پاره‌سنگ

پاره‌سنگ

پاره‌سنگ‌های گاه‌گاهی ذهن من

2011/09/10

توهمات ایرانی: ثروت، پولی که درمی‌آید…

یک توضیح: غلط مفید، درست غیرمفید؛ در علوم اجتماعی بسیاری مواقع دسترسی به آمارها و گزاره‌های دقیق اگر غیرممکن نباشد، ‌بسیار هزینه‌وزمان‌بر است. از این رو بسیاری پژوهشگران برای تبیین و ارایه نظرشان در علوم انسانی به گزاره‌هایی موسوم به "غلط مفید" در برابر "راست غیرمفید" متوسل می‌‌شوند. مثلاً بیان این که "یک چهارم ازدواج‌ها در ایران به طلاق می‌انجامد"، گزاره‌ای غلط ولی مفید است. غلط از آن جهت که کسی چنان آمار دقیقی ندارد و حتی اگر آماری باشد، عددش یک چهارم نیست، مفید از آنرو که درکی صحیح از شیوع طلاق در جامعه ایرانی می‌دهد. در مقابل، این گزاره که "دیروز دمای تهران در خیابان ولی‌عصر نبش جمهوری در ساعت ۱۴:۴۵ بعد از ظهر ۲۸ درجه سانتی‌گراد بود"، گزاره‌ای درست ولی غیرمفید می‌تواند باشد.
در نوشتارهایی که از این قلم، و با عنوان "توهمات ایرانی…" در پی خواهد آمد گاه نویسنده در راستای پرداختن به پیام نوشته به گزاره‌هایی از جنس "غلط مفید" گریزی می‌زند؛ پیداست که نقد چنان گزاره‌های کلی که اغلب تاریخی‌اند و از جنس ردی و اثباتی نیستند، در منظور نویسنده نمی‌باشد.
***
حدود ۶۰ سال پیش تصور اغلب ایرانیانی که به آبادان آن روز رفته بودند یا از وضعیت و آبادانی آن داستانها شنیده‌بودند این بود که "این اینگلیسی‌های مکّار ثروت مملکت را دارند غارت می‌کنند و فقط به فکر مهندسان خودشان هستند". ایرانی محنت کشیده و خوگرفته با شپش و تراخم و کچلی -اشتباه نکنید، حرفم از ایران شصت سال پیش است و نسلی که آنروز لابد ۳۰-۴۰ سالی از خدا عمر گرفته بودند و خاطراتش به قرنی پیش از امروز بر‌می‌گردد- از دیدن خانه‌های مرتب و مهندسی شده و امکاناتی متناسب با جمعیت کارکنان شرکت نفت، نگاهش از سطح نفوذ نمی‌کرد که به هزینه و تلاش و برنامه‌ریزی وانتظامی که برای فراهم شدن چنان امکاناتی خرج شده بیندیشد، بلکه حرصش می‌گرفت و تصورش این بود که "انگلیس ثروت ما را چپو می‌کند؛ با ملی شدن این ثروت تمام ایران آبادان می‌شود." با چنین خیالی و با یک قیام و قعود نمایندگان مردم در مجلس، "صنعت" نفت ایران در روز ۲۹ اسفند سال ۱۳۲۹ "ملی" می‌‌شود. اما مشکل از همان ابتدا آغاز می‌شود؛ کسی از "ملت" از "صنعت" و سازوکارهای آن سر درنمی‌آورد. تصور عمومی از نفت، چاهی بود که از آن پول نقد بالا می‌آمد که کافی بود سر آن چاه خودمان بنشینیم و پولها را کامل و برای کشور خودمان جمع کنیم.
چنین توهم و ساده انگاری از دنیای نوین و مناسباتش، کرد آنچه بر سر اقتصاد ایران دوره مصدق آمد وسرانجامش به آنجا رسید که یک نفر خارجی با یک چمدان پول توانست دولتی ملی را طی صبح تا بعدظهری سرنگون کند. پس از شصت سال اما، واقعیتی که امروز شاهدیم این است که در نهایت نه تنها ایران آبادان نشده، آبادان هم ویران شده (این لینک را ببینید که ما ایرانیان در حفظ و نگاه‌داری همان ساخته‌های انگلیسی آبادان چه کرده‌ایم).
حدود ۳۵ سال پیش نیز در کشور ۳۵ میلیونی ایران، در پی رشد اقتصادی مملکت و بهبود اوضاع معیشتی، باز توهم دیگری صورت گرفت. با رشد قیمت نفت و توجه دولت به مدیریت و نهادسازی و رشد اقتصادی کشور و بهبود اوضاع اقتصادی، وضع رفاهی و اقتصادی مردم نسبت به نسل قبلشان بسیار بهتر شد. در طی چنان سرعت رشدی، عامه به توهمی فرو رفتند که اوضاع به اندازه بایسته و شایسته خوب نیست؛ ثروت و امکانات کشور بیش از این حرفهاست و اگر شاه مملکت {با تحصیلات بین‌المللی و داشتن ۵ سر عائله}، تعطیلاتش را در خارج می‌گذراند و کاخ ییلاقی و قشلاقی دارد، آنها نیز {با تحصیلات ابتدایی و داشتن ۸ سر عائله} باید از امکانات مشابه برخوردار باشند و انصاف این نیست که شششان گرو هشتشان باشد. از دید آن ایرانی اگر اوضاع آرمانی و ایده‌آل نبود، پس ثروت‌های مملکت داشت توسط شاه و اطرافیانش غارت می‌شد. {جایی در مستند «ملکه و من» کار ناهید پرسون فیروزآبادی، فرح پهلوی از ناهید می‌پرسد چرا با نظام سلطنتی مخالف بودی؟ ناهید که در زمان انقلاب اعلامیه پخش می‌کرده و ماشین آتش می‌زده و در جای‌جای فیلم اعلان کرده که از رژیم شاه متنفر بوده می‌گوید: پدرم سل داشت، مادرم فرش می‌بافت تا خرج هشت فرزندش را درآورد، و ما بسیاری روزها غذا «نان و دندان» داشتیم یا هیچ چیز. در همان حال در تلویزیون، ملکه را می‌دیدیم که شاد و خندان با فرزندانش در سبزه‌ها بازی می‌کند و غصه‌ای ندارد. لجمان می‌گرفت…}
با دامن زدن به چنین توهمی توسط قدرت‌طلبان سیّاس، ملتی به خیابانها ریختند و در کشوری با طراز اقتصادی بسیار خوب انقلابی اساسی کردند. اندکی بعد رهبر انقلابشان هم، همنوا با آنان، طی فتوایی هم گوشت یخی را حرام اعلام کرد، و هم دستور صادر کرد که همه بی‌خانمان‌ها و زاغه‌نشینان مسکن دار بشوند { همه محرومان باید خانه داشته باشند ، هیچکس در هیچ گوشه مملکت نباید از داشتن خانه محروم باشد . بر دولت اسلامی است که برای این مسئله مهم چاره ای بیندیشد و بر همه مردم است که در این مورد همکاری کنند.} فرمان تاریخی رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (ره) ، در خصوص تاسیس بنیاد مسکن انقلاب اسلامی، ۲۱ فروردین ۱۳۵۸
چنان تصوری از ثروت تا مدتها ادامه داشت و حتی تا چند سالی پس از انقلاب نیز دغدغه دولت مصادره و بازگرداندن "میلیاردها دلار" اموالی که شاه به غارت برده بود به ایران بود، و تا همین اواخر هم حرف از آزادی اموال بلوکه شده ایران در امریکا هست (که واقعیت این است که چنان اموالی وجود ندارد و بخش عمده‌ آن تحت قرار داد الجزایر، با امضای بهزاد نبوی و نخست وزیر رجایی، صرف بازپرداخت شکایات شرکت‌های امریکایی {به علت عدم اجرای مفاد قراردادهایشان توسط طرف ایرانی}، و شاکیانی که اموالشان توسط دولت مصادره شده‌بود، شد). تا سالیانی بعد انقلاب مردم منتظر بودند که ببینند چه شد آن ثروتی، که اغلب آن را شاه غارت می‌کرد و اندکی را صرف بهبود قابل توجه آنان کرده‌بود. با شروع جنگ و بحرانی شدن اوضاع و طول کشیدن آن اما چنان خاطره و انتظاری از حافظه مردم محو شد.
امروزه هم اگر با یک ایرانی نوعی دم‌خور بشوید هنوز می‌شنوید که در تصور او، ایران یکی از غنی‌ترین ممالک دنیا در داشتن منابع طبیعی و ثروتهای گوناگون است {البته ایرانی به تلاشی و زحمت و سرمایه‌گزاری و هزینه‌ای که برای استخراج و فرآوری آن ثروتها باید بشود توجه و آگهیی ندارند}، لذا ثروت و امکانات کافی برای زندگی آسوده در مملکت موجود است؛ اگر تاکنون چنین نشده لابد توطئه خارجی یا داخلی است که نگذاشته همه دارا و خوشبخت بشوند و با خنثی کردن توطئه ها، ایرانی سرانجام به زندگی و رفاهی که شایسته اوست خواهد رسید.
مطابق این تصور، ثروت‌های خدادادی طبیعی مساوی پول نقد است و احتیاجی به صرف هیچگونه هزینه، زحمت، سرمایه‌گذاری، مدیریت، فرآوری و بهینه‌سازی و … اضافی ندارد؛ هدیه‌ایست الهی که نصیب نسل ایرانی شده‌است. با وجود این تصور، اگر حرکتی اجتماعی در راستای دریافت آن ثروت باشد، ایرانی با ایرانی به سازش می‌رسد و همراه می‌شود و جنبشی حتی مثل جنبش مشروطه شکل می‌گیرد. در راستای این تصور اگر عاملی خارجی نیز به فردی ایرانی وعده آن را بدهد، آن ایرانی همراه او می‌شود تا به "حق خدادادش" برسد و چنین چیزی را خیانت نمی‌پندارد (و این تعبیر وجود انبوه دولتمردان خاینی‌ست که در ایران داشته‌ایم که منافع شخصی را بر هرچیزی مقدم داشتند).
چنین تصوری از فرایند تولید ثروت، حتی در زبان فارسی هم ردپایش را گذاشته است؛ آنجا که فارسی زبانی می‌گوید "پول درمی‌آورد"، در مقابل انگلیسی زبانی که "پول می‌سازد (to make money)". در تصور و ذهنیت ایرانی پول و سرمایه کمیتی است با مقدار محدود که از جایی درمی‌آید و جیب به جیب می‌شود تا در نهایت به جیب کسی می‌رود؛ با همین تصور اگر سرمایه‌داری پولدار است حتماً به قیمت حق‌خوری و فقیر کردن جمعیتی دیگر به آن سرمایه رسیده است و لذا سرمایه‌دار و ثروتمند در ایران از لحاظ اجتماعی منفور است؛ {همین استدلال هم پایه مصادره اموال سرمایه‌داران و فراری دادن کارآفرینان صاحبان سرمایه در ابتدای انقلاب بود و بسیاری صنایع رو به رشد در ایران به آن استدلال مصادره و ملی و در نهایت "ور"شکسته شدند، از صنایع کفش ملی بگیر تا ایران خودرو و حتی آدامس خروس‌نشان}
امروزه مشکلات اقتصادی، کمی، اندکی، ایرانیان را با واقعیت امور آشنا کرده‌ است که پول از زیر بوته سبز نمی‌شود؛ آشناشدن قشری از جوانان با دنیای نوین و مناسبات جهانی آنها را به این واقعیت رسانده که دنیای اقتصاد، دنیایی بر پایه واقعیت‌های علمی و هزینه و سرمایه‌گذاری و امکانات و واقعیات موجود است و جریان امور به همان سادگی تصور پدرانشان نیست. امکانات کشور محدود است و برای تولید پول و سرمایه باید هدف داشت، برنامه ریخت، استراتژی تعیین کرد، همکاری داشت، و در راستای آن عرق ریخت و تلاش کرد.
اما در لایه‌های مختلف جامعه و حکومت چنان توهمی -ثروت و امکانات غنی ملی در انتظار استخراج- پابرجاست. رهبر حکومت همین اواخر فرمودند:

«جمعيت كشور، هفتاد و پنج ميليون. البته بنده همين جا عرض بكنم؛ من معتقدم كه كشور ما با امكاناتى كه داريم، ميتواند صد و پنجاه ميليون نفر جمعيت داشته باشد. من معتقد به كثرت جمعيتم. هر اقدام و تدبيرى كه ميخواهد براى متوقف كردن رشد جمعيت انجام بگيرد، بعد از صد و پنجاه ميليون انجام بگيرد!»
چنین توهم ایرانی از ثروت و نادانی از سازوکار تولید آن، می‌تواند باعث رفتارها و تصمیم‌های اشتباه در حد ملی شود (و شده‌است). شاید توهم همین غرق در ثروت‌های ملی بودن و خماری ناشی از آن است که ایرانیان را چنین به تن‌آسایی سوق داده‌است؛ متوسط کار مفید یک کارمند ایرانی بین یک تا دوساعت است-در مقابل ۷-۸ ساعت کار در کشورهای مدرن- و سرانه مطالعه او در حد چند دقیقه در روز -در مقابل بیش از یک ساعت مطالعه روزانه مردم در کشورهای مدرن-!
بر ماست که عینک خیال را در مشاهده حقیقت از چشم ایرانیان برداریم و از رویای شیرین ثروت ایرانی بیدارشان کنیم.

Labels: , , , , , , , ,

2011/03/16

منطق قدیم یا استدلالهای جهان سومی:

در دوران قدیم و با توجه به امکانات و موضوعات محدود آن زمانه، استدلالهایی به‌کار می‌رفت که در آن محیط و زمان صحیح به نظر می‌رسید؛ اما در حال حاضر چنان استدلالهایی لزوماً معتبر نیستند.
نمونه استدلالهایی که در قدیم معتبر بودند:
۱- عالم بی‌عمل به زنبور بی عسل می‌ماند (علم عالم بی‌عمل فایده‌ای ندارد)
۲- فلانی اگر راست می‌گوید (در مورد عدم انجام فلان کار) پس چرا خودش آن‌کار را می‌کند؟ -لذا حرفش صحیح نیست و ارزشی ندارد-
۳- من خودم اصفهانی هستم؛ تو می‌خواهی در مورد اصفهان به من مطلب یاد بدهی؟!؟
۴- من خودم تاکنون چندین بنا ساخته‌ام، تو چگونه می‌خواهی در مورد ساختمان‌سازی اظهار نظر کنی؟!؟
۵- حالا تو شاید چیزهایی را خوانده‌باشی، اما من خودم تجربه شخصی دارم.
۶- تا چیزی را خودت تجربه نکنی، اساساً در مورد آن چیزی نمی‌دانی.
۷- حرف افراد مُسن حجت است و احترامشان واجب (چون بیشتر از جوانان می‌دانند) و تجربه و پختگی با سن بدست می‌آید.
۸- من زمانی در فرنگ بوده‌ام،‌ پس بیشتر از تو در مورد فرنگ می‌دانم.
۹- من به فلانی که از قشر رنج‌کشیده است رای می‌دهم و از او طرفداری می‌کنم چون همدرد ماست و گره کار ما را بهتر می‌گشاید.
***
شاید بتوان اساس استدلالهای بالا را بنا بر مُرجّح دانستن تجربه بر دیگر طرق کسب دانش دانست. در دوران قدیم که وسایل ارتباطی و رسانه‌ها چندان توسعه نیافته‌بودند و درصد افراد با سواد قابل توجه نبود و کتابها و مطالب در دسترس نبود، تنها راه کسب دانش، تجربهٔ‌دست‌اول داشتن بود. (البته اطلاعات عمومیی از طرقی بین عامه مردم وجود داشت که مثلاً فلان قارچ سمی‌است و ماست و سرکه با هم نمی‌سازند).
سعی می‌کنم موارد بالا را از دید امروزی بررسی کنم و ارزش آنها را بسنجم:
۱ و۲- فرض کنید پزشکی به ما توصیه می‌کند که سیگار نکشیم -در حالی که خودش سیگاری است- یا این‌که برای تقویت بیناییمان فلان کار را بکنیم -در حالی که خودش عینکی است-.
نکته کوچک این است که اینکه حرفی درست یا غلط است سوای این است که گوینده آن خودش آن را انجام می‌دهد یا نمی‌دهد. این که کسی به علمش عمل نکن آن علم را از درجه اعتبار ساقط نمی‌کند. اگر حرفی با عقل و منطق و تجربه جمعی جور درمی‌آید، قبول آن بسته به گوینده آن نباید باشد.
۳و ۴- امروزه می‌توان با مطالعه کتابها -که هر کدام خود مجموعه‌ای مرتب از تجربیات مختلف هستند- به نتایج تجربیات مختلف -بدون پرداخت هزینه واقعی تجربه‌کردن تک‌تک آنها- دست یافت. این امر برای افراد دوران قدیم تا حدی غیرقابل هضم به نظر می‌رسید؛ اما اکنون کاملاً قابل تصور است که اسلام‌شناسی یهودی بهتر از یک فرد مسلمان معمولی با جزییات دین اسلام آشنا باشد، یا اینکه ایرانشناسی غیر ایرانی بهتر از بسیاری ایرانیان با فرهنگ و تاریخ ایران آشنا باشد.
۵و۶- تجربه شخصی در نهایت یک تجربه برای یک شخص است، اما علم امروز ناشی از مجموعه بسیاری تجربیات مختلف در افراد مختلف، در موارد مختلف و زمانهای متفاوت است. یعنی اگر کسی در موردی مطالعه می‌کند و می‌آموزد به نتیجه بسیاری تجربیات دست می‌یابد که برای فردی در دنیای قدیم قابل تصور نبود. تصور این که تجربهٔ‌شخصی بر مطالعهٔ‌اصولی ترجیح دارد امروزه امر درستی نیست.
۷- همانطور که در بالا آوردم در دنیای دیروز، کسب معرفت تنها از راه تجربه ممکن بوده و امری زمان‌بَر بوده و انباشت آن تنها با گذر زمان میسر می‌شده؛ لذا غیر قابل تصور بوده که جوانی بیشتر از فرد مسنی بداند. اما امروزه با در دسترس بودن منابع دانش، نتایج تجربیات در دست کسانی است که به منابع آنها بیشتر مراجعه کرده باشند، نه افرادی که خود به تجربه کردن آنها -که کاری هزینه‌بر است- دست یازیده باشند. بنابرهمین حقیقت است که امروزه بسیاری از جوانان را می‌بینیم که در بسیاری علوم سرآمد بسیاری از ریش‌سفیدان آن علوم هستند، مخصوصاً اگر خود آن علوم، علومی در حال رشد شتابنده باشند.
۸- در دنیای قدیم، صِرف عمل تجربه به خودی خود امری ارزشمند به شمار می‌آمد و قابل ارجاع و افتخار -شاید از آنجا که بسیاری تجربیات گرانبها بوده‌اند- مثلاً برای کسی که هزینه زیادی کرده و به فرانسه رفته و در موزه لوور تابلوی لبخند ژوکوند را دیده است، دشوار است قبول کردن این که امروزه می‌تواند فرد دیگری از پای رایانه‌اش تکان نخورده باشد و هزینه زیادی نداده باشد، اما نه تنها تصویر واضح‌تری از لبخند ژوکوند روی رایانه‌اش دیده باشد، بلکه در مورد آن نیز بیشتر خوانده باشد و بداند. حال آنکه چه مقدار صِرف دیدن ارزشمند باشد در مقابل مطالعه و دانستن چیزی، امر دیگری است.
۹- در دوران قدیم که کارها تخصصی نشده بودند، راه آموختن امور تجربه کردن مستقیم آنها بود. یعنی تا کسی مثلاً دستش نمی‌شکست، گذارش به شکسته بندی نمی‌افتاد و لذا درمورد شکسته‌بندی و شکستگی استخوان چیزی نمی‌دانست. بنابراین مراجعه به کسی که قبلتر تجربه مشابهی داشته و "دردکشیده" باشد امر موجهی بود. امروزه اما بسیاری معارف را می‌توان بدون تجربه کردن آنها فراگرفت و مثلاً دیگر کسی در مراجعه به پزشک معالجش برای رفع گرفتگی عروقش دنبال پزشکی نمی‌گردد که خود تجربهٔ‌ گرفتگی عروق داشته باشد! یا رهبر سیاسیی لازم نیست خودش از طبقه محروم باشد تا بتواند به بهترین روش حقوق طبقه محروم را از طریق دیپلماسی در عرصه سیاسی احقاق کند. متاسفانه هنوز در جهان سوم و در تبلیغات انتخاباتی رنج‌کشیدگی یک ارزش محسوب می‌شود و تجربه زندگی و تحصیل در غرب یا رفاه ردگی یک ضد ارزش. انقلاب ضدسلطنتی سال ۱۳۵۷ نمونه واقعی خیزشی مردمی بود که با چنین استدلالی قدرت را از دست قشر نخبه و درس‌خوانده خارج کردند و به دست افرادی از جنس خودشان دادند، تا جریان کارها را به زعم ایشان به نحو بهتری و به نفع ایشان پیش ببرد. نتیجهٔ آن که چه شد،‌اکنون مردم ایران شاهد آن هستند.

Labels: , , , , , , ,

2010/11/20

اعتماد به نفس، وابستگی، التصاق


شما هم لابد دیده‌اید افرادی را که به خودشان چیزهایی متصل می‌کنند.
پسر جوانی زنجیری به گردن انداخته، انگشتری بر دست و مچ بندی بر مچ. زنی روستایی با بسیاری طلاجات بر ساعد و گردنبند و گوش. دیگرانی با انگشتران عقیق در انگشت و سبحه شاه‌مقصود در کف؛ قدیم‌تر ها بسیجی‌ها با عکس خمینی در جیب؛ الان مسلمانان مدرن با گردنبند طلای «و اِن یکاد»!
بسیاری با پخش موسیقی همراه و گوشی بلوتوث تلفن دستی در گوش، یا تی‌شرتی که رویش زیمبل و زیمبو نوشته یا کشیده؛ با ریشی که به طرز عجیبی تراشیده شده؛ یا -بیشتر در غرب- گوشواره تک‌گوش و حلقه در بینی و ابرو و خال‌کوبی.
بسیاری بدون تلفن همراه از خانه بیرون نمی‌روند و بدون آن احساس کم‌بود می‌کند. بسیاری هموطنان، بیرون که می‌روند حتماً باید دستشان چیزی باشد، می‌تواند روزنامه امروز باشد یا کیف بزرگی پر از وسایل نالازم؛ لابد با دستان خالی نمی‌دانند چه بکنند حین راه رفتن!
از آن طرف هم لابد دیده‌اید که بعضی خیلی ساده دست در جیبشان می‌کنند و حتی ساعت نمی‌بندند و بدون هر آلایشی می‌روند و می‌آیند.
شاید از منظر روانشناسی بهتر باشد بگوییم این افراد به خودشان چیزی وصل می‌کنند تا خودشان را به هویتی دیگر الصاق کنند؛ بسیاری افراد که به محیط تازه می‌روند -چه آن محیط تازه شهری بزرگ باشد یا کشوری جدید- احساس بی‌هویتی می‌کنند. این خلاء هویتی را باید با چیزی پرکنند، مگر این‌که به پشتوانه حرمت نفسی که دارند، اعتماد به نفسشان بالا باشد.
در کشورهای مرفه که اعتماد به نفس مردم بالا است کمتر تیپ‌های متنوع مردم‌ مشابه آنچه در بالا توصیف کردم دیده‌می‌شوند و اکثر مردم بی‌آلایش و معمولی هستند. اما در کشورهای "جنوب" ظاهر جامعه به تیپ‌های مختلف تقسیم می‌شود؛ در ایران ما مذهبی، بسیجی، خشکه مذهبی، سنتی، طاغوتی، غربزده، تحصیلکرده، دانشجو، روستایی، شهرستانی، خارج رفته و .... هر تیپ هم مشخصه‌های التصاقی خودش را دارد، مثلاً تیپ مذهبی انگشتر عقیق دارد، ریشش را با تیغ نمی‌زند؛ دانشجو کیفی همیشه همراه دارد و معمولاً عینکی؛ الخ.
همین دسته‌بندی‌ها بین جامعه هم همرنگی را کم می‌کند، چون ظاهراً همه راه‌ها نمی‌توانند درست باشند پس لابد دیگری اشتباه می‌کند و همرنگی و حمایت از نظر و عقیده او جایز نیست. و این چنین است که کمبود حرمت نفس در جوامع فقیر منتهی به کاهش سرمایه اجتماعی می‌شود.
جالب است برخی چنین تنوع و رنگارنگی در جامعه را مایه افتخار می‌دانند و نشان دهنده غنای فرهنگی! استدلالشان را لابد خودشان می‌دانند...

Labels: , , , , ,

2010/08/23

یاد باد آن روزگاران؟

۱- کتابهای درسی دوران دبستان ما مملو از داستان‌ها و قضایایی بود که در روستا و محیط غیر شهری جریان داشتند؛ از حسنک کجایی بگیر تا کوکب خانم و چوپان دروغگو، تا آن مرد با اسب آمد و خوشا به حالت ای روستایی. معلومم نشد بنا بر چه اهدافی مولفان کتب درسی چنان نوستالژیک به زندگی روستایی ارجاع می‌دادند.
۲- فضای روشنفکری ما در دوران آزادی‌های نسبی فرهنگی قبل انقلاب، ساختاری ضدمدرن و واپس‌گرا بود؛ از ساخت و استقبال از فیلمهایی مانند آقای هالو (تقابل رذالت شهری و سادگی روستایی) و قیصر (تبلیغ ناکارآمدی نهادهای مدنی و لزوم مقابله فردی برای احقاق حق) بگیر تا کتابهایی که نوشته می‌شدند از قبیل غرب‌زدگی آل‌احمد و آنچه خود داشت احسان نراقی. همه باز هم حسرت دورانی را در دل مخاطبان زنده می‌کنند که از دستشان رفته بود.
۳- انقلاب سفید شاه و اصلاحات ارضی متعاقب آن بسیاری روستانشینان را صاحب مال کرد؛ رعیتی که پیش از آن از خود چیزی نداشت اکنون صاحب مالی بود که قدرش برایش شناخته نبود. متعاقب توسعه اقتصادی دهه پنجاه از پس افزایش قیمت نفت بسیاری روستاییان اموالشان را تبدیل به پول کردند و ساکن شهرها -اغلب حاشیه‌شان- شدند و از آنجا که تخصصی -به معنای مدنی- نداشتند، مشغول مشاغلی شدند که به دلالی و بعدها کار آزاد معروف شد.
ارمغان این افراد برای جامعه شهری تزریق فرهنگ روستایی به محیط شهری و کندکردن خدمات نهادهای شهری -که برای مقیاسی متفاوت طراحی شده‌بودند- بود. درآمدی کاذبی که چنین قشری از دلالی به دست می‌آورد -در آن دوران رونق اقتصادی- باعث شد که برای همیشه امر بازگشت را امری خاتمه یافته بداند و در حسرت (کاذب) زندگیی که داشتند بماند. یک‌کلاغ‌چل‌کلاغ‌های آن افراد از شرایط موجودشان، هر چه بیشتر روستاها را خالی کرد و مردمانی مولد را که به کشاورزی و دامپروری می‌پرداختند به واسطه‌گران و دلال‌های شهری و صاحبان دیگر مشاغل کاذب -که پول تولید نمی‌کنند- تبدیل کرد.
۴- انقلاب ضد سلطنتی هم چندی بعد به سامان رسید؛ به قوت عامه‌ای که تصور می‌کردند که شاه به اندازه کافی به آنها نمی‌دهد و لابد آن بالاها چه بریز و بپاشی هست که در پایین به آنها چنین می‌رسد (به زعم آنها کم،‌ در مقایسه با سطح زندگی پدرانشان البته غیرقابل مقایسه). ملتی اشکنه‌خور که شاید ماهی یکبار گوشت نصیبشان می‌شد -از نسل پدربزرگها صادقانه بپرسید- اکنون هرروز انتظار چلوکباب داشتند. روحانیت هم به پشتوانه مذهبی بودن مردم سوار بر موج نارضایتی مردم شدند و با لطایف‌الحیل سکان را به دست گرفتند. (سخنرانی آیت‌ا... خمینی در نخستین ساعات ورودش مملو است از وعده‌های مجانی کردن برای مردم، و همچنان در ماههای اول وعده صاحب‌خانه کردن تمام مردم می‌دهد،‌ داد سخن گفتن از ستاندن حق مستضعفان و کوخ نشینان امری روزمره بود و حتی آیت‌ا... خمینی طی فتوایی گوشت یخی را حرام اعلام می‌کند.)
با قدرت گرفتن روحانیتی که چیزی از اصول دیپلماتیک نمی‌دانستند و تنها رویای مدینه‌النبی و حکومت اسلامی داشتند و شائبه اقتصاد و علم اسلامی هم داشت، سبوعیت‌هایی انجام گرفت که در قرن بیستم درون کشوری مانند ایران انتظار نمی‌رفت. بسیاری از ترس جان، مایملک را رها کردند و از کوه و دشت و کمر به دیگر کشورها پناهنده شدند و آغوش بسیاری از کشورهای غربی پذیرای آنها شد. مهاجرت اجباری این دسته و دل‌کندن اجباریشان از گذشته‌شان باز نوستالژی دیگری آفرید،‌ تصور ایران قبل از انقلاب به عنوان دوره‌ای طلایی و قبله آمال.

یک‌کلاغ‌چل‌کلاغ‌های آن مهاجران درباره شرایطشان در خارجه البته از گوش دیگر ایرانیان پنهان نماند و بعد از اتمام جنگ و ثبات نسبی کشور، بسیاری از ایرانیان را ترغیب به مهاجرت قانونی به کشورهایی مانند استرالیا و کانادا کرد. بعد از اندی که این دسته از ایرانیان هم جاگیر شدند باز حکایت تکرار شد، حسرت روزگار از دست رفته و صفای زندگیی که داشته‌اند. طرفه این‌که این دسته هیچ منعی برای بازگشت به وطن نوستالژیکشان نداشتند.
۵- در مباحث بسیار می‌بینم طرح این مطلب را که در دوران گذشته/دنیای سنتی نگاه به مسایل مادی نبوده و معنویت در فضا/روابط موج می‌زده‌است. اساس چنین تصوری برایم روشن نیست و شاید چند خاطره مبهمِ ناقل، منشا آن تصور بوده‌باشد. در دنیا و دورانی که اغلب وقت و دغدغه مردم به تامین معاش و نمردن از گرسنگی و قحطی و خشکسالی و بیماری‌های همه‌گیر مشغول بوده و خرافات و دشمنی‌ها بیداد می‌کرده تا جایی که مثلاً سرِ نوبت آبیاری زمین با بیل همدیگر را می‌کشته‌اند (داستانها را رها کنید که از فرط کم‌یابی داستان شده‌اند)، حال چه مایه این‌ زندگی‌ها مملو از معنویت بوده و نگاه مردم به مسایل مادی نبوده بر من معلوم نیست.
۶- حسرت وضع پیشین (به لاتین Status quo ante) شاید امری عمومی باشد که ریشه در طبیعت آدمی داشته باشد و چه بسا منشا روایت هبوط آدم از فردوس برین هم بوده‌باشد. هرچه باشد جدی‌گرفتنش و غرق فریبش شدن جز ایجاد نشئه‌ای لذت‌بخش برای دقایقی سودی ندارد.
این سودای بازگشت به دوران گذشته و اصول فراموش شوده -چه ایران نوستالژیک ذهن‌ها باشد چه دوران طلایی امام یا اسلام ناب محمدی- و تصور این‌که هر چیزی اصلی و واقعیتی دارد که از دسترس ما خارج ‌است و یا اینکه ما خودمان همه‌چیز -یا مشابهشان یا حتی اصلشان- را قبلاً داشته‌ایم از حربه‌های ذهنی انسان محرومِ محدود برای آرامش اوست؛ وگرنه انسان پویای ِسازنده، مدینه آرمانی‌اش را می‌سازد و هرچیز را جای خودش قرار می‌دهد و به‌جای خیالبافی و داستانسرایی و سخنرانی، کاری می‌کند، هرچند اندک و ناچیز؛ چنان که در جوامع دیگر کرده‌اند و می‌کنند.

Labels: , , , , , ,

2010/07/02

در معنای مباحثه:

بحث کردن درباره موضوعات پیش روی یکی از شیوه‌های افزایش اطلاعات و دانستن دیدگاه‌های مختلف نسبت به موضوعات مختلف است. اگر چنین امری به طور صحیح انجام پذیرد یکی از لذت بخش‌ترین شیوه‌های تعاملی دو اندیشه و طرز تفکر خواهد بود؛ اما متاسفانه بسیار می‌بینم که بسیاری، فرق بحث و مجادله را نمی‌دانند و بحث روی موضوعات مختلف را راهی برای اثبات خود می‌دانند.
مباحثه روی مواردی انجام می‌شود که افراد روی آن اطمینان ندارند وگرنه اگر طرفین بحث روی نظر خود اطمینان صددرصدی دارند، نام گفتگوی طرفین مجادله است و نه مباحثه؛ مثلاً اگر طرفی اطمینان دارد که الآن شب است و دیگری ایمان دارد که الآن روز است، جای بحثی نمی‌ماند، چون هر دو بر عقیده خود ثابت‌قدمند و گفتگوی ایشان کاری جز اتلاف وقت نیست.
همینطور است گفتگوی یک فرد غیرمتعصب با یک دیندار معتقد، که دین‌دار معتقد در اصول باورهای خودش هیچ‌گونه تشکیکی قبول ندارد و راه نمی‌دهد.
یکی از مشکلات مناظره افراد دانا و منطقی با افراد عامی این است که افراد عامی روی نادانسته‌های خود پافشاری می‌کنند و از صحت آن مطمئن هستند و حاضرند پای آن‌ها هزینه بدهند، در حالی‌که افراد دانای منطقی همیشه در دانسته‌هایشان اما و اگر را ممکن می‌دانند و می‌دانند در چیزی قطعیت وجود ندارد -الا عدم قطعیت- و چنین است که اکثر اوقات چنین بحث‌هایی به نتیجه نمی‌رسد.
مشابه این قضیه در درگیری‌های بین مردمان دو طبقه اجتماعی رخ می‌دهد؛ شعور، شخصیت و نجابت چیزهایی می‌شوند که به واسطه آنها انسانهای باشعور، باشخصیت و نجیب در مقابل انسانهای بی‌شعور، بی شخصیت و نانجیب، کوتاه می‌آیند و گاه، در بزنگاه‌هایی تاریخی، چنان مردمان دون‌مایه‌ای بانی سرنوشت همه می‌شوند و مایه سرافکندگی تمام مردم می‌شوند.

Labels: , , , , , ,

2010/06/24

آشفتگی‌های ذهنی:


کم نمی‌بینم مواردی را که نشان می‌دهد برخی اذهان درست کار نمی‌کنند. مثال کلاسیکش اشتباه گرفتن رابطه همبستگی با رابطه علیت است؛
مثلاً فردی گمان می‌دارد روزهایی که چتر در ماشین حمل می‌کند شاهد تصادفات بیشتری در خیابان است و از رابطه همبستگی بین حمل چتر و تصادفات نتیجه می‌گیرد که حمل چتر در خودرو باعث تصادفات می‌شود؛ در حالی که رابطه علیتی که عقل سالم و منطقی باید برداشت کند این است که حمل چتر در خودرو هیچگونه دخلی به ازدیاد تصادفات ندارد، بلکه بارانی بودن هوا و لغزنده بودن جاده‌هاست که باعث بیشتر شدن تصادفات می‌شود. و البته در هوای بارانی افراد چترشان را درون خودرویشان حمل می‌کنند.
موردی که اخیراً دیدم اختلاط وسیله و هدف است؛ دوستی قرار بود که با بقیه دوستان هماهنگیی بکند که بعد از مدتها یکدیگر را ببینیم و دیدارهایی تازه کنیم؛ پیشنهاد داد که می‌توانیم برنامه دوچرخه‌سواریی هم بگذاریم که تفریحی هم کرده باشیم. از آن هماهنگی ایشان برای دیدار دوباره دوستان خبری نشد که نشد چون هوا مساعد دوچرخه‌سواری نبود! گویی هدف دوچرخه‌سواری بوده‌است که با عدم همراهی هوا ناممکن شود؛ این دوست وسیله و هدف را با هم اشتباه گرفته بود.
همچنین کم نیستند که مثلاً به ازدواج به عنوان هدف نگاه می‌کنند و وقتی سنشان به عدد معینی رسید خود را ملزم به ازدواج می‌دانند تا خوشبخت شوند؛ برای چنین افرادی ازدواج یک هدف است نه وسیله‌ای برای خوشبختی است؛ در حالی که هدف خوشبختی باید باشد که از راه ازدواج شاید فراهم شود.
مورد دیگری که دیده‌ام خود‌ ویرانگری و یا ازدیاد ضرر است؛ فردی ضرر هنگفتی می‌کند و از آن پس ضررهای اضافی هم به خود می‌زند چرا که «دیگر فرقی نمی‌کند»!، اگر یک میلیون باخته، بی‌خیال دو هزار دیگر می‌شود چون دیگر در مقابل میلیون هزار به چشم نمی‌آید! و همینطور به ضرر خود می‌افزاید و خود را آشفته‌تر می‌کند.
کتمان واقعیت نیز از دیگر آشفتگی‌های ذهنیی است که در برخی افراد دیده‌ام؛ مثال عامه‌فهمش این است که کسی میخی به پایش فرورفته باشد و او پایش را کج کج بگذارد و راه برود و با خود بگوید که اتفاقی نیفتاده و خود را با شرایط تازه عادت بدهد، بجای این‌که واقعیت را قبول کند و در صدد بیرون آوردن میخ از پایش دربیاید -در اکثر خانواده‌های ایرانی اعتیاد یا بیماری‌ها یا اختلافات را کتمان می‌کنند، به امید آن‌که خودشان بهبود پیدا کنند- در چنین حالاتی با رها کردن مشکلات به حال خودشان اندک اندک به شرایط غیرقابل بازگشت سوق داده می‌شوند و آنجاست که ویران‌کننده است.
در مورد اختلاط لطف و وظیفه هم قبلاً نوشته‌ام.

Labels: , , , , ,

2010/04/04

جمهوری اسلامی، آری یا نه؟

این روزها سالگرد روزی بود که در سال ۱۳۵۸ مردم ایران پای صندوق‌های رای دادند که در مورد شکل حکومتی کشور پس از انقلاب ضدسلطنتی، نظر آری یا نه خودشان را در مورد جمهوری اسلامی ابراز کنند.
اینکه چگونه از میان بسیاری گروه‌ها که در برانداختن رژیم سلطنتی دخیل بودند، و بسیاری وعده‌ها و آرمانهایی که تبلیغ می‌کردند چگونه شد که ثمره انقلاب مردمی ضد سلطنت با آرزوها و آمال مختلف به دست روحانیونی با اندیشه برپایی حکومت اسلامی افتاد، موضوعی است که هنوز روی آن باید مداقه کرد.
شاید نخستین لغزش وقتی بود که -چنانچه هاشمی‌رفسنجانی در خاطراتش نقل می‌کند- آیت‌ا.. خمینی با عجله اصرار داشت که از رادیو تلویزیون پخش شود که رادیو، رادیوی صدای انقلاب اسلامی (و نه چیز دیگری) است و نتیجه تکرار آن تبلیغ ضمنی این است که حتی امروزه هم باور بسیاری ‌است که انقلاب مردم ایران در سال ۱۳۵۷ برای سرنگونی حکومت سلطنتی، انقلابی اسلامی و به رهبری آیت‌الله خمینی بوده‌است.
دیگر رفتار هوشمندانه روحانیت حاکم برای کنار زدن دیگر گروه‌های شریک در انقلاب‌ ضد سلطنتی، بر پایی نمایشی با عنوان رفراندوم برای کسب مشروعیت مردمی بود؛ روز دوازده فروردین ۱۳۵۸، خیل مردم ایران به نمایشی پیوستند که بیشتر به یک بیعت تاریخی می‌نمود تا یک رفراندوم. در حقیقت انتخابی در کار نبود و مردم تنها به انتخاب گزینه جمهوری اسلامی سوق داده می‌شدند. شکل رای گیری «جمهوری اسلامی، آری یا نه؟» شکلی است که شق دیگری را برای انتخاب حکومت متصور نکرده‌است و چنین شکلی که مردم را بین انتخاب شیوه‌ای معلوم و یا تن‌دادن به شیوه‌ای نامعلوم مخیر می‌کند، از لحاظ روانی توده‌های مردم را به انتخاب پاسخ آری متمایل می‌کند.(*)
مشابه چنین رفتاری چنان است که از جمعی گرسنه پرسید که: «اشکنه، آری یا نه؟» و وقتی قریب‌به‌اتفاق جمع اشکنه را انتخاب کرد، به آنها اشکنه خوراند و از لحاظ اخلاقی هم توجیه کرد که آنها که چیز دیگری -مثلاً چلوکباب- را برای غذا در رفراندومشان انتخاب نکرده بودند!!
خلاصه برگذاری چنان بیعتی در جمعیتی با درصد بی‌سوادی حدود ۵۵ درصد، در ادبیات رسمی جمهوری اسلامی تبدیل به رفراندوم ملت ایران برای تعیین نوع حکومت و رای قاطع آنان به جمهوری اسلامی می‌شود.
***
(*) امروزه از لحاظ روانی معلوم است که اکثر انسانها در انتخاب گزینه معلوم و ناخوشایند در مقابل گزینه نامعلوم ولی شاید خوب، گزینه اول را انتخاب می‌کنند و کمتر انسانهایی در چنین موقعیت ریسکیی، دست به خطرپذیری می‌کنند.

Labels: , , , , ,

2010/03/02

در لزوم منظم اندیشیدن:

خیلی اوقات نوشته‌ای -یا عام‌تر٬ اغلب نوشته‌ای در وبلاگی (مثلاً این)- می‌بینم که در درک منظور نویسنده‌اش مشکل دارم. تک‌تک کلمات معنی‌دارند٬ گاهی جملات‌ هم معنی‌دارند٬ گاهی آنها هم نه؛ خلاصه ارتباط معنایی بین کلمات و جملات گم‌است. اوایل می‌اندیشیدم لابد متن٬ متنی احسایس است که باید در حسش قرار بگیری تا درکش کنی٬ اما با خواندن چند باره٬ این ظن هم از بین می‌رفت.
دیدن چنین "تالیفات" گُنگی در مطبوعات رسمی‌تر٬ معمولاً نشان از آن دارد که آن تالیفات٬ "ترجمه" هستند و مترجم٬ بدون درک معنی٬ کلمات مترادف را کنار هم ردیف کرده٬ اسمش را هم بجای این‌که بگذارد مترجم٬ گذاشته مؤلف. [زمانی به توصیه آشنایی٬ کتاب کیمیاگر پائولو کوییلو را ‌خواندم. کم نبود جملاتی را که مجبور می‌شدم به انگلیسی برگردانم تا معنی صحیح‌شان را دریابم!]
کم پیش نمی‌آید که پای صحبت کسی می‌نشینم و باز همان حس مشابه به سراغم می‌آید؛ با آن‌که معنی کلمات منفرد را می‌دانم٬ نمی‌فهمم گوینده چه مفاهیم و معنایی را می‌خواهد در گفتارش القا کند. در چنین موقعیتی٬ حسن قضیه این است که اگر گوینده مجال بدهد٬ می‌توان با سوالهایی٬ از منظورش پرسید و حکایتش را متوجه شد. اغلب حکایتش را با کلماتی دیگر و در جملاتی کوتاهتر برایش بازگو می‌کنم تا تأیید کند...
مشکلی تداول چنین رویه‌ای از نظر من، فراموشی روال منطقی فکر در گفتگو است. اگر کسی قبل آن که به چیزی فکر کند٬ از آن داد سخن بدهد٬ کم نیست جملات و کلمات کم معنی و نابجا و یا زایدی که بر زبان می‌آید بدون این‌که ارزشی اطلاعاتیی داشته باشند.
ترس از سکوت و بدجلوه کردن آن، بسیاری را به سخن گفتن لاینقطع تشویق می‌کند؛ شاید که از نظرشان ساکت نشستن دونفر روبروی هم، برابر بی‌علاقگیشان به هم باشد.

Labels: , , , , ,

2009/12/24

چون دل به یکی دادی، چشم از همه بر هم زن...

می‌شنویم گاهی که گروهی از بسیجیان خود را ذوب شده در رهبری و ولایت فقیه و ... می‌نامند؛ بسیاری اما چنین چیزی را عاقلانه نمی‌دانند که فردی خود را ذوب شده در امری دیگر بداند و خود را متعهد به فرمانبرداری محض -از فردی یا ایدئولوژیی- بداند.
متاسفانه چنان ذوب‌شدگیی محدود به بسیجیان و یا موارد مربوط به دین یا سیاست نیست و تمایل به ذوب شدن در امر دیگر و سپردن مسوولیت و عهده تصمیم بر دیگری امری است که در جامعه ما -بطور اعم- کم تداول نیست.
ریشه‌های روانشناختی آن هم البته از کمبود اعتماد به نفس و تمایل به در سایه دیگری قرار گرفتن است، تا از یک سو انتقادات را بر خود نپذیرند، و از جانبی دیگر هم مسوولیتی بر خود متصور نشوند.
برای واضح شدن منظورم از دیگر موارد «ذوب شدگی» مثال‌هایی از مواردی که بین دیگر طبقات اجتماع دیده‌ام می‌نویسم؛
دیده‌ام فردی که به آواز علاقه‌دارد به صدای خواننده خاصی تمایل دارد، تصاویر او را زینت بخش محل زندگی‌اش می‌کند، بر خوانندگان رقیب خرده‌می‌گیرد و از هر فرصتی برای اثبات برتر بودن خواننده مورد علاقه‌اش بر دیگران می‌کند. حالا این فرد ممکن است تحصیلات دانشگاهی والایی هم داشته باشد، اما در آن زمینه -آواز- با این‌که اعتقادی به ذوب شدگی ندارد، اعمال و رفتار و واکنشش مشابه ذوب شدگان است.
دیده‌ام افرادی که به سخنوری -فقط برای مثال الهی قمشه‌ای- یا تیم فوتبالی -مثلاً پرسپولیس- یا فرهنگی -مثلاً فرهنگ ایرانی- یا شهری -مثلاً شهر پاریس- و الخ علاقه و تعصبی دارند و تمام موارد مربوط بدانان را خوب و برتر و بهتر می‌دانند و هیچ انتقادی را برنمی‌تابند وقتی از امر مشابهی برایشان داد سخن می‌دهی، با ذکر بدی دیگری، سعی در اثبات نیکی انتخاب خودشان دارند.
روزی که با یکی از این مدعیان صحبتی داشتم، می‌گفت که تنها با تعهد صددرصدی به چیزی است که می‌توان به آن رسید و اگر چیزی را می‌پسندی باید کاملاً شیفته آن شوی، و گرنه کارت و راهت مخلصانه نیست! گفتم مگر تمام قضایای زندگی موارد عشقی و ازدواجی است که تعهد صددرصدی بطلبد؟! گفت برای ما، بله، علاقه به ....، موضوعی احساسی‌است تا عقلی. گفتم که همان جناب .... خودش بارها بیان کرده که در دوره صباوت و تلمذ محدود به مکتب و استاد خاصی نبوده‌است و از تمام گذشتگانش بهترین بهره را گرفته و تعصب خاصی نداشته تا به اینجا رسیده است. گفت اما امروز همان .... سرآمد و تک است و مجموعه حسن است و دیگر با وجودش نیازی به اعتنا به دیگری نیست!
خلاصه این‌که این روحیه ذوب‌شدگی و خالص شدن و تعطیل عقل در کاری، امری منحصر به امور سیاسی و یا آن جهانی نیست، متاسفانه از رسوبات فرهنگ شبه عرفانی گذشته ماست که ناقص در اذهان بسیاری موجود است.

Labels: , , , , , ,

2009/05/31

زندگی نوین٬ داده‌ها و گرفته‌ها

فکر می‌کردم که زندگی نوین چه چیزهایی را از بشر دریغ می‌کند. از آغاز شروع کنیم٬ زن حامله به بیمارستانی می‌رود و با نوزادی برمی‌گردد. انسان مدرن فرایند زایمان را نمی‌بیند. همچنین مرگ؛ فرد مریض به بیمارستان می‌رود و بستری می‌شود٬ آنجا می‌میرد و از همانجا به قبرستان و تمام. حالا باز در ایران ما یک مراسم‌هایی هم می‌گیرند که به همین سادگی هم نباشد ولی در غرب به همین سادگی است که گفتم.
زندگی مدرن فکر کردن به مسایل فلسفی را از عمده مردم می‌گیرد. آنها کاری را انجام می‌دهند که نتیجه آن را نمی‌بینند و [اکثرشان] نمی‌دانند یا برایشان مهم نیست٬ هدفشان امرار معاش است و دغدغه دیگری ندارند. زندگی مدرن حس ترس را از انسان می‌گیرد. شهر همه روشن است و پلیس با یک شماره تلفن در دسترس. آن ترس و ظلمتی که در تاریکی‌های روستاها انسان سنتی را به فکر فرومی‌برده دیگر وجود ندارد. اگر انسان سنتی وقت فراوانی برای گذران و یا احیاناً فکر به مسایل غیربدیهی٬ مثلاً این‌که چرا آسمان آبی است و چگونه گندم سبز می‌شود٬ داشت٬ زندگی نوین چیزی از آن باقی نگذاشته؛ وقت پایان هفته انسان نوین باید صرف سینما و یا دیگر موارد تعریف شده بشود.
انسان سنتی می‌دید که چگونه گندمش تهیه می‌شود٬ نتیجه زحماتش کجا نمایان می‌شود٬ چرخه مرگ و زندگی در طبیعت چگونه است؛ دنیا گذراست و از لحظه لحظه آن باید لذت برد؛ در مقابل انسان نوین روزها برایش می‌گذرد همه تکراری و شبیه. از گذر فصل و زمان کمتر می‌فهمد چون در مقابل سرما و گرما و باران و ... به خوبی محافظت شده است. عمرش را درون اتاقکی که دفترکار نامش نهاده‌اند می‌گذراند٬ غذاهای خوشمزه و فرآورده می‌خورد و چیزهایی می‌بیند که انسان نوین خوابش را هم نمی‌دیده است٬ اما لذتش را از آنها نمی‌برد.
هیجان در زندگی نوین گم شده‌است٬ ترس٬ هراس٬ ناامنی و احتیاج به دیگری کم شده‌است در مقابل تحت تبلیغ رسانه‌ها انتظارات بالا رفته‌است. همه می‌خواهند زندگیشان مانند فیلمهای هالیوودی باشد٬ همان چهره‌ها٬ همان خانه‌ها و همان رفاه. اگر کمتر از آن باشند دلخورند و ناراضی. تنوع شخصیتی کم شده‌است و همه دوست دارند مطابق الگوهایی زندگی‌شان را سامان بدهند.
شاید خلاصه بتوان گفت در زندگی نوین رفاه بالا رفته اما رضایت کم شده. وضعی به ظاهر متناقض اما واقعی به دلیل ذات طماع و سیری ناپذیر انسان.

Labels: , , , ,

2009/04/12

دیکتاتورهای صغیر

از خوبی‌های زمانه ما یکی هم این است که امکانات نوین ارتباطی٬ محدود به عده خاصی نشده‌است و هرکس با کمی همت می‌تواند حرف و سخنش را در دنیای مجازی منتشر کند؛ دیگر از پشت مونیتور کسی نمی‌فهمد طرفش نوجوانی نشسته‌بوده یا پیری دنیادیده و معیار سنجشش تنها متنی است که می‌خواند٬ نه او که نوشته‌است.
بسیار می‌بینم در اینترنت فارسی٬ بعضی - که ظاهراً خودشان را بیشتر از بقیه صاحب‌نظر می‌دانند (;- برای خودشان شیوه شخصیی برای نگارش گزیده‌اند و توجیهاتی هم دارند. کم نمی‌بینم اغلاطی از قبیل: حتمن٬ عیسا٬ سانیه٬ نماینده‌گان و ترکیباتی مثل: می‌شناسم‌اش٬ ام‌روز٬ جوان‌ای.
چندین بار که توجه‌شان داده‌ام به موارد مذکور و مشابه٬ جواب آمده که من رسم‌الخط خودم را استفاده‌می‌کنم. عجیب که این عزیزان٬ که آن‌قدر خود را صاحب‌نظر می‌دانند که از خود شیوه نگارش ابداع کنند٬ نمی‌دانند که "رسم" چیزی است که بین عده زیادی مرسوم است و شیوه نگارش آنها تا "رسم‌"الخط شدن فرسنگها فاصله دارد.
از دیدی دیگر می‌توان روانشناسی این عملشان را مشابه رفتار قانون‌گریز متداول ایرانی دانست؛ همه می‌دانیم که برای نوشتن قوانینی هست که متولی آن هم در زمانه ما بطور رسمی فرهنگستان زبان و ادب فارسی است. همانطور که قوانین راهنمایی و رانندگی هستند و متولی دارد و شکستن آنها قانون شکنی‌است -و متاسفانه از لحاظ اجتماعی منفور نیست- شکستن قوانین نگارش هم قانون‌شکنی‌است و برهمان سبق. اگر کسی هم در نوشته‌اش خود را صاحب‌رای بداند که به دلخواه و انتخاب خودش قوانین نگارش وضع و نقض کند و آن را حق خودش بداند٬ چه می‌توان گفت جز این که او یک دیکتاتور کوچک است و حوزه دیکتاتوری صغیر‌ش وبلاگش و فضای اینترنتیی است که در آن حکم می‌راند!
تعریف ساده دیکتاتور: حکمرانی که خودش قانون وضع می‌کند.

Labels: , , , ,

2009/04/11

snobism

گاهی می‌بینم در وبلاگی٬ دوستی٬ آشنایی٬ رفیقی که اتفاقاً از دید من تحصیل کرده و چیزفهم هست٬ عکسی گذاشته لابد به سیاق فوتوبلاگیدن. اما توضیحات عکس چنان بی‌ربط است که متفکر می‌شوم که چرا آن توضیحات را گذاشته پای عکس.
چنین کاری را بنده باز تولید می‌کنم با توضیحات مشابه٬ ببینید چه حسی بهتان دست می‌دهد بعد از دیدن عکس و خواندن توضیحات من زیرش.

هفت‌سین من٬ مارچ 2008٬ طبقه هجدهم٬ آپارتمانم در تورونتو کانادا. با دوربین سونی که ۳۰۰ پاوند در سفر لندنم خریده بودم. عکاس: Jennifer Hallemier. شمع از آن شمعهای طبی خوشبو برای تمدد اعصاب بود به قیمت ۱۵ دلار.

Labels: , ,

2009/04/08

دیگرآزاری:

به این فکر می‌کردم که تفریح کودکی بعضی‌ آدم‌ها چه‌ها که نبوده‌است!
از نسل قدیم لابد شما هم شنیده‌اید مشابه این که در ولایتشان فلفل به ماتحت الاغ می‌گذاشته‌اند و از عکس‌العمل آن زبان بسته شاد و سرگرم می‌شده‌اند؛ یا این که مثلاً لاک لاکپشت‌ها را می‌شکسته‌اند و ولشان می‌کرده‌اند٬ یا کمی مهربانتر فقط آن‌ها را پشت ورو می‌کرده‌اند و به امان خدا ولشان می‌کرده‌اند. با تیرکمان به شکار گنجشکان بیچاره‌ می‌رفته‌اند؛ گربه و سگ را با چوب و سنگ می‌زده‌اند و ...
نسل کمی جدیدتر: سنگ پراندن به قطار یا ماشین‌های عمومی. زدن زنگ در خانه مردم و فرار کردن. مزاحم تلفنی مردم شدن.
نسل جدید: با آی‌دی تقلبی چت کردن و سرکار گذاشتن. در بالاترین با هر گروهی مخالفش بحث کردن٬ یا رای تقلبی دادن و جمع کردن و ...

اصطلاح این اختلال روانی در روانشناسی سادیزم است. البته جایی هم نوشته‌نشده که این اختلال روانی با گذشت زمان و بالا رفتن سن درمان می‌شود! تنها نمودهای آن ظریف‌تر می‌شوند...

Labels: , , , , ,

2009/04/02

مغز٬ کامپیوتر زنده؟

گاهی گفته می‌شود که "مغز نوعی کامپیوتر است و پیش‌بین می‌شود که تا چندین سال آینده ابررایانه‌هایی ساخته شوند که به توانایی‌هایی مشابه قابلیت‌های مغز برسند". در این میان نکته‌ای مغفول می‌ماند که درچند مورد -که شرح می‌دهم- مغز انسان از کامپیوترها در حال حاضر هم عقب است و اصولاً با آنها تفاوت ماهوی دارد.
نخست این‌که حافظه انسانی یا همان هارددرایوِ مغز٬ حافظه‌ای پویا است و این پویایی آن را ناقص و آسیب پذیر می‌کند٬ در مقایسه با حافظه یک رایانه که کاملاً ایستا است: مثلاً عکسی را که چند سال پیش در رایانه‌ای ذخیره کرده‌اید صد سال بعد هم از آن فرابخوانید با تمام جزییات یکسان می‌ماند؛ اما... برای مثال اگر شما به مهمانیی رفته باشید و دوستی در آن نیامده‌باشد٬ بعدها دوستان دیگرتان می‌توانند با توصیفاتی از حضور او در آن مجلس٬ شما را طوری متقاعد کنند که حتی مغز شما تصاویری از حضور او در آن مجلس به شما ارایه کند! مورد مشابهی که شناخته شده‌است این است که مغز افراد مسن تمایل به ساخت چنین خاطرات تقلبی دارد و بسیاری از آنها نقل مجالس آنهاست٬ بی‌آن‌که واقعاً قصد دروغگویی داشته‌باشند.
مورد دوم که بی‌ارتباط هم با مورد اول نیست این است که منطق مغز انسانی -یا بهتر گفته شود روش ارزشگذاری آن- بر عکس منطق رایانه‌ای٬ مطلق نیست بلکه سیال و تلقین پذیر است. مثلاً می‌توان غذای شوری را به کسی خوراند و او را وادار کرد که شوری غذا را تشخیص ندهد٬ به شرط آن‌ که عده زیادی از قبل از خوشمزگی آن غذا برایش بگویند و او از پیش متقاعد شود که غذای عالیی خواهد خورد. چندی نمی‌گذرد که فرد٬ دیگر شوری غذا را تشخیص نخواهد داد! یا این‌که در بسیاری از خوابهایی که می‌بینیم اصول منطقی و اخلاقی را بدون هرگونه حس بدی نقض می‌کنیم و بعد که از خواب بلند می‌شویم تازه تعجب می‌کنیم که چنان امر بدیهیی را در خواب متوجه نشده بوده‌ایم. اما برای یک رایانه همیشه ۲=۱+۱ است٬ حتی اگر هزاران رایانه دیگر به گوشش چیز دیگری بخوانند برای آن رایانه اصولی که طبق آن برنامه ریزی شده هیچگاه تغییر نخواهند کرد.

Labels: , ,

2009/03/22

چرا "کار٬ کارِ خود ...هاست"؟

لابد شما هم دیده‌اید یا شنیده‌اید این عقیده «دایی جان ناپلئونی» را که وقتی تغییری در جامعه رخ می‌دهد٬ مثلاً از انقلاب بگیر تا شروع جنگ و پایان آن٬ افرادی که لقلقه زبانشان این است که: «آقا٬ شما کجای کاری که کآر٬ کار خودشان است»٬ «خودشان شروعش کردند٬ خودشان هم تمامش کردند»٬ «خودشان آوردندش٬ خودشان هم بردندش» و قص‌علی‌هذا.
این که ریشه این طرز تفکر از کجاست را بسیاری دوست دارند رویش بحث کنند. مستندی که درباره روابط ایران و انگلیس اخیرا از شبکه چهار بی‌بی‌سی پخش شد٬ اشاراتی هم به داستان دایی جان ناپلئون کرد و برای آن طرز تفکر ریشه‌های تاریخیی شمرد.
اما بنده تصور می‌کنم٬ ریشه این طرز تفکر امر ساده‌ای است. وقتی که بنده‌ی نوعی اعتماد به نفسم پایین باشد و خودم را عنصری غیر موثر در اجتماع بدانم و کاری نکنم٬ شمای نوعی هم نکنی٬ دیگر ملت هم نکنند٬ اگر تغییری در اجتماع حاصل شود نتیجه‌ی کار کیست؟ من یا شما یا دیگران که نبوده‌ایم! پس کار کارِ خودشان است! از"جماعت خواب، اجتماع خواب زده، جامعه چرتی" که کاری در نمی‌آید...
٬٬٬
این تکه فیلم از شاهکار علی حاتمی در هزاردستان بسیار دیدن دارد٬ مخصوصاً جمله‌ای که در پایان٬ مفتش می‌گوید.

داستان٬ حدیث پایان یافته دیروز ما نیست٬ داستان زمان حاضر ما هم هست٬ با این تفاوت که اکنون نفت داریم تا بفروشیم و با پول آن تصور کنیم که آن مزد حاصل دسترنج کاری است که می‌کنیم و جامعه‌مان را به پیش می‌بریم.

Labels: , , , , , , ,

2008/12/03

پاره‌سنگ‌های نیم‌شبی

من نمی‌فهمم فلسفه عکس تکی گرفتن با میزی که روی آن مشروبات الکلی چیده‌شده و پست کردن آن روی صفحه شخصی در شبکه‌ای‌اجتماعی -مثلاً فیس‌بوک- چیست؟
به نظر می‌رسد این هم از مظاهر نوکیسگیی٬ اززمره عکسهای «من در کنار برج ایفل» و «من در حال رانندگی (در بزرگراهی درامریکا)» باشد. نمی‌دانم٬ شاید اگر دوربین عکاسی زمانهای قدیم وجود داشت٬ الآنه شاهد عکسهایی بودیم تاریخی و با مایه‌های «من در حال خوردن کوکا»٬ «من در کنار دوچرخه‌ام»٬ «من درحال قدم زدن در لاله‌زار» و «ساعت جیبی من» والخ...
شاید هم از اثرات جانبی زندگی در ایران باشد و محدودیت‌های آن. این «آرزوهای حقیر»٬ در زمره‌ی «خاطرات قدیم» هرکسی‌است که در محدودیت نبوده‌است. دوست غیرایرانیم زمانی از من می‌پرسید چرا روابط دختر و پسر ایرانی اینقدر رسمی و تصنعی و پر از حیا است٬ به حدی که برای او خاطرات برخوردهای پسرو دخترهای دوران مهدکودکش را تداعی می‌کند!

Labels: , , ,

2008/11/16

پدر٬ مادر٬ شما متهمید...

قبلاً هم جایی نوشته بودم که ما ایرانیها کمتر باهم صمیمی می‌شویم. البته راحت با هم آشنا می‌شویم و اخت می‌گیریم٬ اما آشناییها کمتر از پوسته‌ی حال و احوال پرسی می‌گذرد و عمیق می‌شود. راستش فکرش را که کردم دیدم شاید تقصیر از والدین ماست...
والدینی که از روز اول زندگی اصرار دارند که به ما بقبولانند که در عالم وجود ما بهترین و بالاترین هستیم؛ اگرچه مثلاً قدمان کوتاه است و بی‌ریخت هستیم٬ چه باک که مثلاً چشممان سبز است و آن ارزشش از همه چیز بالاتر است و ما باید به آن فخر بفروشیم؛ اگرچه وضع درسمان تعریفی ندارد٬ عوضش خوش تیپ هستیم و الخ.
خلاصه از دید والدین ما هر کداممان نکته‌ای داریم که ما را از در و همسایه و «بقیه» متمایز می‌کند. تا اینجای کار مشکلی نیست٬ اما اگر والدین ما از کودکی در گوشمان بخوانند که ما متفاوتیم٬ بقیه در شأن ما نیستند٬ وما نباید زیاد قاطی آنها بشویم٬ کودکی که منبع و مرجعی جز پدر و مادرش ندارد٬ عمیقا به آن حرف ایمان می‌آورد و ملکه ذهنش می‌شود. نتیجه می‌شود همان ego یا فردیت عظیمی که هر کداممان حمل می‌کنیم و بینمان فاصله می‌اندازد.
بگذارید حکایتی را تعریف کنم:
با کسی آشنا بودم که از لحاظ اجتماعی وجهه خوبی نداشت و جز اندکی٬ بقیه مایل به هم‌نشینی با او نبودند؛ البته آشناهای سلامی و علیکی فراوانی داشت. بعد مدتی که به او نزدیکتر شدم٬ متوجه شدم که دغدغه اصلی ذهنی‌اش این است که چه کسانی «آدم درست و حسابی» هستند و چه کسانی نیستند. آدمها را به دو دسته گروه بندی می‌کرد که از یک دسته از آنها باید اجتناب ‌کرد و به دسته دیگر نزدیک شد. خودش هم البته همیشه مابین این دوسته جای داشت! در برخورد اول با آدمها هم البته به دنبال جا دادن فرد در یکی از دسته‌ها بود تا مطابق آن با آنها رفتار کند.
رفتارش برایم جالب بود و البته تاسف انگیز؛ بیشتر دقیق شدم تا ریشه‌اش را بیابم... بعد مدتی فهمیدم که تربیت کودکی‌اش چنین برسرش آورده! ماجرا از این قرار بوده که پدر این فرد٬ مدتی در امریکا دوره دیده بوده است و در بستگانشان٬ صاحب بالاترین و با پرستیژترین شغلها بوده‌است. پدر در دروان کودکی این فرد٬ بیشتر در ماموریت های شغلی مهم بوده است و گاهی غایب؛ مادر فخرفروش به این موقعیت همسر اما پسرش را مرتب گوشزد می‌کرده که او با بقیه فرق دارد٬ باید سنگین رفتارکند و فقط با بچه‌های « درست و حسابی» همبازی و همزبان شود٬ چرا که بقیه در شأن او نیستند. حالا آن کودک بیچاره در دنیای کودکی‌اش٬ به جای این که به بازیگوشیهای کودکانه‌اش مشغول باشد٬ باید بیشتر متوجه باشد که با کدام بچه فامیل همبازی شود و با کدام نشود. حالا هم که نه با خانواده‌اش زندگی می‌کند٬ و نه اصلاً کسی پدرش را می‌شناسد٬ دیگر آن توصیه نادرست مادر٬ ملکه ذهنش شده و مانعی در ایجاد دوستی برایش.
یک شیطنت کوچکی در سایت اورکات می‌توان کرد و دید که بعضی چرا خودشان را برتر از دیگران می‌دانند؛ کافی است در پروفایلشان قسمت best feature را خواند اگر پرکرده‌باشند.
حالا شما چرا از بقیه متمایزید؟ ;)

Labels: , , , ,

2008/10/12

اگزاتیک‌نس

معمولاً افراد نسبت به اعضای خانواده خود‌شان حس رومانتیک ندارند. «به چشم برادری یا خواهری» اصطلاحی است که به همین امر اشاره دارد.
شاید یک دلیل این امر این باشد که خواهر و برادر از هم چیز ناشناخته و غریب و نامکشوفی ندارند. اما دو جوانی که همدیگر را قبلاُ کمتر دیده‌اند و یا ندیده‌اند خیلی چیزها دارند که باهم درمیان بگذارند و برای هم معمولی نیستند. برای رومانتیک بودن و عشق وعاشقی باید تفاوت و غریب بودن از حدی بیشتر باشد. این جنبه از ناشناخته بودنِ رفتار آدمها برای همدیگر -که آن را exotic (مرموز٬ غریب٬ خوش‌رنگ) بودنشان می‌نامم- نقش مهمی در جذب دو جنس مخالف و ایجاد تجربه عشق و عاشقی‌شان دارد. در غیر اینصورت روابط بین طرفین خیلی قابل پیش‌بینی و تعریفپذیر -معمولی- خواهد بود.
حالا چیزی که بین دانشجویان همدانشگاه ایرانی مقیم خارج کشور وجود دارد این است که تجربه‌های همانند زندگی گذشته‌شان خیلی بالاست و اکثراً تجربیات گذشته‌شان مشابه است. به زبان ساده٬ زیادی برای همدیگر عادی هستند و آن عامل exotic بودن و کشف‌ناشدگی بینشان کمتر وجود دارد. از همین رو رفتارشان نسبت به هم خیلی غیر عاطفی و از جنس «پسرخاله و دختر خاله» ای است. خیلی هم شنیده‌ام از دوستانم که گفته‌اند نسبت به جنس مخالف ایرانیشان احساس برادر و خواهری دارند و ترجیح دارند که گذران وقتشان را با یک «خارجی» داشته باشند و تجربه جدید و نو کسب کنند و چیزی بیاموزند.

Labels: , , , ,

2007/08/30

ای خوشا سرو



با دوستی صحبت می‌کردم که تو که تبعه کانادا هستی و می‌توانی راحت هرجای دنیا مسافرت و اقامت کنی٬ چرا برای ادامه تحصیل در بهترین دانشگاه های دنیا که در امریکا هستند و تو هم بخت قبولی داری اقدام نمی‌کنی و می‌خواهی همینجا بمانی؟
گفت که خانواده‌اش پیشش هستند و ...
گفتم که این همه دانشجویان دیگر خانواده را در ایران خداحافظی گفته‌اند و هزاران کیلومتر دورند و سالی یکبار هم توانایی سرزدن به آنها را ندارند٬ تو که می‌توانی بروی و هر چند ماهی سری بزنی...
گفت دردسر دارد و جابجا شدن سخت است.
گفتم این همه دیگران با دوتا چمدان لباس و کتاب آمده‌اند و دارند تحصیل می‌کنند...
بالاخره به زبان آمد و گفت من اینجا ماشین خریده‌ام و قسط خانه‌داری‌ام را دارم می‌دهم.
شعر حافظ به ذهنم آمد:
«زیر بارند درختان که تعلق دارند...ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد»

Labels: , , ,

2007/05/26

جامعه٬ انقلاب و روانشناسی

چیزی که در ایران امروز ما بیشتر به چشم می‌خورد تاکید بر انقلابی بودن و انقلابی حرکت کردن است. انگاری که انقلابی حرکت کردن چیز خوبی است. مثلاً در نظر بگیرید همین اظهار نظر احمدی‌نژاد را در مورد آمادگی برقراری رابطه با مصر در ۲۴ ساعت. یا راه دور نرویم٬ تصمیمات خودمان٬ یک دفعه می‌نشینیم و تصمیم می‌گیریم که یک سفر یک هفته‌ای برویم جایی٬ همین طور انقلابی شال و کلاه می‌کنیم و می‌زنیم به کوه و کمر و کلی هم حال می‌کنیم از این حرکت برنامه ریزه نشده‌مان. در حالی که یک آدم غیر انقلابی می‌نشیند از هفته ها قبل و چه بسا ماه‌‌ها پیش برنامه ریزی می‌کند که کجاها برود و چه‌ها ببیند و غیره. حتماً توریست های خارجی را در ایران شنیده‌اید که کتاب در دست می‌آیند و از راننده تاکسی های ما بهتر مکان های تاریخی شهر ها را می‌دانند.
بگذریم٬ داشتم سری شاهکار مستند عروج بشر را می‌دیدم روی گوگل ویدئو. جایی راجع به عشایر بختیاری بود و طرز بدوی زندگی آنها. مستند ساز می‌گفت:«civilization can never grow up on the move».
با این جمله خیلی چیرها به ذهنم تداعی کرد٬ کودتا٬ انقلاب٬ جنگ٬ تحریم٬ تهدید و ... از بعد دوره مغول بگیرید تا همین روزگار ما٬ جز در برهه های کوچکی از زمان٬ مملکت ما روی آرامش ندیده‌ و دایم در حال تحول و رنگ به رنگ شدن بوده٬ حالا یا آگاهانه قدرتمداران اینگونه رقم می‌زده اند یا این که ملت با این طرز زنگی دمساز شده‌اند و هیجان را دوست دارند. اما خُب با این روشهای هیجانی و انقلابی ٬ که ملت به آن خو کرده‌اند٬ جامعه در حال گذار چیزی نمی‌سازد و بهبودی در شرایطش نمی‌بیند.
در ضمن نفس آقای عبدالعزیز حکیم درعراق گرم که با زیرکی کلمه انقلاب را از نام حزب شان٬ مجلس اعلای اسلامی٬ انداختند.
--
جایی دیگر در کتاب روانشناسیی می‌خواندم برای درمان کودکان نابسامان (Anxiety and obsessive-compulsive Disorders)[بقول خودمان بچه های شر و لجباز و تُخص] نوشته‌بود که محیط امن و حمایتیی برایشان فراهم کنید وبرای بهبودشان به آنها آموزش دهید«We all make mistakes-that's why they put erasers on pencils». بازهم یاد جامعه ایران خودمان افتادم که کسی جرأت ابراز اشتباه را ندارد٬ و رفتارهای نابسامان اجتماعیی که به روانشناسی ارجاع نشده. ادامه کتاب را که می‌خوانم و در مورد رفتارهای نابهنجار کودکان که طبفه بندی کرده بیشتر می‌خوانم از شباهت ها مبهوت می‌شوم.
به نظرم جامعه شناسان ایرانی ( منظورم جامعه‌ایرانی شناسان است) می‌باید یک دوره روانشناسی کودک هم بخوانند...
شاید هم استکبار جهانی قبلاً چنین کتابهایی را خوانده است که ما را در دوره های مختلف تاریخی٬ چپ و راست٬ آچمز کرده :(

Labels: , ,