پاره‌سنگ

پاره‌سنگ

پاره‌سنگ‌های گاه‌گاهی ذهن من

2011/09/10

توهمات ایرانی: ثروت، پولی که درمی‌آید…

یک توضیح: غلط مفید، درست غیرمفید؛ در علوم اجتماعی بسیاری مواقع دسترسی به آمارها و گزاره‌های دقیق اگر غیرممکن نباشد، ‌بسیار هزینه‌وزمان‌بر است. از این رو بسیاری پژوهشگران برای تبیین و ارایه نظرشان در علوم انسانی به گزاره‌هایی موسوم به "غلط مفید" در برابر "راست غیرمفید" متوسل می‌‌شوند. مثلاً بیان این که "یک چهارم ازدواج‌ها در ایران به طلاق می‌انجامد"، گزاره‌ای غلط ولی مفید است. غلط از آن جهت که کسی چنان آمار دقیقی ندارد و حتی اگر آماری باشد، عددش یک چهارم نیست، مفید از آنرو که درکی صحیح از شیوع طلاق در جامعه ایرانی می‌دهد. در مقابل، این گزاره که "دیروز دمای تهران در خیابان ولی‌عصر نبش جمهوری در ساعت ۱۴:۴۵ بعد از ظهر ۲۸ درجه سانتی‌گراد بود"، گزاره‌ای درست ولی غیرمفید می‌تواند باشد.
در نوشتارهایی که از این قلم، و با عنوان "توهمات ایرانی…" در پی خواهد آمد گاه نویسنده در راستای پرداختن به پیام نوشته به گزاره‌هایی از جنس "غلط مفید" گریزی می‌زند؛ پیداست که نقد چنان گزاره‌های کلی که اغلب تاریخی‌اند و از جنس ردی و اثباتی نیستند، در منظور نویسنده نمی‌باشد.
***
حدود ۶۰ سال پیش تصور اغلب ایرانیانی که به آبادان آن روز رفته بودند یا از وضعیت و آبادانی آن داستانها شنیده‌بودند این بود که "این اینگلیسی‌های مکّار ثروت مملکت را دارند غارت می‌کنند و فقط به فکر مهندسان خودشان هستند". ایرانی محنت کشیده و خوگرفته با شپش و تراخم و کچلی -اشتباه نکنید، حرفم از ایران شصت سال پیش است و نسلی که آنروز لابد ۳۰-۴۰ سالی از خدا عمر گرفته بودند و خاطراتش به قرنی پیش از امروز بر‌می‌گردد- از دیدن خانه‌های مرتب و مهندسی شده و امکاناتی متناسب با جمعیت کارکنان شرکت نفت، نگاهش از سطح نفوذ نمی‌کرد که به هزینه و تلاش و برنامه‌ریزی وانتظامی که برای فراهم شدن چنان امکاناتی خرج شده بیندیشد، بلکه حرصش می‌گرفت و تصورش این بود که "انگلیس ثروت ما را چپو می‌کند؛ با ملی شدن این ثروت تمام ایران آبادان می‌شود." با چنین خیالی و با یک قیام و قعود نمایندگان مردم در مجلس، "صنعت" نفت ایران در روز ۲۹ اسفند سال ۱۳۲۹ "ملی" می‌‌شود. اما مشکل از همان ابتدا آغاز می‌شود؛ کسی از "ملت" از "صنعت" و سازوکارهای آن سر درنمی‌آورد. تصور عمومی از نفت، چاهی بود که از آن پول نقد بالا می‌آمد که کافی بود سر آن چاه خودمان بنشینیم و پولها را کامل و برای کشور خودمان جمع کنیم.
چنین توهم و ساده انگاری از دنیای نوین و مناسباتش، کرد آنچه بر سر اقتصاد ایران دوره مصدق آمد وسرانجامش به آنجا رسید که یک نفر خارجی با یک چمدان پول توانست دولتی ملی را طی صبح تا بعدظهری سرنگون کند. پس از شصت سال اما، واقعیتی که امروز شاهدیم این است که در نهایت نه تنها ایران آبادان نشده، آبادان هم ویران شده (این لینک را ببینید که ما ایرانیان در حفظ و نگاه‌داری همان ساخته‌های انگلیسی آبادان چه کرده‌ایم).
حدود ۳۵ سال پیش نیز در کشور ۳۵ میلیونی ایران، در پی رشد اقتصادی مملکت و بهبود اوضاع معیشتی، باز توهم دیگری صورت گرفت. با رشد قیمت نفت و توجه دولت به مدیریت و نهادسازی و رشد اقتصادی کشور و بهبود اوضاع اقتصادی، وضع رفاهی و اقتصادی مردم نسبت به نسل قبلشان بسیار بهتر شد. در طی چنان سرعت رشدی، عامه به توهمی فرو رفتند که اوضاع به اندازه بایسته و شایسته خوب نیست؛ ثروت و امکانات کشور بیش از این حرفهاست و اگر شاه مملکت {با تحصیلات بین‌المللی و داشتن ۵ سر عائله}، تعطیلاتش را در خارج می‌گذراند و کاخ ییلاقی و قشلاقی دارد، آنها نیز {با تحصیلات ابتدایی و داشتن ۸ سر عائله} باید از امکانات مشابه برخوردار باشند و انصاف این نیست که شششان گرو هشتشان باشد. از دید آن ایرانی اگر اوضاع آرمانی و ایده‌آل نبود، پس ثروت‌های مملکت داشت توسط شاه و اطرافیانش غارت می‌شد. {جایی در مستند «ملکه و من» کار ناهید پرسون فیروزآبادی، فرح پهلوی از ناهید می‌پرسد چرا با نظام سلطنتی مخالف بودی؟ ناهید که در زمان انقلاب اعلامیه پخش می‌کرده و ماشین آتش می‌زده و در جای‌جای فیلم اعلان کرده که از رژیم شاه متنفر بوده می‌گوید: پدرم سل داشت، مادرم فرش می‌بافت تا خرج هشت فرزندش را درآورد، و ما بسیاری روزها غذا «نان و دندان» داشتیم یا هیچ چیز. در همان حال در تلویزیون، ملکه را می‌دیدیم که شاد و خندان با فرزندانش در سبزه‌ها بازی می‌کند و غصه‌ای ندارد. لجمان می‌گرفت…}
با دامن زدن به چنین توهمی توسط قدرت‌طلبان سیّاس، ملتی به خیابانها ریختند و در کشوری با طراز اقتصادی بسیار خوب انقلابی اساسی کردند. اندکی بعد رهبر انقلابشان هم، همنوا با آنان، طی فتوایی هم گوشت یخی را حرام اعلام کرد، و هم دستور صادر کرد که همه بی‌خانمان‌ها و زاغه‌نشینان مسکن دار بشوند { همه محرومان باید خانه داشته باشند ، هیچکس در هیچ گوشه مملکت نباید از داشتن خانه محروم باشد . بر دولت اسلامی است که برای این مسئله مهم چاره ای بیندیشد و بر همه مردم است که در این مورد همکاری کنند.} فرمان تاریخی رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (ره) ، در خصوص تاسیس بنیاد مسکن انقلاب اسلامی، ۲۱ فروردین ۱۳۵۸
چنان تصوری از ثروت تا مدتها ادامه داشت و حتی تا چند سالی پس از انقلاب نیز دغدغه دولت مصادره و بازگرداندن "میلیاردها دلار" اموالی که شاه به غارت برده بود به ایران بود، و تا همین اواخر هم حرف از آزادی اموال بلوکه شده ایران در امریکا هست (که واقعیت این است که چنان اموالی وجود ندارد و بخش عمده‌ آن تحت قرار داد الجزایر، با امضای بهزاد نبوی و نخست وزیر رجایی، صرف بازپرداخت شکایات شرکت‌های امریکایی {به علت عدم اجرای مفاد قراردادهایشان توسط طرف ایرانی}، و شاکیانی که اموالشان توسط دولت مصادره شده‌بود، شد). تا سالیانی بعد انقلاب مردم منتظر بودند که ببینند چه شد آن ثروتی، که اغلب آن را شاه غارت می‌کرد و اندکی را صرف بهبود قابل توجه آنان کرده‌بود. با شروع جنگ و بحرانی شدن اوضاع و طول کشیدن آن اما چنان خاطره و انتظاری از حافظه مردم محو شد.
امروزه هم اگر با یک ایرانی نوعی دم‌خور بشوید هنوز می‌شنوید که در تصور او، ایران یکی از غنی‌ترین ممالک دنیا در داشتن منابع طبیعی و ثروتهای گوناگون است {البته ایرانی به تلاشی و زحمت و سرمایه‌گزاری و هزینه‌ای که برای استخراج و فرآوری آن ثروتها باید بشود توجه و آگهیی ندارند}، لذا ثروت و امکانات کافی برای زندگی آسوده در مملکت موجود است؛ اگر تاکنون چنین نشده لابد توطئه خارجی یا داخلی است که نگذاشته همه دارا و خوشبخت بشوند و با خنثی کردن توطئه ها، ایرانی سرانجام به زندگی و رفاهی که شایسته اوست خواهد رسید.
مطابق این تصور، ثروت‌های خدادادی طبیعی مساوی پول نقد است و احتیاجی به صرف هیچگونه هزینه، زحمت، سرمایه‌گذاری، مدیریت، فرآوری و بهینه‌سازی و … اضافی ندارد؛ هدیه‌ایست الهی که نصیب نسل ایرانی شده‌است. با وجود این تصور، اگر حرکتی اجتماعی در راستای دریافت آن ثروت باشد، ایرانی با ایرانی به سازش می‌رسد و همراه می‌شود و جنبشی حتی مثل جنبش مشروطه شکل می‌گیرد. در راستای این تصور اگر عاملی خارجی نیز به فردی ایرانی وعده آن را بدهد، آن ایرانی همراه او می‌شود تا به "حق خدادادش" برسد و چنین چیزی را خیانت نمی‌پندارد (و این تعبیر وجود انبوه دولتمردان خاینی‌ست که در ایران داشته‌ایم که منافع شخصی را بر هرچیزی مقدم داشتند).
چنین تصوری از فرایند تولید ثروت، حتی در زبان فارسی هم ردپایش را گذاشته است؛ آنجا که فارسی زبانی می‌گوید "پول درمی‌آورد"، در مقابل انگلیسی زبانی که "پول می‌سازد (to make money)". در تصور و ذهنیت ایرانی پول و سرمایه کمیتی است با مقدار محدود که از جایی درمی‌آید و جیب به جیب می‌شود تا در نهایت به جیب کسی می‌رود؛ با همین تصور اگر سرمایه‌داری پولدار است حتماً به قیمت حق‌خوری و فقیر کردن جمعیتی دیگر به آن سرمایه رسیده است و لذا سرمایه‌دار و ثروتمند در ایران از لحاظ اجتماعی منفور است؛ {همین استدلال هم پایه مصادره اموال سرمایه‌داران و فراری دادن کارآفرینان صاحبان سرمایه در ابتدای انقلاب بود و بسیاری صنایع رو به رشد در ایران به آن استدلال مصادره و ملی و در نهایت "ور"شکسته شدند، از صنایع کفش ملی بگیر تا ایران خودرو و حتی آدامس خروس‌نشان}
امروزه مشکلات اقتصادی، کمی، اندکی، ایرانیان را با واقعیت امور آشنا کرده‌ است که پول از زیر بوته سبز نمی‌شود؛ آشناشدن قشری از جوانان با دنیای نوین و مناسبات جهانی آنها را به این واقعیت رسانده که دنیای اقتصاد، دنیایی بر پایه واقعیت‌های علمی و هزینه و سرمایه‌گذاری و امکانات و واقعیات موجود است و جریان امور به همان سادگی تصور پدرانشان نیست. امکانات کشور محدود است و برای تولید پول و سرمایه باید هدف داشت، برنامه ریخت، استراتژی تعیین کرد، همکاری داشت، و در راستای آن عرق ریخت و تلاش کرد.
اما در لایه‌های مختلف جامعه و حکومت چنان توهمی -ثروت و امکانات غنی ملی در انتظار استخراج- پابرجاست. رهبر حکومت همین اواخر فرمودند:

«جمعيت كشور، هفتاد و پنج ميليون. البته بنده همين جا عرض بكنم؛ من معتقدم كه كشور ما با امكاناتى كه داريم، ميتواند صد و پنجاه ميليون نفر جمعيت داشته باشد. من معتقد به كثرت جمعيتم. هر اقدام و تدبيرى كه ميخواهد براى متوقف كردن رشد جمعيت انجام بگيرد، بعد از صد و پنجاه ميليون انجام بگيرد!»
چنین توهم ایرانی از ثروت و نادانی از سازوکار تولید آن، می‌تواند باعث رفتارها و تصمیم‌های اشتباه در حد ملی شود (و شده‌است). شاید توهم همین غرق در ثروت‌های ملی بودن و خماری ناشی از آن است که ایرانیان را چنین به تن‌آسایی سوق داده‌است؛ متوسط کار مفید یک کارمند ایرانی بین یک تا دوساعت است-در مقابل ۷-۸ ساعت کار در کشورهای مدرن- و سرانه مطالعه او در حد چند دقیقه در روز -در مقابل بیش از یک ساعت مطالعه روزانه مردم در کشورهای مدرن-!
بر ماست که عینک خیال را در مشاهده حقیقت از چشم ایرانیان برداریم و از رویای شیرین ثروت ایرانی بیدارشان کنیم.

Labels: , , , , , , , ,

2011/07/06

مساله حجاب، مساله‌ای دینی یا مساله دینداران؟

مساله حجاب- به طور اخص، اجباری بودن حجاب زنان- و دیدگاه حکومتی جمهوری اسلامی ایران به آن، به نظر من دو منشا می‌تواند داشته باشد:
۱) منشا دینی:
عده‌ای معتقدند بی‌حجابی مساله‌ای منکراتی و ذیل گناهان است؛ یعنی چیزی مشابه غیبت، زنا، دروغگویی و .... همچنین عقیده دارند که حجاب مانند نماز و روزه امر واجب دینیی است. عده‌ای با این نگاه و با گوشه‌چشمی به قاعده فقهی امر به معروف و نهی از منکر، برخورد با بی‌حجابی را از وظایف حکومت دینی می‌دانند و چرایی حجاب اجباری را پاسخ می‌گویند.
از نگاه بنده، چنین استدلال و دیدی صائب نیست؛ از دید دینی، واجبات دینی برای آن به وجود آمده‌اند تا افراد، مومنانه، با انتخاب و اختیار، به انجام آن مبادرت بکنند و پاداش آن را نیز از پروردگارشان طلب کنند، یا شیوه دیگر را برگزینند و عواقب دنیوی و اخروی آن را هم به جان بپذیرند. یعنی مثلاً اگر در خانواده‌ای پدری مستبد فرزندان را به زور به نماز وادارد، آن نماز تا با اعتقاد قلبی فرزندان همراه نباشد، اجر و پاداشی چندان نخواهد داشت. به همین منوال اگر واجبات دینی هم در جامعه‌ای با زور حکومتی اجبار و انجام شوند، اجرای آنها لطفی نخواهد داشت، در مقایسه با جامعه‌ای دیگر که از روی اعتقاد فردی و قلبی بدانها روآورده است. به بیان دیگر حداکثر وظیفه بایسته حکومت دینی، می‌تواند تشویق و فرهنگ‌سازی برای هدایت مردم به سوی انجام واجبات دینی، از روی عقیده قلبی‌شان، باشد و نه بیش. بنابراین از دید منطقی حجاب -و دیگر واجبات دینی- نمی‌توانند اجباری باشند وگرنه با فلسفه وجودی خود  در تناقض می‌افتند.
۲) مساله افراد دینی:
عده‌ای نیز بحث افراد دیندار را مطرح می‌کنند؛ این که افراد دیندار نمی‌خواهند در جامعه‌ای باشند که چشمشان به بی‌حجابی و فحشا بیفتد. همان چیزی که گاهی از آن به عنوان امنیت اجتماعی مومنان یاد می‌شود. ریشه این مساله‌را شاید به مجمل‌ترین صورت محسن قرائتی در این  سخنرانی‌اش شکافته‌ باشد:

( گفتاری از حجت الاسلام والمسلمین محسن قرائتی؛ به این مضمون درباره حجاب: مثلا مردی زنی دارد كه نمره اش ۱۴ است. اگر زن ها بی‌حجاب بیایند توی كوچه و خیابان آن مرد چشمش به زن‌هایی می‌افتد كه نمرهٔ بالاتری دارند. مثلا زنی را می‌بیند كه به لحاظ تیپ و زیبایی نمره اش ۱۶ است یا ۱۸ است و اعصابش خورد می‌شود و با خودش وارد جنگ می شود كه این چه زنی است كه من گرفته‌ام؟ همین می‌شود كه وقتی به خانه برمی‌گردد تا زنش حرف می‌زند مرد شروع به داد و هوار می‌كند. چرا كه در بیرون از خانه زن‌هایی دیده كه نمرهٔ بهتری از زنش داشته‌اند. مثل این كه كسی توی ماشین معمولیش نشسته و در خیابان هی چشمش دنبال ماشین های مدل بالاتر است و دائما می گوید ببین این بی ام و و یا بنز فلان مدل را؟)
خلاصه مطلب این‌که مومنانی هستند که کنترل چندانی بر نفس ندارند؛ پس باید جامعه را کنترل کرد تا کار بر آنها آسان شود!
از دیدگاه روانشناسی اجتماعی، معمولاً ازدواج قشر مذهبی نه بر اساس علاقه فیزیکی و جنسی و عشق و عاشقی،‌ بلکه بیشتر بر اساس خواستگاری سنتی، بده‌بستانهای درون خانواده‌ای، توصیه و انتخاب والدین و ... انجام می‌شود و نتیجهٔ آن می‌شود زن و شوهری که تا قبل ازدواج چندان همدیگر را ندیده‌اند و گاه اصلاً همدیگر را "انتخاب" نکرده‌اند، و لذا شاید به هم کشش و جاذبه جنسیی نداشته باشند و از قیافه و ظاهر یکدیگر خوششان نیاید. زنان این قشر-با فرض این‌که کمتر در اجتماع ظاهر می‌شوند-  چندان مشکلی نخواهند داشت و شوهرشان را آقا و برترین می‌بینند. اما مردان و جوانان این قشر که در جامعه چشمشان به دیگر زنان  خوش بر و رو و بی‌حجاب بیفتد چندان احساس خوشایندی از آن نخواهند داشت؛ چنان‌که حجت الاسلام قرائتی هم با تشبیه ساده خود آن را در ویدئو مذکور توصیف کرده‌است. زنان این مردان هم البته ترجیح می‌دهند نگاه مردانشان به چنان زنانی نیفتد و پایش بیفتد در گشتهای ارشاد شاید جدی‌تر از مردان به مبارزه با بدحجابی می‌پردازند.
در حکومت قبلی و وقتی قشر مذهبی قدرت اجرایی نداشت، راه حل این مشکلش را در عدم تعامل با قشر دیگر می‌دانست و بنابرآن در شهرها و جامعه محلات قشر مذهبی و اقشار دیگر جدا بود. با وقوع انقلاب سال ۱۳۵۷ و قدرت گرفتن مذهبیون، سالهاست که مساله حجاب و اجبار آن با قدرت تعقیب می‌شود و هنوز که هنوز است مساله روز جامعه‌ای مانند ایران است.
***
پس‌نوشت: در راستای تقویت فرضیه دوم، در فقه اسلامی حجاب بر اقلیت‌های دینی و غیرمسلمانان واجب نیست؛ اما در جمهوری اسلامی حتی سر جهانگردان خارجی با بازده اقتصادی مورد نیاز کشور نیز حجاب می‌افکنند. واضح است چنین رفتاری نمی‌تواند منشا دینی داشته باشد و فرضیه دوم را تقویت می‌کند.

Labels: , , , , , ,

2011/04/29

غذا: نان و دندان

در مورد عوامل نارضایی مردم از رژیم سلطنتی و انقلاب ضدسلطنتی متعاقب آن قبل‌تر هم نوشته‌بودم. امروز فیلم دیدنی ملکه و من ساخته ناهید پرسون سروستانی را می‌دیدم. فیلم مستندی‌است از ملاقات مستندسازی گریخته از ایران که ساکن سوئد است، که با ملکه کشوری که با نظام آن مخالف بود ملاقات می‌کند و تجربه گریزشان از کشور را مرور می‌کنند.
جایی از فیلم که نظر مرا گرفت آن بود که فرح پهلوی از ناهید پرسید چرا با نظام سلطنتی مخالف بودی؟ ناهید که در زمان انقلاب اعلامیه پخش می‌کرده و ماشین آتش می‌زده و در جای‌جای فیلم اعلان کرده که از رژیم شاه متنفر بوده می‌گوید: پدرم سل داشت، مادرم فرش می‌بافت تا خرج هشت فرزندش را درآورد، و ما بسیاری روزها غذا «نان و دندان» داشتیم یا هیچ چیز. در همان حال در تلویزیون، ملکه را می‌دیدیم که شاد و خندان با فرزندانش در سبزه‌ها بازی می‌کند و غصه‌ای ندارد. لجمان می‌گرفت...
چنین طرز فکری، به نظرم طرز فکر رایج مردم ایران آن روز بوده، مردمی که عقلشان قد نمی‌داده که به آن فکر کنند که چرا پدر و مادرشان هشت فرزند به دنیا آورده‌اند بدون پشتوانه مالی، اما غبطه آن را می‌خوردند که چرا مانند خانواده سلطنتی رفاه و آسایش ندارند. تریبون‌هایی هم تبلیغ می‌کرده‌اند که ثروت مملکت را شاه برای خودش می‌برد و به مردم نمی‌دهد؛ اگر شاه برود همه به رفاه می‌رسند و این وطن وطن می‌شود. نتیجه هم شد آنچه که شد و بر مملکت رفت آنچه رفته تاکنون.

Labels: , , , , ,

2011/03/16

منطق قدیم یا استدلالهای جهان سومی:

در دوران قدیم و با توجه به امکانات و موضوعات محدود آن زمانه، استدلالهایی به‌کار می‌رفت که در آن محیط و زمان صحیح به نظر می‌رسید؛ اما در حال حاضر چنان استدلالهایی لزوماً معتبر نیستند.
نمونه استدلالهایی که در قدیم معتبر بودند:
۱- عالم بی‌عمل به زنبور بی عسل می‌ماند (علم عالم بی‌عمل فایده‌ای ندارد)
۲- فلانی اگر راست می‌گوید (در مورد عدم انجام فلان کار) پس چرا خودش آن‌کار را می‌کند؟ -لذا حرفش صحیح نیست و ارزشی ندارد-
۳- من خودم اصفهانی هستم؛ تو می‌خواهی در مورد اصفهان به من مطلب یاد بدهی؟!؟
۴- من خودم تاکنون چندین بنا ساخته‌ام، تو چگونه می‌خواهی در مورد ساختمان‌سازی اظهار نظر کنی؟!؟
۵- حالا تو شاید چیزهایی را خوانده‌باشی، اما من خودم تجربه شخصی دارم.
۶- تا چیزی را خودت تجربه نکنی، اساساً در مورد آن چیزی نمی‌دانی.
۷- حرف افراد مُسن حجت است و احترامشان واجب (چون بیشتر از جوانان می‌دانند) و تجربه و پختگی با سن بدست می‌آید.
۸- من زمانی در فرنگ بوده‌ام،‌ پس بیشتر از تو در مورد فرنگ می‌دانم.
۹- من به فلانی که از قشر رنج‌کشیده است رای می‌دهم و از او طرفداری می‌کنم چون همدرد ماست و گره کار ما را بهتر می‌گشاید.
***
شاید بتوان اساس استدلالهای بالا را بنا بر مُرجّح دانستن تجربه بر دیگر طرق کسب دانش دانست. در دوران قدیم که وسایل ارتباطی و رسانه‌ها چندان توسعه نیافته‌بودند و درصد افراد با سواد قابل توجه نبود و کتابها و مطالب در دسترس نبود، تنها راه کسب دانش، تجربهٔ‌دست‌اول داشتن بود. (البته اطلاعات عمومیی از طرقی بین عامه مردم وجود داشت که مثلاً فلان قارچ سمی‌است و ماست و سرکه با هم نمی‌سازند).
سعی می‌کنم موارد بالا را از دید امروزی بررسی کنم و ارزش آنها را بسنجم:
۱ و۲- فرض کنید پزشکی به ما توصیه می‌کند که سیگار نکشیم -در حالی که خودش سیگاری است- یا این‌که برای تقویت بیناییمان فلان کار را بکنیم -در حالی که خودش عینکی است-.
نکته کوچک این است که اینکه حرفی درست یا غلط است سوای این است که گوینده آن خودش آن را انجام می‌دهد یا نمی‌دهد. این که کسی به علمش عمل نکن آن علم را از درجه اعتبار ساقط نمی‌کند. اگر حرفی با عقل و منطق و تجربه جمعی جور درمی‌آید، قبول آن بسته به گوینده آن نباید باشد.
۳و ۴- امروزه می‌توان با مطالعه کتابها -که هر کدام خود مجموعه‌ای مرتب از تجربیات مختلف هستند- به نتایج تجربیات مختلف -بدون پرداخت هزینه واقعی تجربه‌کردن تک‌تک آنها- دست یافت. این امر برای افراد دوران قدیم تا حدی غیرقابل هضم به نظر می‌رسید؛ اما اکنون کاملاً قابل تصور است که اسلام‌شناسی یهودی بهتر از یک فرد مسلمان معمولی با جزییات دین اسلام آشنا باشد، یا اینکه ایرانشناسی غیر ایرانی بهتر از بسیاری ایرانیان با فرهنگ و تاریخ ایران آشنا باشد.
۵و۶- تجربه شخصی در نهایت یک تجربه برای یک شخص است، اما علم امروز ناشی از مجموعه بسیاری تجربیات مختلف در افراد مختلف، در موارد مختلف و زمانهای متفاوت است. یعنی اگر کسی در موردی مطالعه می‌کند و می‌آموزد به نتیجه بسیاری تجربیات دست می‌یابد که برای فردی در دنیای قدیم قابل تصور نبود. تصور این که تجربهٔ‌شخصی بر مطالعهٔ‌اصولی ترجیح دارد امروزه امر درستی نیست.
۷- همانطور که در بالا آوردم در دنیای دیروز، کسب معرفت تنها از راه تجربه ممکن بوده و امری زمان‌بَر بوده و انباشت آن تنها با گذر زمان میسر می‌شده؛ لذا غیر قابل تصور بوده که جوانی بیشتر از فرد مسنی بداند. اما امروزه با در دسترس بودن منابع دانش، نتایج تجربیات در دست کسانی است که به منابع آنها بیشتر مراجعه کرده باشند، نه افرادی که خود به تجربه کردن آنها -که کاری هزینه‌بر است- دست یازیده باشند. بنابرهمین حقیقت است که امروزه بسیاری از جوانان را می‌بینیم که در بسیاری علوم سرآمد بسیاری از ریش‌سفیدان آن علوم هستند، مخصوصاً اگر خود آن علوم، علومی در حال رشد شتابنده باشند.
۸- در دنیای قدیم، صِرف عمل تجربه به خودی خود امری ارزشمند به شمار می‌آمد و قابل ارجاع و افتخار -شاید از آنجا که بسیاری تجربیات گرانبها بوده‌اند- مثلاً برای کسی که هزینه زیادی کرده و به فرانسه رفته و در موزه لوور تابلوی لبخند ژوکوند را دیده است، دشوار است قبول کردن این که امروزه می‌تواند فرد دیگری از پای رایانه‌اش تکان نخورده باشد و هزینه زیادی نداده باشد، اما نه تنها تصویر واضح‌تری از لبخند ژوکوند روی رایانه‌اش دیده باشد، بلکه در مورد آن نیز بیشتر خوانده باشد و بداند. حال آنکه چه مقدار صِرف دیدن ارزشمند باشد در مقابل مطالعه و دانستن چیزی، امر دیگری است.
۹- در دوران قدیم که کارها تخصصی نشده بودند، راه آموختن امور تجربه کردن مستقیم آنها بود. یعنی تا کسی مثلاً دستش نمی‌شکست، گذارش به شکسته بندی نمی‌افتاد و لذا درمورد شکسته‌بندی و شکستگی استخوان چیزی نمی‌دانست. بنابراین مراجعه به کسی که قبلتر تجربه مشابهی داشته و "دردکشیده" باشد امر موجهی بود. امروزه اما بسیاری معارف را می‌توان بدون تجربه کردن آنها فراگرفت و مثلاً دیگر کسی در مراجعه به پزشک معالجش برای رفع گرفتگی عروقش دنبال پزشکی نمی‌گردد که خود تجربهٔ‌ گرفتگی عروق داشته باشد! یا رهبر سیاسیی لازم نیست خودش از طبقه محروم باشد تا بتواند به بهترین روش حقوق طبقه محروم را از طریق دیپلماسی در عرصه سیاسی احقاق کند. متاسفانه هنوز در جهان سوم و در تبلیغات انتخاباتی رنج‌کشیدگی یک ارزش محسوب می‌شود و تجربه زندگی و تحصیل در غرب یا رفاه ردگی یک ضد ارزش. انقلاب ضدسلطنتی سال ۱۳۵۷ نمونه واقعی خیزشی مردمی بود که با چنین استدلالی قدرت را از دست قشر نخبه و درس‌خوانده خارج کردند و به دست افرادی از جنس خودشان دادند، تا جریان کارها را به زعم ایشان به نحو بهتری و به نفع ایشان پیش ببرد. نتیجهٔ آن که چه شد،‌اکنون مردم ایران شاهد آن هستند.

Labels: , , , , , , ,

2010/08/23

یاد باد آن روزگاران؟

۱- کتابهای درسی دوران دبستان ما مملو از داستان‌ها و قضایایی بود که در روستا و محیط غیر شهری جریان داشتند؛ از حسنک کجایی بگیر تا کوکب خانم و چوپان دروغگو، تا آن مرد با اسب آمد و خوشا به حالت ای روستایی. معلومم نشد بنا بر چه اهدافی مولفان کتب درسی چنان نوستالژیک به زندگی روستایی ارجاع می‌دادند.
۲- فضای روشنفکری ما در دوران آزادی‌های نسبی فرهنگی قبل انقلاب، ساختاری ضدمدرن و واپس‌گرا بود؛ از ساخت و استقبال از فیلمهایی مانند آقای هالو (تقابل رذالت شهری و سادگی روستایی) و قیصر (تبلیغ ناکارآمدی نهادهای مدنی و لزوم مقابله فردی برای احقاق حق) بگیر تا کتابهایی که نوشته می‌شدند از قبیل غرب‌زدگی آل‌احمد و آنچه خود داشت احسان نراقی. همه باز هم حسرت دورانی را در دل مخاطبان زنده می‌کنند که از دستشان رفته بود.
۳- انقلاب سفید شاه و اصلاحات ارضی متعاقب آن بسیاری روستانشینان را صاحب مال کرد؛ رعیتی که پیش از آن از خود چیزی نداشت اکنون صاحب مالی بود که قدرش برایش شناخته نبود. متعاقب توسعه اقتصادی دهه پنجاه از پس افزایش قیمت نفت بسیاری روستاییان اموالشان را تبدیل به پول کردند و ساکن شهرها -اغلب حاشیه‌شان- شدند و از آنجا که تخصصی -به معنای مدنی- نداشتند، مشغول مشاغلی شدند که به دلالی و بعدها کار آزاد معروف شد.
ارمغان این افراد برای جامعه شهری تزریق فرهنگ روستایی به محیط شهری و کندکردن خدمات نهادهای شهری -که برای مقیاسی متفاوت طراحی شده‌بودند- بود. درآمدی کاذبی که چنین قشری از دلالی به دست می‌آورد -در آن دوران رونق اقتصادی- باعث شد که برای همیشه امر بازگشت را امری خاتمه یافته بداند و در حسرت (کاذب) زندگیی که داشتند بماند. یک‌کلاغ‌چل‌کلاغ‌های آن افراد از شرایط موجودشان، هر چه بیشتر روستاها را خالی کرد و مردمانی مولد را که به کشاورزی و دامپروری می‌پرداختند به واسطه‌گران و دلال‌های شهری و صاحبان دیگر مشاغل کاذب -که پول تولید نمی‌کنند- تبدیل کرد.
۴- انقلاب ضد سلطنتی هم چندی بعد به سامان رسید؛ به قوت عامه‌ای که تصور می‌کردند که شاه به اندازه کافی به آنها نمی‌دهد و لابد آن بالاها چه بریز و بپاشی هست که در پایین به آنها چنین می‌رسد (به زعم آنها کم،‌ در مقایسه با سطح زندگی پدرانشان البته غیرقابل مقایسه). ملتی اشکنه‌خور که شاید ماهی یکبار گوشت نصیبشان می‌شد -از نسل پدربزرگها صادقانه بپرسید- اکنون هرروز انتظار چلوکباب داشتند. روحانیت هم به پشتوانه مذهبی بودن مردم سوار بر موج نارضایتی مردم شدند و با لطایف‌الحیل سکان را به دست گرفتند. (سخنرانی آیت‌ا... خمینی در نخستین ساعات ورودش مملو است از وعده‌های مجانی کردن برای مردم، و همچنان در ماههای اول وعده صاحب‌خانه کردن تمام مردم می‌دهد،‌ داد سخن گفتن از ستاندن حق مستضعفان و کوخ نشینان امری روزمره بود و حتی آیت‌ا... خمینی طی فتوایی گوشت یخی را حرام اعلام می‌کند.)
با قدرت گرفتن روحانیتی که چیزی از اصول دیپلماتیک نمی‌دانستند و تنها رویای مدینه‌النبی و حکومت اسلامی داشتند و شائبه اقتصاد و علم اسلامی هم داشت، سبوعیت‌هایی انجام گرفت که در قرن بیستم درون کشوری مانند ایران انتظار نمی‌رفت. بسیاری از ترس جان، مایملک را رها کردند و از کوه و دشت و کمر به دیگر کشورها پناهنده شدند و آغوش بسیاری از کشورهای غربی پذیرای آنها شد. مهاجرت اجباری این دسته و دل‌کندن اجباریشان از گذشته‌شان باز نوستالژی دیگری آفرید،‌ تصور ایران قبل از انقلاب به عنوان دوره‌ای طلایی و قبله آمال.

یک‌کلاغ‌چل‌کلاغ‌های آن مهاجران درباره شرایطشان در خارجه البته از گوش دیگر ایرانیان پنهان نماند و بعد از اتمام جنگ و ثبات نسبی کشور، بسیاری از ایرانیان را ترغیب به مهاجرت قانونی به کشورهایی مانند استرالیا و کانادا کرد. بعد از اندی که این دسته از ایرانیان هم جاگیر شدند باز حکایت تکرار شد، حسرت روزگار از دست رفته و صفای زندگیی که داشته‌اند. طرفه این‌که این دسته هیچ منعی برای بازگشت به وطن نوستالژیکشان نداشتند.
۵- در مباحث بسیار می‌بینم طرح این مطلب را که در دوران گذشته/دنیای سنتی نگاه به مسایل مادی نبوده و معنویت در فضا/روابط موج می‌زده‌است. اساس چنین تصوری برایم روشن نیست و شاید چند خاطره مبهمِ ناقل، منشا آن تصور بوده‌باشد. در دنیا و دورانی که اغلب وقت و دغدغه مردم به تامین معاش و نمردن از گرسنگی و قحطی و خشکسالی و بیماری‌های همه‌گیر مشغول بوده و خرافات و دشمنی‌ها بیداد می‌کرده تا جایی که مثلاً سرِ نوبت آبیاری زمین با بیل همدیگر را می‌کشته‌اند (داستانها را رها کنید که از فرط کم‌یابی داستان شده‌اند)، حال چه مایه این‌ زندگی‌ها مملو از معنویت بوده و نگاه مردم به مسایل مادی نبوده بر من معلوم نیست.
۶- حسرت وضع پیشین (به لاتین Status quo ante) شاید امری عمومی باشد که ریشه در طبیعت آدمی داشته باشد و چه بسا منشا روایت هبوط آدم از فردوس برین هم بوده‌باشد. هرچه باشد جدی‌گرفتنش و غرق فریبش شدن جز ایجاد نشئه‌ای لذت‌بخش برای دقایقی سودی ندارد.
این سودای بازگشت به دوران گذشته و اصول فراموش شوده -چه ایران نوستالژیک ذهن‌ها باشد چه دوران طلایی امام یا اسلام ناب محمدی- و تصور این‌که هر چیزی اصلی و واقعیتی دارد که از دسترس ما خارج ‌است و یا اینکه ما خودمان همه‌چیز -یا مشابهشان یا حتی اصلشان- را قبلاً داشته‌ایم از حربه‌های ذهنی انسان محرومِ محدود برای آرامش اوست؛ وگرنه انسان پویای ِسازنده، مدینه آرمانی‌اش را می‌سازد و هرچیز را جای خودش قرار می‌دهد و به‌جای خیالبافی و داستانسرایی و سخنرانی، کاری می‌کند، هرچند اندک و ناچیز؛ چنان که در جوامع دیگر کرده‌اند و می‌کنند.

Labels: , , , , , ,

2010/07/02

در معنای مباحثه:

بحث کردن درباره موضوعات پیش روی یکی از شیوه‌های افزایش اطلاعات و دانستن دیدگاه‌های مختلف نسبت به موضوعات مختلف است. اگر چنین امری به طور صحیح انجام پذیرد یکی از لذت بخش‌ترین شیوه‌های تعاملی دو اندیشه و طرز تفکر خواهد بود؛ اما متاسفانه بسیار می‌بینم که بسیاری، فرق بحث و مجادله را نمی‌دانند و بحث روی موضوعات مختلف را راهی برای اثبات خود می‌دانند.
مباحثه روی مواردی انجام می‌شود که افراد روی آن اطمینان ندارند وگرنه اگر طرفین بحث روی نظر خود اطمینان صددرصدی دارند، نام گفتگوی طرفین مجادله است و نه مباحثه؛ مثلاً اگر طرفی اطمینان دارد که الآن شب است و دیگری ایمان دارد که الآن روز است، جای بحثی نمی‌ماند، چون هر دو بر عقیده خود ثابت‌قدمند و گفتگوی ایشان کاری جز اتلاف وقت نیست.
همینطور است گفتگوی یک فرد غیرمتعصب با یک دیندار معتقد، که دین‌دار معتقد در اصول باورهای خودش هیچ‌گونه تشکیکی قبول ندارد و راه نمی‌دهد.
یکی از مشکلات مناظره افراد دانا و منطقی با افراد عامی این است که افراد عامی روی نادانسته‌های خود پافشاری می‌کنند و از صحت آن مطمئن هستند و حاضرند پای آن‌ها هزینه بدهند، در حالی‌که افراد دانای منطقی همیشه در دانسته‌هایشان اما و اگر را ممکن می‌دانند و می‌دانند در چیزی قطعیت وجود ندارد -الا عدم قطعیت- و چنین است که اکثر اوقات چنین بحث‌هایی به نتیجه نمی‌رسد.
مشابه این قضیه در درگیری‌های بین مردمان دو طبقه اجتماعی رخ می‌دهد؛ شعور، شخصیت و نجابت چیزهایی می‌شوند که به واسطه آنها انسانهای باشعور، باشخصیت و نجیب در مقابل انسانهای بی‌شعور، بی شخصیت و نانجیب، کوتاه می‌آیند و گاه، در بزنگاه‌هایی تاریخی، چنان مردمان دون‌مایه‌ای بانی سرنوشت همه می‌شوند و مایه سرافکندگی تمام مردم می‌شوند.

Labels: , , , , , ,

2010/04/04

جمهوری اسلامی، آری یا نه؟

این روزها سالگرد روزی بود که در سال ۱۳۵۸ مردم ایران پای صندوق‌های رای دادند که در مورد شکل حکومتی کشور پس از انقلاب ضدسلطنتی، نظر آری یا نه خودشان را در مورد جمهوری اسلامی ابراز کنند.
اینکه چگونه از میان بسیاری گروه‌ها که در برانداختن رژیم سلطنتی دخیل بودند، و بسیاری وعده‌ها و آرمانهایی که تبلیغ می‌کردند چگونه شد که ثمره انقلاب مردمی ضد سلطنت با آرزوها و آمال مختلف به دست روحانیونی با اندیشه برپایی حکومت اسلامی افتاد، موضوعی است که هنوز روی آن باید مداقه کرد.
شاید نخستین لغزش وقتی بود که -چنانچه هاشمی‌رفسنجانی در خاطراتش نقل می‌کند- آیت‌ا.. خمینی با عجله اصرار داشت که از رادیو تلویزیون پخش شود که رادیو، رادیوی صدای انقلاب اسلامی (و نه چیز دیگری) است و نتیجه تکرار آن تبلیغ ضمنی این است که حتی امروزه هم باور بسیاری ‌است که انقلاب مردم ایران در سال ۱۳۵۷ برای سرنگونی حکومت سلطنتی، انقلابی اسلامی و به رهبری آیت‌الله خمینی بوده‌است.
دیگر رفتار هوشمندانه روحانیت حاکم برای کنار زدن دیگر گروه‌های شریک در انقلاب‌ ضد سلطنتی، بر پایی نمایشی با عنوان رفراندوم برای کسب مشروعیت مردمی بود؛ روز دوازده فروردین ۱۳۵۸، خیل مردم ایران به نمایشی پیوستند که بیشتر به یک بیعت تاریخی می‌نمود تا یک رفراندوم. در حقیقت انتخابی در کار نبود و مردم تنها به انتخاب گزینه جمهوری اسلامی سوق داده می‌شدند. شکل رای گیری «جمهوری اسلامی، آری یا نه؟» شکلی است که شق دیگری را برای انتخاب حکومت متصور نکرده‌است و چنین شکلی که مردم را بین انتخاب شیوه‌ای معلوم و یا تن‌دادن به شیوه‌ای نامعلوم مخیر می‌کند، از لحاظ روانی توده‌های مردم را به انتخاب پاسخ آری متمایل می‌کند.(*)
مشابه چنین رفتاری چنان است که از جمعی گرسنه پرسید که: «اشکنه، آری یا نه؟» و وقتی قریب‌به‌اتفاق جمع اشکنه را انتخاب کرد، به آنها اشکنه خوراند و از لحاظ اخلاقی هم توجیه کرد که آنها که چیز دیگری -مثلاً چلوکباب- را برای غذا در رفراندومشان انتخاب نکرده بودند!!
خلاصه برگذاری چنان بیعتی در جمعیتی با درصد بی‌سوادی حدود ۵۵ درصد، در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی تبدیل به رفراندوم ملت ایران برای تعیین نوع حکومت و رای قاطع آنان به جمهوری اسلامی می‌شود.
***
(*) امروزه از لحاظ روانی معلوم است که اکثر انسانها در انتخاب گزینه معلوم و ناخوشایند در مقابل گزینه نامعلوم ولی شاید خوب، گزینه اول را انتخاب می‌کنند و کمتر انسانهایی در چنین موقعیت ریسکیی، دست به خطرپذیری می‌کنند.

Labels: , , , , ,

2010/03/05

کشورها و نامها:

افتتاحیه المپیک زمستانی است و گوینده نام کشورهای شرکت کننده در رقابت‌های این دوره را اعلام می‌کند. نامها، همان نامهای آشنا و معمول است، دانمارک و ایتالیا و پاکستان و ...، اما در آن میان بعضی اسمها طولانی‌تر معرفی می‌شوند: جمهوری خلق چین، جمهوری اسلامی ایران، جمهوری دموکراتیک خلق کره؛ به‌جای نامهای دیرآشنای چین، ایران و کره‌شمالی.
تا آنجا که سواد من قد می‌دهد نام رسمی خیلی کشورهای دیگر هم پیشوند یا اضافات دارد، مثلاً جمهوری اسلامی پاکستان، یا دولت اسراییل؛ اما اینکه چرا آن کشورها نمی‌خواهند که نامشان به طور "کامل" بیان شود ولی کشورهای ایدئولوژیستی مانند چین و ایران و کره شمالی بر اعلام نام رسمی و کاملشان تاکید دارند بر من واضح نیست.
کشوری مانند اسراییل که رسماً حکومتی نژادی دارد، با خواندن خود به نام ساده اسراییل و نه دولت یهودی اسراییل، خود را از آن مبرا می‌کند؛ اما سه دولت پیش‌نامبرده، با اینگونه نامیدنشان، تاکید دارند که کشورشان متعلق به مردمانی از آن دیار است که خلقی (کمونیست) [چین و کره شمالی] یا اسلامی [در مورد ایران] هستند.
در مورد ایران خودمان، واضح نیست که هموطنان غیرمسلمان ما چه سهمی از آن دارند و آیا اصلاً می‌توانند در اداره آن سهیم باشند؛ و یا اینکه چرا سیاست خارجی کشور آنها باید مطابق آرای یک فقیه شیعه مذهب تعیین شود.
اصولاً در اداره امور ملی و جهانی، چه مقدار مسایل دینی و ایدئولوزیک باید دخیل باشد؟ تکلیف مردمی که به آن ایدئولوژی عقیده‌ای ندارند ولی محکوم به زیستن در آن دیار هستند چیست؟

Labels: , , ,

2010/01/02

دموکراسی در اسلام

از نگاه دینی، موضع اسلام راجع به شیوه حکومتداری مسلمین واضح نیست. هرچند، از لحاظ تاریخی می‌توانیم این مساله را حداقل از دید پیامبر اسلام و در صدر اسلام بررسی کنیم.
موضوع زمامداری مسلمین بعد از پیامبر، حتی امروزه نیز، مایه اختلاف اهل سنت با شیعیان است.
شیعیان عقیده دارند که پیامبر زمامدار بعدی را خود تعیین کرده بود و به همین طریق زمامدار بعدی از طرف قبلی معرفی می‌شد. واضح است که در چنین شیوه انتصابیی جایی برای نظر مردم در موضوع مقبولیت و مشروعیت زمامدار مسلمین در نظر گرفته‌نشده‌است.
از سوی دیگر، اهل سنت برآنند که گرچه پیامبر در مواردی -مانند مجمع غدیر خم- به علاقه‌اش به علی‌بی‌ابیطالب اشاره‌کرده بود و توصیه‌هایی مستقیم و غیرمستقیم نیز بر برتری و تقوای او داشت، از تاریخ و روایات چنین برمی‌آید که ایشان از اظهارنظر مستقیم و انتصاب جانشین خودداری کرده‌بود و در نهایت امر را به تصمیم جمع محول کرده‌بود. پس از مرگ پیامبر بود که در مجمع سقیفه بنی‌ساعده، با تبلیغاتی که انجام شد، رای اکثریت حاضران بر ابوبکر تجمیع شد و زمامداری مسلمین به او محول شد.
با این دید، اختلاف دیدگاه اهل سنت با شیعیان در نگاه آنها به شیه زمامداری اسلامی است. از دید شیعیان، زمامداری مسلمین امری‌است که انتصابش از بالا به پایین است (مانند تعیین رییس دانشگاه در ایران امروز: رییس جمهور--> وزیر علوم--> رییس دانشگاه) اما از دید اهل سنت زمامداری مسلمین امری‌است که انتخابش از پایین به بالا است (مانند تعیین رییس دانشگاه در کشورهای غربی: اساتید دانشگاه--> روسای دانشکده--> رییس دانشگاه).
حال این که کدامیک از این دو شیوه شیوه‌ای الهی است، امری است که از دیرباز تا امروز مورد اختلاف دو مذهب عمده اسلامی بوده‌است.
شیعیان در مورد برحق بودنشان استدلالاتی دارند که رسانه‌های رسمی ایران فراوان به آن پرداخته می‌شود، اما شنیدن استدلالات اهل سنت -که کمتر برایمان مطرح می‌شود- نیز خالی از لطف نیست:
بنابرنظر ایشان:
* در مورد مهمی مانند تعیین خلیفه بعدی، پیامبر توصیه‌های مستقیمی نکرده و در قرآن نیز امز صریحی نیامده -هرچند در بسیار موارد دیگر [نماز، حج، قصاص، سرانجام ابولهب و ...] صریحاً و به وضوح پیامبر و یا قرآن تعیین تکلیف کرده‌اند- لذا برمی‌آید که پیامبرانتخاب را بر عهده مسلمین گذاشته است.
* در مورد اجتماع غدیر خم و توصیه پیامبر به این‌که هر کس پیامبر «ولی» اوست، پس از پیامبر علی‌بی‌ابیطالب «ولی» ایشان می‌باشد، استدلال می‌کنند که اکثر آن یاران پیامبر و حاضران جمع، چندماه بعد و پس از مرگ پیامبر در مجمع سقیفه بنی‌ساعده حاضر بودند و آن ماجرا را به خاطر داشتند و آن شاهدان عینی و هم‌رکابان پیامبر منظور پیامبر را به زبان عربی و به‌ صورت چهره به چهره، بهتر از شیعیان قم و طالقان و باکو و پس از گذر قرن‌ها، درک کرده‌بودند و در مجمع بنی‌ساعده انتخاب را انجام دادند.

ماجرای انتصاب در مقابل انتخاب پدیده‌ای است که حتی امروزه نیز در بسیاری امور اجتماعی خود را نشان می‌دهد.

Labels: , , ,

2009/10/25

زوال یک ملت

بسیاری غم می‌خورند که ما به دلایل متعدد از لحاظ اقتصادی و فرهنگی از دیگر ملل و کشورها عقب افتاده‌ایم. نادانی فرهنگی ما و وضع ناخوش اقتصادی ما تنها ضررش به ما مردمان ایران زمین نرسیده‌است؛ بلکه دیگر موجودات زبان بسته این سرزمین هم به پای بی‌فرهنگی ما می‌سوزند و سوخته‌اند.
مردمی که گرسنه‌باشند، چه باکی از تعقیب گورخر در خطر انقراض و شکار آن برای رفع گرسنگی دارند؟ روزنامه نگاری که اخبار کشته‌شدن هموطنانش در جاده‌ها یا دیگر سوانح طبیعی و غیر طبیعی روزانه و مرتب به دستش می‌رسد چه انگیزه‌ای از پرداختن به زندگی و مرگ پلنگ ایرانی درحال انقراض دارد؟ دولتی که برنامه‌اش رساندن مردم به سعادت اخروی از راه‌های تاریخ‌مصرف‌گذشته‌است، چه نیازی به داشتن برنامه‌ای برای حفظ محیط زیست می‌بیند؟ اگر پای چهار تا کنوانسیون زیستی هم امضا گذاشته برای خالی نبودن عریضه و حفظ پرستیژ بوده، وگرنه چه مقدار تربیت نیروی متخصص به آن امر مد نظرش بوده؟
ظاهراً ملتی که خوشبختند، سگ وگربه و کلاغش هم خوشبختند و ملتی که چنان نیستند، سگ و گربه‌شان هم به طریق اولی.
ویدئوی زیر را از سایت BBC می‌دیدیم؛ کشوری که نسبت به مردم ما تعهدی ندارد، بودجه صرف کرده، خبرنگاری را به کشور ثالثی فرستاده که سالهاست تعدادی از حیوانات تحت خطر انقراض ما را در خود پذیرفته‌است و شرایطی برایشان ایجاد کرده که در گله‌های بزرگ، اکنون وضعیتی دارند که پسرعموهایشان در ایران بدان غبطه می‌خورند...










Labels: , , , , , ,

2009/09/17

مسوولیت اخلاقی

پولی از پدرانمان به ما رسیده. آیا ما مسوول آنیم که ببینیم از چه راهی تحصیل شده؟
------------------
مازیار و مانی دو دانشجوی ایرانی در دانشکده‌ای در مملکت خارجه هستند.
پدر مازیار در ایران به کار بساز‌و‌بفروشی مشغول است، کاروبارش بد نیست، البته زیاد به اخلاق حرفه‌ای پایبند نیست؛ چه بسیار مصالح نامناسبی که به قیمت کمتر خریده و به کار برده و خانه‌هایی ساخته و پولهایی به جیب زده؛ چه بسیار بناهایی که بدون کیفیت لازم بنا کرده و تحویل داده؛ با این اوصاف وضعیت مالی پدر مازیار خوب است.
پدر مانی در ایران کارمند ساده و سالمی در همان مملکت است، پس از سالها دربدری، کمتر از یک‌دهه است که صاحب خانه شده‌است. خوشحالیش به این است که فرزندش در خارجه تحصیل می‌کند و دانشجوی موفقی‌است.
پدر مازیار برای او پول می‌فرستد، مازیار از همان ماه‌های اول با پول پدر اتومبیلی خریده بود. اخیراً که بازار املاک موقعیت مناسبی داشت از پدرش پولی گرفت و آپارتمانی هم در همان شهرش خرید. برای مازیار مهم نیست پدرش از چه راهی پول درآورده، مساله را مساله او می‌داند و مسوول درست و غلطش را او می‌داند.
------------------
فیروز در تهران متولد شده‌بود. پدرش یکی از افراد خاندان پرجمعیت قاجار بود؛ فیروز استعداد معمولیی داشت و در اوایل دوره پهلوی، پدرش او را برای ادامه تحصیل به اروپا فرستاده بود؛ درسش که تمام شد برگشت و در ایران آن زمان، به پشتوانه تحصیل در اروپا، شغل مهمی گرفت و زندگی خوبی داشت. به اعتبار تحصیل در فرنگ، فیروز جزو افراد سرشناس و جزء طبقات خاص جامعه آن روز بود و در شرکت‌های دولتی به مناصب مهمی دست یافت و امروزه فرزندان و نوادگان او در اروپا و امریکا زندگی می‌کنند و به گذشته پر افتخارشان هم می‌بالند.
آیا برای فیروز مهم بود که هزینه تحصیلش از چه طریقی بدست آمده بوده؟ آیا برایش مهم بوده که پدربزرگش شاهزاده بدنام قاجاریی بوده و جز حق کشی و زورگیری در تاریخ هنری برایش ننوشته‌اند؟ ایا امروزه نوادگان او برایشان مهم است که موقعیت‌های اجتماعی، شغلی و تحصیلیی که برایشان فراهم آمده، به پشتوانه چه جنایات و خون‌ریزی‌هایی در تاریخ میسر شده بوده؟
نواده آن رعیتی که اموالش توسط فلان‌الدوله قاجار غارت شده، چه حسی نسبت به لاف‌ها و تفاخرات نوادگان فلان‌الدوله باید داشته باشد؟
------------------
سی سال پیش بسیاری دولتمردان پهلوی، کیسه‌هایشان را از پول ملت پر کردند و رفتند -کاری که شاید امروزه هم بسیاری از دولتمردان می‌کنند- و امروز نسل فرزندان بعدشان با فراغ بال مشغول به گذران عمر هستند؛ خیالشان هم نیست که پدرشان به ایران خدمت کردند یا خیانت. مالی که در دستشان است را حق خود و ثمره زحمات پدرانشان می‌دانند. چقدر در این ادعا محق‌اند؟
------------------
تا چه حد ما مسوول مالی هستیم که از اجدادمان به ما می‌رسد؟ تا چه حد مسوول رفتار آنها هستیم؟

Labels: , , , , , ,

2009/08/10

دو جامعه و دو راهکار

در فروشگاههای بزرگ غربی شعار این است: هدف اصلی تجارت ما جلب رضایت مشتری است؛ ما جنس بد به شما نمی‌فروشیم؛ شرایط فروش‌شان هم موارد پسندیده‌ای را شامل می‌شود مثلاً اینکه اگر شما بتوانید نشان بدهید جای دیگری همان جنس را به قیمت ارزانتری عرضه می‌کند٬ فروشگاه جنس را به ده درصد زیرِ قیمت فروشگاه دیگر٬ به شما عرضه می‌کند. یا این‌که حداقل تا دوهفته می‌توانید اقلام خریداری شده را داخل بسته بندی اصلی به فروشگاه برگردانید یا با قلم دیگری تعویض کنید. هیچ توضیحی هم لازم نیست ارایه کنید چون انتخاب با شماست. اگر واقعاً هم اشکالی در جنس باشد تا مدت بیشتری می‌توانید آن را با ذکر اشکال برگردانید. جنس را از شما پس می‌گیرند و جنس نوی به شما می‌دهند. جنس معیوب را بعد از رفع عیب -با ذکر این‌که این جنس نونوار refurbished شده- با قیمت پایینتر دوباره برای فروش عرضه می‌کنند. (مثلاً من دوربین عکاسی ۳۰۰ دلاریی را ۵۵ دلار خریدم چون ظاهراً قبلاً صفحه نمایشگر LCD آن معیوب بوده و تعویض شده).
حال مقایسه کنید با تجارت ما: جنس فروخته شده پس گرفته نمی‌شود (مگر با دعوا!)٬ ناراحتی خرید نکن! اگر فروشگاه دیگر ارزانتر می‌دهد برو آنجا خوب! اگر هنگام خرید دقت نکنید پشیمانی فایده‌ای ندارد. گنجشک را رنگ می‌کنند جای قناری می‌فروشند. هندوانه به شرط چاقو (البته رنگ کردن هندوانه‌هم متداول شده!).
ظاهراً اساس معامله در ایران به جای بنابودن بر رضایت مشتری براساس انداختن و در رفتن است!
نگاهی به سابقه و تاریخ تاسیس فروشگاههای غربی آموزنده است:
Walmart 1962
LondonDrugs 1945
IKEA 1946
BEST BUY 1966
Zellers 1931
Army & Navy 1919
The Bay 1881
Toys "R" Us 1948
به نظر شما چگونه و با پیش گرفتن چه سیاستهایی چنین فروشگاههای معظمی این همه سال دوام آورده‌اند٬ اما در ایران ما یک شرکت آدامس خروس‌نشان نتوانسته دوام بیاورد؟
***
مقایسه آیین همسریابی غربیان با شیوه مرسوم ایران هم جالب است. در ایران هنجار چنین بوده که عروس با لباس سفید به خانه داماد می‌رفته و با لباس سفید (یعنی کفن) از خانه او برمی‌گشته. در غرب اما رسم است که پیش از ازدواج دوران مدیدی را دونفر با یکدیگر زندگی می‌کنند بدون تعهد ازدواج٬ از تمام جنبه‌ها یکدیگر را می‌شناسند و اگر پسند کردند ازدواج می‌کنند٬ اگر که نه هم از یکدیگر جدا می‌شوند و جفت دیگری می‌یابند.
مادری ایرانیی در امریکا به یکی از روانشناسان تلویزون‌های ماهواره‌ای زنگ زده‌بود و از او مشاوره می‌خواست: دختر ۱۹ ساله‌اش مدتی‌است با پسر امریکایی خوبی آشنا شده‌است٬ پسر امریکایی بعد از این مدت می‌خواهد که رابطه "جسمی" را با او آغاز کند تا میزان سازگاری‌شان معلوم شود؛ دختر موضوع را با مادرش در میان گذاشته٬ مادرِ بزرگ شده درفرهنگ ایرانی٬ البته نمی‌داند در مقابل این امر چه کند و از روانشناس پاسخ می‌جوید. روانشناس ایرانی هم جواب در خوری نداشت٬ ارجاعشان داد به مددکار مهاجران تازه در شهرشان تا موضوع را با او مطرح کنند.
پسر امریکایی که با فرهنگ معاملات غربی بزرگ شده٬ می‌خواهد همان آزادی را که در انتخاب اجناس زندگی‌اش (برای استفاده چند ساله) داشته٬ در انتخاب همراه یک عمر زندگی‌اش داشته‌باشد٬ اما فرهنگ ایرانی چنین آزادیی را برنمی‌تابد. فرهنگ ایرانی چنین امری برایش تازه است٬ چون‌که همواره‌ بنایش بر ظاهرسازی و انداختن جنس بوده و بعداً هم زدن زیرش و پس نگرفتن٬ یا بستن چنان مهریه سنگینی که طرف حتی خیال پس دادن هم به سرش نزند! دوام و قوام خانواده ایرانی در مقایسه با خانواده غربی٬ بعید نیست به همان نسبت دوام و قوام شرکتهای ایرانی در مقایسه با شرکتهای غربی باشد!

Labels: , , , , , ,

2009/06/03

وظیفه در مقابل لطف

در بسیاری موارد٬ متوجه شده‌ام فرق بین وظیفه و لطف برای اکثر ایرانیان روشن نیست!
مثلاً اگر بنده دوستی را تا جایی برسانم به او لطف کرده‌ام٬ اگر هم نرسانم نباید موجب رنجش خاطرش بشوم چون که در قبال رساندن او به منزلش وظیفه‌ای نداشته‌ام. اگر خرج تحصیل فرزند نوجوانم را بدهم٬ منتی بر او ندارم؛ بلکه وظیفه پدری خودم را انجام داده‌ام. و قص‌علی‌هذا.
حالا همین عدم تفکیک معنا در اذهان دولتمندان ما هم هست...
اگر دولت ما از مبارزان فلسطین و لبنان حمایت کند٬ لطف می‌کند و چنان وظیفه‌ای ندارد. یا اگر صدها هزار نفر از مردم کشور الف توسط ارتش کشور ب به خاک و خون کشیده‌شوند٬ بازهم به دولت ما ارتباطی ندارد. حساب احساسات انسانی از وظایف عقلی و قانونی سواست؛ دولت ما وظیفه‌‌ای در حمایت جهانی از مظلوم و دیگر کارهای احساسی ندارد.
حال اگر از اتباع ایران به گروگان گروه‌های تبهکار گرفته‌شوند -در هرکجای دنیا- وظیفه دولت ما است که از حداکثر توانایی‌اش برای آزادی آنها بهره بگیرد. دولت به عنوان کسی که تمام منابع و اختیارات اتباع کشور به او سپرده شده٬ به مثابه وکیل تک‌تک مردم کشور است و در مقابل تامین رفاه و امنیت فردفرد آنها وظیفه دارد.
می‌گویند در مثل مناقشه نیست؛ مشابه کار دولت ما در حمایت از دیگران مانند این است که در آپارتمانمان٬ مدیر آپارتمان‌مان پول و اختیاری که از طرف مالکان واحدها در اختیارش گذاشته‌شده-که باید صرف آرامش وبهبود وظعیت آپارتمان بشود- صرف واحدهای ساختمانهای دیگر بکند و در مقابل اعتراض واحدهای ساختمان خودش بگوید که انسانیت ایجاب می‌کرد و یا این‌که دوستی با مدیر آپارتمان بغلی چنان ایجاب می‌کرد و...
متاسفانه در دوره جمهوری‌اسلامی چنان شده‌است که اگر دولت گاهی به وظیفه خودش در قبال اتباعش عمل می‌کند‌ آنرا به مثابه لطفش عنوان می‌کند و اگر به کشورهای محروم لطف و کمک می‌کند آنرا وظیفه تلقی می‌کند و در رسانه‌هایش تبلیغ می‌کند.
مقایسه رفتار دیگر دولتهای جهان با دولت ایران در قبال اتباعشان٬ در بهترین تفسیر ناآشنایی دولتمردان ایران را با وظایفشان آشکار می‌کند:
در سال ۱۳۸۷دزدان دریایی سومالی به کشتیی امریکایی حمله می‌کنند و ناخدای آن را به گروگان می‌گیرند. پس از پنج روز با دخالت نیروی دریایی امریکا گروگان امریکایی آزاد می‌شود و گروگانگیرها کشته می‌شوند.

در سال ۱۳۸۷ رکسانا صابری -خبرنگار زاده و بزرگ‌شده در امریکا از پدری ایرانی و مادری ژاپنی- که با گرفتن تابعیت ایران مدت ۶ سال در ایران اقامت داشت٬ به اتهام جاسوسی در ایران زندانی می‌شود. وزیر امورخارجه امریکا با بی‌اساس خواندن اتهامات او٬ خواهان آزادی فوری او می‌شود. چندی بعد وزیر خارجه ژاپن به ایران سفر می‌کند -به دلیل این‌که مادر خانم صابری ژاپنی است- و مساله را با صراحت پی‌گیری می‌کند.‌
در همان سال ٬۱۳۸۷ گروه جندا... چندین تن از سربازان وظیفه ایرانی را در استان سیستان و بلوچستان می‌رباید و گروگان می‌گیرد. دولت ایران می‌گوید به این ادعا شک دارد و آن را به جنگ روانی نسبت می‌دهد. پس از چندی گروه تروریستی جندا... دونفر از سربازان ایرانی را به قتل می‌رساند و عکسش را نیز منتشر می‌کند، معاون امنیتی و انتظامی وزارت کشور، در پاسخ به این سوال که آیا ادعای جندالله را تایید می کند می‌گوید: "من این اخبار را نه تایید می کنم نه تکذیب." وی همچنین می‌گوید "می دانید که این عکس را می توان جعل و مونتاژ کرد."
چندی بعد جانشین فرمانده نیروی انتظامی ایران به خبرگزاری رسمی ایران می‌گویدکه نتایج بررسی های کمیته تفحص ویژه حادثه سراوان نشان دهنده کشته شدن تمامی گروگانها است. در کل این ماجرا -مدت شش ماه- دولت ایران ظاهرا دو هیات را برای بررسی موضوع به پاکستان اعزام می‌کند.

Labels: , , , , ,

2009/03/22

چرا "کار٬ کارِ خود ...هاست"؟

لابد شما هم دیده‌اید یا شنیده‌اید این عقیده «دایی جان ناپلئونی» را که وقتی تغییری در جامعه رخ می‌دهد٬ مثلاً از انقلاب بگیر تا شروع جنگ و پایان آن٬ افرادی که لقلقه زبانشان این است که: «آقا٬ شما کجای کاری که کآر٬ کار خودشان است»٬ «خودشان شروعش کردند٬ خودشان هم تمامش کردند»٬ «خودشان آوردندش٬ خودشان هم بردندش» و قص‌علی‌هذا.
این که ریشه این طرز تفکر از کجاست را بسیاری دوست دارند رویش بحث کنند. مستندی که درباره روابط ایران و انگلیس اخیرا از شبکه چهار بی‌بی‌سی پخش شد٬ اشاراتی هم به داستان دایی جان ناپلئون کرد و برای آن طرز تفکر ریشه‌های تاریخیی شمرد.
اما بنده تصور می‌کنم٬ ریشه این طرز تفکر امر ساده‌ای است. وقتی که بنده‌ی نوعی اعتماد به نفسم پایین باشد و خودم را عنصری غیر موثر در اجتماع بدانم و کاری نکنم٬ شمای نوعی هم نکنی٬ دیگر ملت هم نکنند٬ اگر تغییری در اجتماع حاصل شود نتیجه‌ی کار کیست؟ من یا شما یا دیگران که نبوده‌ایم! پس کار کارِ خودشان است! از"جماعت خواب، اجتماع خواب زده، جامعه چرتی" که کاری در نمی‌آید...
٬٬٬
این تکه فیلم از شاهکار علی حاتمی در هزاردستان بسیار دیدن دارد٬ مخصوصاً جمله‌ای که در پایان٬ مفتش می‌گوید.

داستان٬ حدیث پایان یافته دیروز ما نیست٬ داستان زمان حاضر ما هم هست٬ با این تفاوت که اکنون نفت داریم تا بفروشیم و با پول آن تصور کنیم که آن مزد حاصل دسترنج کاری است که می‌کنیم و جامعه‌مان را به پیش می‌بریم.

Labels: , , , , , , ,

2009/03/15

شرق و غرب٬ مردم‌سالاری و استبداد٬ عرفی و الوهی

با دوستی ژاپنی و مسیحی صحبت می‌کردم. بحث به شرق و غرب و پیشرفت و مدرنیته و ... رسید. نتیجه بحث‌هایمان چنین شد:
انسان در درجه اول یک حیوان است با تمام غرایز و حوائج آن٬ تا وقتی از مرحله حیوانیت عبور نکند نمی‌تواند مولفه‌های انسانی خود را به منصه ظهور برساند. به بیان عوام انسان گرسنه دین ندارد و از او نباید انتظار اخلاقی رفتار کردن داشت. سه نیاز غریزی انسان خوردن و خوابیدن و ارضای جنسی است. وقتی این سه نیاز در فردی ارضا شدند٬ فرد فرصت می‌کند به کارهای متعالی‌ بپردازد٬ فلسفه بپردازد٬ متفکر شود٬ منطقی باشد٬ اخلاقی رفتار کند٬ قانون مدار باشد و قص علی‌هذا. *
در جوامع مدرن٬ این سه نیاز اصلی امروزه دغدغه اصلی اکثر مردم نیستند و آن جاست که انسان‌ها به دنبال ارضای دیگر نیازهایشان می‌روند٬ نیاز به آزادی٬ زیبایی٬ رفاه٬ اجتماعی بودن و .... این چنین است که اندیشه‌ها شکوفا می‌شوند٬ فرهنگ بارور می‌شود و تولیدات علمی و صنعتی و ... پا می‌گیرد. البته کسی هم انتظار ندارد که فلان ایل کوچنده آپولو هوا کند٬ چرا که هم‌و‌غم‌شان چیز دیگری است.
حال همین نکته کوچک و بدیهی٬ چنین اختلافی را نتیجه می‌دهد. حکومت‌‌های جوامع “در حال پیشرفت” نه تنها تلاش در کمک به مردم در رفع چنان نیازهایی را از اولویت‌های خود نمی‌دانند٬ بلکه برای خود رسالتی قایلند که مردم را به کمال فلسفی برسانند -یا در جوامع مذهبی اراده الهی را محقق کنند-.
در حالی‌که حکومت‌‌های جوامع پیشرفته٬ ادعای رسالتی الهی ندارند و تنها ارایه نظم و آزادی‌های نسبی را سرلوحه خود قرار داده‌اند و با اعتقاد به این که عامه مردم خود محترم هستند و احتیاج به ولی و قیم ندارند٬ سرنوشت‌شان را به دست خودشان سپرده‌اند تا کارشان را پیش ببرند٬ . اینجاست که یکی می‌شود شرقی و دیگری غربی.

-------------
*) بحث در مورد اکثریت انسان‌هاست که متن جامعه‌ را تشکیل می‌دهند. به استثناها کاری نداریم که خود به تعریف اکثریت نیستند.

Labels: , , , ,

2009/03/06

خلقیات ایرانی: ابراز عقیده

مقیاس کوچک -ده بیست نفره:
برای جشنی چندین نفر جمع شده‌اند و برنامه‌ریزی کرده‌اند. شما پولها را جمع کرده‌اید و می‌روید که برای جشن کیکی بخرید. از جمع می‌پرسید که چه نوع کیکی بخرید؟ کسی جواب درستی نمی‌دهد. باز هم خواهش می‌کنید که نظر بدهند. کسی از میان جمع حرف دل بقیه را می‌زند: «هر چیزی خواستی به انتخاب خودت بگیر٬ دیگر یک کیک خریدن این حرفها را ندارد که». کیکی برای روز جشن می‌خرید. دو حالت پیش می‌آید:
۱) کیک مورد پسند جمع می‌شود. می‌شنوید که عده‌ای به همدیگر می‌گویند که نظرشان بر آن کیک بوده‌است و می‌خواسته‌اند بگویند که حتماً آن نوع کیک خریداری شود.
۲) کیک مورد پسند جمع نمی‌شود. اولین نفر که نظر مخالفش را ابراز می‌کند٬ نفرات بعدی هم دنبالش را می‌گیرند. هر کس یک ایرادی می‌گیرد و شما متحیر می‌مانید که این همه نظرات موقعی که نظرشان را می‌پرسیدید کجا پنهان بوده‌اند.
نتیجه: «بعضی» افراد از اظهار نظر و پذیرش مسوولیت بعدی اظهارنظرشان گریزانند. ترجیح می‌دهند که فرمان را بدهند دست دیگری و با خیال راحت اگر بعداً به جایی رسیدند نتیجه را مصادره به مطلوب کنند و اگر هم به جایی نرسید بتوانند از خودشان سلب مسوولیت کنند.
****
مقیاس بزرگ -سی تا هشتاد میلیون نفره:
تعداد بسیاری از وضع جاری مملکت ناراضی‌اند اما کسی کار عملیی نمی‌کند. کسی پیدا می‌شود که حرفهای قشنگی می‌زند و حمایت توده‌هایی را هم دارد. توده‌های دیگر هم پشت سر او جمع می‌شوند و انقلاب می‌کنند. در فضای باز مطبوعاتیی که رخ می‌دهد کسی نظر مخالف و موافقی و راهکاری ارایه نمی‌دهد. نشریات پر می‌شود از مقالات تمجیدی و تعارفاتی؛ روشنفکران و صاحب‌قلمان دم از اتحاد و پشتیبانی مردم پشت سر قائد عظیم‌الشان و امام امت می‌زنند.
آن قائد عظیم‌الشان هم مدل حکومتی را بدون آن که آلترناتیوی ارایه کند به رای‌ می‌گذارد و از مردم جواب آری یا نه می‌خواهد. مردم هم رایشان را می‌دهند و می‌روند پی زندگی‌شان . دو حالت پیش می‌آید:
۱) حکومت مورد پسند جمع می‌شود: می‌شنوید که همه افتخار می‌کنند که در بزرگترین انقلاب تاریخ معاصر شرکت فعال داشته‌اند و از روز اول هم مطمئن بوده‌اند که راهی که در پیش گرفته‌اند صحیح است و تنها ره راهایی بوده‌است.
۲) حکومت مورد پسند جمع نمی‌شود: از هر که که می‌شنوید در انقلاب شرکت نداشته٬ و از روز اول هم با آن مخالف بوده‌است. اگر رأیی هم داده به اجبار و از روی ناچاری بوده‌است. می‌گویند که اگر امکانش را داشته‌باشند می‌خواهند از مملکت مهاجرت بکنند و بروند.
نتیجه: «بعضی» افراد از اظهار نظر و مسوولیت بعدی اظهارنظرشان گریزانند. ترجیح می‌دهند که فرمان را بدهند دست دیگری و با خیال راحت اگر بعداً به جایی رسید مصادره به نفع کنند و اگر هم به جایی نرسید بتوانند از خودشان سلب مسوولیت کنند.
به قول مشهور«کی بود؟ کی بود؟ من که نبودم!»

Labels: , , , , ,

2009/03/01

از مشروطه تبریزی تا دموکراسی دینی...

افکار عمومی در جوامع بسته معمولاً معنی خاصی ندارد. از آنجا که رسانه‌های آزادی وجود ندارند که ذهنیت‌ها را روشن کنند و مفاهیم را توضیح دهد٬ مردم از روشهای افواهی از اخبار و تحلیل‌ها مطلع می‌شوند و تصمیم گیری می‌کنند.
آلبرت چارلز راتيسلاو، کنسول انگليس در تبريز، ۱۹۰۹-۱۹۰۳ ميلادی (۱۲۸۲-۱۲۸۸ خورشيدی)، يعنی چند سال پيش از پیروزی جنبش مشروطه‌خواهی و پايان محاصره‌ی تبريز توسط نيروهای محمدعلی شاه،می‌نویسد:
"در شهرهای ديگر آذربايجان به مقدار زيادی نظير آن‌چه در تبريز واقع شد، کارهايی انجام پذيرفت. انجمن‌ها بر پا شد و مشروطه در همه جا با گرمی و حرارت گرامی داشته می‌شد. اما عده‌ کمی از مردم تصور نسبتاً روشنی درباره‌ این که مشروطه چيست داشتند. در اوايل در اروميه چنين تصور می‌شد که مشروطه يک چيز قابل لمس است و اين عقيده برای مدتی غلبه داشت که ۵۰۰ بار شتر از "مشروطه" در تبريز آماده است که در تمام ايالت، در هنگامی که زمان مطلوب فرا برسد توزيع شود. در بسياری از روستاها انجمن‌های کوچک برپا شد و بسياری از رعايا عموماً چنين تصور کردند که مشروطه به معنای لغو پرداخت اجاره است و از اين رو تمام پرداخت‌ها را به ملاکين خودشان متوقف کردند. نتيجه‌ی اين عمل سرد کردن اشتياق مالکين زمين‌‌دار برای آرمان آزادی بود." [ کنسول در شرق، آلبرت چارلز راتيسلاو، ترجمه‌ی رجبعلی کاوانی، صفحه ۲۶۲.]
حالا احتمالاً سالها باید بگذرد که مردم (وشاید اغلب روشنفکران‌ هم) دریابند که اصطلاحاتی چون «جمهوری اسلامی» یا «دموکراسی دینی» حتی در لفظ حاوی تناقض هستند چه برسد در اجرا...

اطلاع از متن کتاب از اینجا

Labels: , , , ,

2009/02/03

انقلاب یا شورش؟

از دیدگاه علوم اجتماعی انقلاب به حرکت مردمیی گفته می‌شود که برای تغییر نظام حاکم بر مملکتی صورت می‌گیرد و روشی برای تغییر حکومت است- سوای کودتا و رفراندوم و اشغال جنگی-
در مقابل حرکت مردمی دیگری هم هست که به آن شورش می‌گویند. وجه ممیزه انقلاب و شورش این است که در انقلاب٬ شرکت کنندگان می‌دانند که خواسته‌‌هایشان چیست٬ اما در شورش -mob action- چنین آگهیی برای شرکت کنندگان وجود ندارد و بنا به عقده‌های فروخورده مردم شرکت کننده٬ بسیار آسیب به اموال عمومی٬ خرابکاری٬ آتش سوزی٬ اغتشاش و غارت صورت می‌گیرد. مثلاً شورشی که اخیراً در فرانسه اتفاق افتاد.
این روزها که از خاطرات شرکت کنندگان سی سال پیش در انقلاب ایران می‌خوانم و می‌شنوم٬ به نظر می‌رسد حرکت سال ۵۷ مردم بیشتر مولفه‌های شورش را داشته تا انقلاب٬ البته شورشی عظیم که گروهی با زدن برچسب اسلام اقدام به جهت‌دهی و تصاحب آن کرده‌اند و سرانجام با خالی کردن صحنه توسط شاه٬ به تغییر نهاد حکومتی و انقلاب ختم شده‌است.
پ.ن. از تفاوت های فرد شورشی با فرد انقلابی٬ نداشتن ایدئولوژی است. فرد انقلابی به ارزشهایی پایبند است و می‌داند دنبال چیست و چرا. فرد شورشی٬ بنا به این‌که سالها شخصیتش و اعتماد به نفسش توسط طبقه بالا نادیده گرفته‌شده و حتی پایمال شده٬ کمتر صاحب فکر مستقل است و بیشتر به انتقام می‌اندیشد٬ حالا اگر جریانی پیدا شود که فرد شورشی بتواند با آن همراه شود٬ از همراهی دریغ نمی‌کند و عمله قدرت رهبران جریان می‌شود؛ البته هم که رهبران حرکت بدشان نمی‌آید از داشتن بازوی بی‌تفکر و بله قربانگویی که بتواند منویاتش را پیاده کند و دیگر جریانات صاحب مرام و رقیب را ناکام بگذارد
پس نوشت. دیدن این ویدیو از مردمی که به جمهوری اسلامی رای می‌دهند و شنیدن حرفهایشان تامل انگیز است.

Labels: , , ,

2009/01/26

سی سال بعد از انقلاب ضدسلطنتی

«به مصلا رفتيم و از خدا باران خواستيم، سيلى فرستاد و همه ما را با خود برد.»
:مهندس بازرگان
ماجرای انقلاب ضدسلطنتی مردم ایران در سال ۱۳۵۷ عجیب ماجرایی بوده‌است؛ مانند اکثر اوقات آنقدر وقت‌کشی می‌شود که وقتی«صدای انقلاب»

مردم شنیده می‌شود که دیگر خیلی دیر است و شاه با چشمانی اشکبار ایران را به بهانه معالجه ترک می‌کند.
روحانیون اگرچه چنان انتظاری نداشته‌بودند که وارث شاه شوند٬ به خیال این که مملکت داری به همان سادگی بیانیه صادر کردن و مردم را به خیابان ٬ فراخواندن است(*)٬ قدرت را به دست می‌گیرند و وعده آب وبرق و اتوبوس مجانی می‌دهند و تا آنجا هم پیش می‌روند که گوشت یخی را حرام و نجس اعلام می‌کنند. [آشنایی می‌گفت٬ تصور عمومی در آن زمان بر این بود که شاه را از برترین میلیاردرهای جهان می‌دانستند، با آن که وضع معاش مردم بسیار بهتر از گذشته‌شان شده بود اما لابد شاه سهم کافیی به آنها نمی‌داد؛ پس با رفتن او ثروتهایی که او آن‌ورش می‌انداخت به آنها می‌رسید و وضعشان به مراتب بهتر می‌شد٬ از مرتبه‌ی همه چیز مجانی...]
وعده‌ی آب و برق و اتوبوس مجانی می‌دهند.

روحانیون٬ از سویی دیگر وارث ارتشی می‌شوند که هزینه‌های میلیارد دلاری صرف تجهیز آن شده‌است٬ و به پشتوانه چنان ارتشی دم از صدور انقلاب به کشورهای تحت ستم همسایه می‌کنند. حتی از مردم مصر می‌خواهند که همانند ملت ایران٬ فرعونشان را سر به نیست کنند.
داستان ندانم کاری‌های گروهی بی‌تجربه ولی پرمدعا داستان غم‌انگیز و پرهزینه‌ای می‌شود که هنوز به آخر نرسیده‌است.
***
پس از چندی شاعری -ظاهراً مرحوم مهدی اخوان ثالث- قصیده کوچکی در بیان نتایج آن انقلاب سروده‌است که ذکر آن اکنون که سی سالی از آن اتفاق فاصله‌گرفته‌ایم خالی از لطف نیست:
یاد آن زمان که چندی،از شور انقلابی---هرگز نبود یک دم، در دیده خواب ما را
«تا مرگ شاه خائن نهضت ادامه دارد»---گفتیم و از مسلسل آمد جواب ما را
بردیم مادیان را از بهر فحل دادن---برعکس آرزوها شد مستجاب ما را
کونی و کله قندی[۱] دادیم و بازگشتیم---دیگر نماند وامی از هیچ باب ما را
گر انقلاب این است باری به‌ ما بگویید---ما انقلاب کردیم یا انقلاب ما را

[۱] داستان دادن کون و کله قند حکایتی مشهدی است که شرحش را می‌توانید این جا بخوانید..
----
(*) جالب است که پس ازآغاز جنگ عراق علیه ایران٬ هنوزهم مقیاس آن امر را درک نکرده‌بودند و بر این تصور بودند که با پیام دادن٬ قضیه فیصله می‌یابد.

Labels: , , ,

2009/01/08

داستان انقلاب ضد سلطنتی ایران

داستان انقلاب هر یکشنبه
داستان انقلاب٬ عنوان برنامه‌ای از رادیو بی.بی.سی است که به مناسبت دهمین سالگرد انقلاب ایران ساخته و منتشر شده‌است. علاقه‌مندی این برنامه شنیدنی را سالها پیش روی نوارکاست ضبط کرده‌ بوده‌است و اکنون همت کرده‌است و آن را برای استفاده مشتاقان روی اینترنت گذاشته‌است.
برنامه٬ برنامه جالبی است و به مدد صداهای آرشیوی آن بسیار شنیدنی. اکنون که ۳۰ سال از آن واقعه می‌گذرد٬ بازنگری آن آموختنی‌های بسیاری دارد.
برای شنیدن این سلسله‌ برنامه‌ها می‌توانید روی تبلیغ بالا کلیلک کنید.

Labels: , , ,