتر دوباره برای فروش عرضه می‌کنند. (مثلاً من دوربین عکاسی ۳۰۰ دلاریی را ۵۵ دلار خریدم چون ظاهراً قبلاً صفحه نمایشگر LCD آن معیوب بوده و تعویض شده).
حال مقایسه کنید با تجارت ما: جنس فروخته شده پس گرفته نمی‌شود (مگر با دعوا!)٬ ناراحتی خرید نکن! اگر فروشگاه دیگر ارزانتر می‌دهد برو آنجا خوب! اگر هنگام خرید دقت نکنید پشیمانی فایده‌ای ندارد. گنجشک را رنگ می‌کنند جای قناری می‌فروشند. هندوانه به شرط چاقو (البته رنگ کردن هندوانه‌هم متداول شده!).
ظاهراً اساس معامله در ایران به جای بنابودن بر رضایت مشتری براساس انداختن و در رفتن است!
نگاهی به سابقه و تاریخ تاسیس فروشگاههای غربی آموزنده است:
Walmart 1962
LondonDrugs 1945
IKEA 1946
BEST BUY 1966
Zellers 1931
Army & Navy 1919
The Bay 1881
Toys "R" Us 1948
به نظر شما چگونه و با پیش گرفتن چه سیاستهایی چنین فروشگاههای معظمی این همه سال دوام آورده‌اند٬ اما در ایران ما یک شرکت آدامس خروس‌نشان نتوانسته دوام بیاورد؟
***
مقایسه آیین همسریابی غربیان با شیوه مرسوم ایران هم جالب است. در ایران هنجار چنین بوده که عروس با لباس سفید به خانه داماد می‌رفته و با لباس سفید (یعنی کفن) از خانه او برمی‌گشته. در غرب اما رسم است که پیش از ازدواج دوران مدیدی را دونفر با یکدیگر زندگی می‌کنند بدون تعهد ازدواج٬ از تمام جنبه‌ها یکدیگر را می‌شناسند و اگر پسند کردند ازدواج می‌کنند٬ اگر که نه هم از یکدیگر جدا می‌شوند و جفت دیگری می‌یابند.
مادری ایرانیی در امریکا به یکی از روانشناسان تلویزون‌های ماهواره‌ای زنگ زده‌بود و از او مشاوره می‌خواست: دختر ۱۹ ساله‌اش مدتی‌است با پسر امریکایی خوبی آشنا شده‌است٬ پسر امریکایی بعد از این مدت می‌خواهد که رابطه "جسمی" را با او آغاز کند تا میزان سازگاری‌شان معلوم شود؛ دختر موضوع را با مادرش در میان گذاشته٬ مادرِ بزرگ شده درفرهنگ ایرانی٬ البته نمی‌داند در مقابل این امر چه کند و از روانشناس پاسخ می‌جوید. روانشناس ایرانی هم جواب در خوری نداشت٬ ارجاعشان داد به مددکار مهاجران تازه در شهرشان تا موضوع را با او مطرح کنند.
پسر امریکایی که با فرهنگ معاملات غربی بزرگ شده٬ می‌خواهد همان آزادی را که در انتخاب اجناس زندگی‌اش (برای استفاده چند ساله) داشته٬ در انتخاب همراه یک عمر زندگی‌اش داشته‌باشد٬ اما فرهنگ ایرانی چنین آزادیی را برنمی‌تابد. فرهنگ ایرانی چنین امری برایش تازه است٬ چون‌که همواره‌ بنایش بر ظاهرسازی و انداختن جنس بوده و بعداً هم زدن زیرش و پس نگرفتن٬ یا بستن چنان مهریه سنگینی که طرف حتی خیال پس دادن هم به سرش نزند! دوام و قوام خانواده ایرانی در مقایسه با خانواده غربی٬ بعید نیست به همان نسبت دوام و قوام شرکتهای ایرانی در مقایسه با شرکتهای غربی باشد!

Labels: , , , , , ,

2009/06/03

وظیفه در مقابل لطف

در بسیاری موارد٬ متوجه شده‌ام فرق بین وظیفه و لطف برای اکثر ایرانیان روشن نیست!
مثلاً اگر بنده دوستی را تا جایی برسانم به او لطف کرده‌ام٬ اگر هم نرسانم نباید موجب رنجش خاطرش بشوم چون که در قبال رساندن او به منزلش وظیفه‌ای نداشته‌ام. اگر خرج تحصیل فرزند نوجوانم را بدهم٬ منتی بر او ندارم؛ بلکه وظیفه پدری خودم را انجام داده‌ام. و قص‌علی‌هذا.
حالا همین عدم تفکیک معنا در اذهان دولتمندان ما هم هست...
اگر دولت ما از مبارزان فلسطین و لبنان حمایت کند٬ لطف می‌کند و چنان وظیفه‌ای ندارد. یا اگر صدها هزار نفر از مردم کشور الف توسط ارتش کشور ب به خاک و خون کشیده‌شوند٬ بازهم به دولت ما ارتباطی ندارد. حساب احساسات انسانی از وظایف عقلی و قانونی سواست؛ دولت ما وظیفه‌‌ای در حمایت جهانی از مظلوم و دیگر کارهای احساسی ندارد.
حال اگر از اتباع ایران به گروگان گروه‌های تبهکار گرفته‌شوند -در هرکجای دنیا- وظیفه دولت ما است که از حداکثر توانایی‌اش برای آزادی آنها بهره بگیرد. دولت به عنوان کسی که تمام منابع و اختیارات اتباع کشور به او سپرده شده٬ به مثابه وکیل تک‌تک مردم کشور است و در مقابل تامین رفاه و امنیت فردفرد آنها وظیفه دارد.
می‌گویند در مثل مناقشه نیست؛ مشابه کار دولت ما در حمایت از دیگران مانند این است که در آپارتمانمان٬ مدیر آپارتمان‌مان پول و اختیاری که از طرف مالکان واحدها در اختیارش گذاشته‌شده-که باید صرف آرامش وبهبود وظعیت آپارتمان بشود- صرف واحدهای ساختمانهای دیگر بکند و در مقابل اعتراض واحدهای ساختمان خودش بگوید که انسانیت ایجاب می‌کرد و یا این‌که دوستی با مدیر آپارتمان بغلی چنان ایجاب می‌کرد و...
متاسفانه در دوره جمهوری‌اسلامی چنان شده‌است که اگر دولت گاهی به وظیفه خودش در قبال اتباعش عمل می‌کند‌ آنرا به مثابه لطفش عنوان می‌کند و اگر به کشورهای محروم لطف و کمک می‌کند آنرا وظیفه تلقی می‌کند و در رسانه‌هایش تبلیغ می‌کند.
مقایسه رفتار دیگر دولتهای جهان با دولت ایران در قبال اتباعشان٬ در بهترین تفسیر ناآشنایی دولتمردان ایران را با وظایفشان آشکار می‌کند:
در سال ۱۳۸۷دزدان دریایی سومالی به کشتیی امریکایی حمله می‌کنند و ناخدای آن را به گروگان می‌گیرند. پس از پنج روز با دخالت نیروی دریایی امریکا گروگان امریکایی آزاد می‌شود و گروگانگیرها کشته می‌شوند.

در سال ۱۳۸۷ رکسانا صابری -خبرنگار زاده و بزرگ‌شده در امریکا از پدری ایرانی و مادری ژاپنی- که با گرفتن تابعیت ایران مدت ۶ سال در ایران اقامت داشت٬ به اتهام جاسوسی در ایران زندانی می‌شود. وزیر امورخارجه امریکا با بی‌اساس خواندن اتهامات او٬ خواهان آزادی فوری او می‌شود. چندی بعد وزیر خارجه ژاپن به ایران سفر می‌کند -به دلیل این‌که مادر خانم صابری ژاپنی است- و مساله را با صراحت پی‌گیری می‌کند.‌
در همان سال ٬۱۳۸۷ گروه جندا... چندین تن از سربازان وظیفه ایرانی را در استان سیستان و بلوچستان می‌رباید و گروگان می‌گیرد. دولت ایران می‌گوید به این ادعا شک دارد و آن را به جنگ روانی نسبت می‌دهد. پس از چندی گروه تروریستی جندا... دونفر از سربازان ایرانی را به قتل می‌رساند و عکسش را نیز منتشر می‌کند، معاون امنیتی و انتظامی وزارت کشور، در پاسخ به این سوال که آیا ادعای جندالله را تایید می کند می‌گوید: "من این اخبار را نه تایید می کنم نه تکذیب." وی همچنین می‌گوید "می دانید که این عکس را می توان جعل و مونتاژ کرد."
چندی بعد جانشین فرمانده نیروی انتظامی ایران به خبرگزاری رسمی ایران می‌گویدکه نتایج بررسی های کمیته تفحص ویژه حادثه سراوان نشان دهنده کشته شدن تمامی گروگانها است. در کل این ماجرا -مدت شش ماه- دولت ایران ظاهرا دو هیات را برای بررسی موضوع به پاکستان اعزام می‌کند.

Labels: , , , , ,

2009/04/28

روابط انسانی در دنیای جدید

آشنایی گله داشت که در دنیای مدرن و با وجود ابرازهای ارتباطی نوین - مثل تلفن و چت و ایمیل و فیس‌بووک و ...- دیگر روابط انسانی معنی حقیقی خودشان را از دست داده‌اند و شکلی مجازی و سطحی گرفته‌اند. چنین عقیده‌ای شیوع زیادی حداقل بین اطرافیان بنده دارد. خیلی‌ها در عمل چنین چیزهایی را جایگزین روابط انسانی‌شان کرده‌اند.
چنین تصور اشتباهی٬ به عقیده من٬ از این تفکر ریشه می‌گیرد که ابزارهای ارتباطی جدید٬ آمده‌اند تا جایگزین ارتباط رودرروی قدیمی شوند. مثلاً برخی بر این گمانند که اگر تولد آشنایی نزدیک است و او را شخصاً هم ملاقات می‌کنی٬ نوشتن تبریکی بر دیوار فیس‌بووکش بجای برزبان آوردن آن٬ روش مدرن تبریک تولد اوست؛ در حالی‌که چنین نیست. چنین کاری نشان از عدم درک کارکرد واسطه‌های ارتباطی جدید دارد. به همان اندازه مبتذل است که به فرد بغل‌دستی‌ات ایمیل بزنی برای ابلاغ پیامی که شفاهی هم می‌توانی بدهی.
کارکرد ابزار ارتباطی نوین بسط و توسعه حیطه حضور انسان‌ است٬ نه وسیله‌ای مد روز برای انجام کارهایی که قبلاً هم می‌کرد. بله٬ می‌توان از وب‌کم رایانه بجای آیینه هم استفاده کرد٬ اما کارکرد اصلی آن نمایاندن رخسار شما به عزیزانتان که هزاران کیلومتر دورتر از شما٬ مشتاق دیدارتان هستند است.
عدم درک چنین کارکردی از ابزار دنیای مدرن٬ که متاسفانه کم هم شایع نیست٬ باعث می‌شود که آنها را نه وسیله‌ای برای بسط حضور ما٬ بلکه ابزاری برای بی‌روح کردن آن بدانیم و مطابق آن هم از آنها استفاده کنیم. چالشی جدید برای انسان وامانده بین سنت و تجدد.

Labels: , , , ,

2009/04/12

دیکتاتورهای صغیر

از خوبی‌های زمانه ما یکی هم این است که امکانات نوین ارتباطی٬ محدود به عده خاصی نشده‌است و هرکس با کمی همت می‌تواند حرف و سخنش را در دنیای مجازی منتشر کند؛ دیگر از پشت مونیتور کسی نمی‌فهمد طرفش نوجوانی نشسته‌بوده یا پیری دنیادیده و معیار سنجشش تنها متنی است که می‌خواند٬ نه او که نوشته‌است.
بسیار می‌بینم در اینترنت فارسی٬ بعضی - که ظاهراً خودشان را بیشتر از بقیه صاحب‌نظر می‌دانند (;- برای خودشان شیوه شخصیی برای نگارش گزیده‌اند و توجیهاتی هم دارند. کم نمی‌بینم اغلاطی از قبیل: حتمن٬ عیسا٬ سانیه٬ نماینده‌گان و ترکیباتی مثل: می‌شناسم‌اش٬ ام‌روز٬ جوان‌ای.
چندین بار که توجه‌شان داده‌ام به موارد مذکور و مشابه٬ جواب آمده که من رسم‌الخط خودم را استفاده‌می‌کنم. عجیب که این عزیزان٬ که آن‌قدر خود را صاحب‌نظر می‌دانند که از خود شیوه نگارش ابداع کنند٬ نمی‌دانند که "رسم" چیزی است که بین عده زیادی مرسوم است و شیوه نگارش آنها تا "رسم‌"الخط شدن فرسنگها فاصله دارد.
از دیدی دیگر می‌توان روانشناسی این عملشان را مشابه رفتار قانون‌گریز متداول ایرانی دانست؛ همه می‌دانیم که برای نوشتن قوانینی هست که متولی آن هم در زمانه ما بطور رسمی فرهنگستان زبان و ادب فارسی است. همانطور که قوانین راهنمایی و رانندگی هستند و متولی دارد و شکستن آنها قانون شکنی‌است -و متاسفانه از لحاظ اجتماعی منفور نیست- شکستن قوانین نگارش هم قانون‌شکنی‌است و برهمان سبق. اگر کسی هم در نوشته‌اش خود را صاحب‌رای بداند که به دلخواه و انتخاب خودش قوانین نگارش وضع و نقض کند و آن را حق خودش بداند٬ چه می‌توان گفت جز این که او یک دیکتاتور کوچک است و حوزه دیکتاتوری صغیر‌ش وبلاگش و فضای اینترنتیی است که در آن حکم می‌راند!
تعریف ساده دیکتاتور: حکمرانی که خودش قانون وضع می‌کند.

Labels: , , , ,

2009/04/11

snobism

گاهی می‌بینم در وبلاگی٬ دوستی٬ آشنایی٬ رفیقی که اتفاقاً از دید من تحصیل کرده و چیزفهم هست٬ عکسی گذاشته لابد به سیاق فوتوبلاگیدن. اما توضیحات عکس چنان بی‌ربط است که متفکر می‌شوم که چرا آن توضیحات را گذاشته پای عکس.
چنین کاری را بنده باز تولید می‌کنم با توضیحات مشابه٬ ببینید چه حسی بهتان دست می‌دهد بعد از دیدن عکس و خواندن توضیحات من زیرش.

هفت‌سین من٬ مارچ 2008٬ طبقه هجدهم٬ آپارتمانم در تورونتو کانادا. با دوربین سونی که ۳۰۰ پاوند در سفر لندنم خریده بودم. عکاس: Jennifer Hallemier. شمع از آن شمعهای طبی خوشبو برای تمدد اعصاب بود به قیمت ۱۵ دلار.

Labels: , ,

2009/04/08

دیگرآزاری:

به این فکر می‌کردم که تفریح کودکی بعضی‌ آدم‌ها چه‌ها که نبوده‌است!
از نسل قدیم لابد شما هم شنیده‌اید مشابه این که در ولایتشان فلفل به ماتحت الاغ می‌گذاشته‌اند و از عکس‌العمل آن زبان بسته شاد و سرگرم می‌شده‌اند؛ یا این که مثلاً لاک لاکپشت‌ها را می‌شکسته‌اند و ولشان می‌کرده‌اند٬ یا کمی مهربانتر فقط آن‌ها را پشت ورو می‌کرده‌اند و به امان خدا ولشان می‌کرده‌اند. با تیرکمان به شکار گنجشکان بیچاره‌ می‌رفته‌اند؛ گربه و سگ را با چوب و سنگ می‌زده‌اند و ...
نسل کمی جدیدتر: سنگ پراندن به قطار یا ماشین‌های عمومی. زدن زنگ در خانه مردم و فرار کردن. مزاحم تلفنی مردم شدن.
نسل جدید: با آی‌دی تقلبی چت کردن و سرکار گذاشتن. در بالاترین با هر گروهی مخالفش بحث کردن٬ یا رای تقلبی دادن و جمع کردن و ...

اصطلاح این اختلال روانی در روانشناسی سادیزم است. البته جایی هم نوشته‌نشده که این اختلال روانی با گذشت زمان و بالا رفتن سن درمان می‌شود! تنها نمودهای آن ظریف‌تر می‌شوند...

Labels: , , , , ,

2009/03/22

چرا "کار٬ کارِ خود ...هاست"؟

لابد شما هم دیده‌اید یا شنیده‌اید این عقیده «دایی جان ناپلئونی» را که وقتی تغییری در جامعه رخ می‌دهد٬ مثلاً از انقلاب بگیر تا شروع جنگ و پایان آن٬ افرادی که لقلقه زبانشان این است که: «آقا٬ شما کجای کاری که کآر٬ کار خودشان است»٬ «خودشان شروعش کردند٬ خودشان هم تمامش کردند»٬ «خودشان آوردندش٬ خودشان هم بردندش» و قص‌علی‌هذا.
این که ریشه این طرز تفکر از کجاست را بسیاری دوست دارند رویش بحث کنند. مستندی که درباره روابط ایران و انگلیس اخیرا از شبکه چهار بی‌بی‌سی پخش شد٬ اشاراتی هم به داستان دایی جان ناپلئون کرد و برای آن طرز تفکر ریشه‌های تاریخیی شمرد.
اما بنده تصور می‌کنم٬ ریشه این طرز تفکر امر ساده‌ای است. وقتی که بنده‌ی نوعی اعتماد به نفسم پایین باشد و خودم را عنصری غیر موثر در اجتماع بدانم و کاری نکنم٬ شمای نوعی هم نکنی٬ دیگر ملت هم نکنند٬ اگر تغییری در اجتماع حاصل شود نتیجه‌ی کار کیست؟ من یا شما یا دیگران که نبوده‌ایم! پس کار کارِ خودشان است! از"جماعت خواب، اجتماع خواب زده، جامعه چرتی" که کاری در نمی‌آید...
٬٬٬
این تکه فیلم از شاهکار علی حاتمی در هزاردستان بسیار دیدن دارد٬ مخصوصاً جمله‌ای که در پایان٬ مفتش می‌گوید.

داستان٬ حدیث پایان یافته دیروز ما نیست٬ داستان زمان حاضر ما هم هست٬ با این تفاوت که اکنون نفت داریم تا بفروشیم و با پول آن تصور کنیم که آن مزد حاصل دسترنج کاری است که می‌کنیم و جامعه‌مان را به پیش می‌بریم.

Labels: , , , , , , ,